با سلام ،،من ۳۰ سالمه،و شوهرم ۳۲ سالشه،،یکسال نامزد بودیم،،ومن لیسانس هستم و شوهرم فوق دیپلم،،ایشون موقع خواستگاری طلاق پدرش رو ازم پنهون کرد و ب دورغ گف که پدرم فوت کرده،،ایشون همش میگفتن من از پدرم متفرم،خلاصه،من همیشه به خودش و خونوادش احترام میگذاشتم و هیچ وقت تندی نمیکردم،ایشون یا وام ازدواج میخاستن،یا اینکه بخاطر اخراج شدن از کار قصد رفتن ترکیه رو داشتن،،و ب حرفای من اهمیت نمیدادن،،همیشه ب خونوادم توهین میکردن موقع عصبانیت بددهنی میکردن و من همیشه بخاطر ترس از طلاق ،سکوت میکردم،حتی ی بار با همکلاسی دانشگاهش ک دختر بود دیدم تو واتساپ درد و دل کرده بود و در مورد من حرف زده بود،خلاصه همیشه برام تنش ایجاد میکرد و الکی میگف من و تو باهم فرق داریم،،دنیامون متفاوته،،تا اینکه واقعا نتونستم بی توجهی ،بی محبتیش تحمل کنم و الان کارمون به دادگاه کشیده شده،خیلی غصه میخورم اینکه چون همش گیر میداد بهم من نمیتونستم مشکلم بش بگم،راحت نبودم،،همش میگم کاش میگفتم اینکه از عدم تفاهم حرف میزنی من اذیت میکنه،،الان بنظر شما امیدی هست با مشاور خوب بشه،،هرچن دیگه کار از این حرفا گذشته