سلام خسته نباشید…من و عشقم دوسالی هست همو می‌شناسیم و قراره ازدواج کنیم همین چند روز پیش مادر ایشون زنگ زدن به پدر من و خاستگاری کردن اما یه مشکلی هست که بخاطر اون خواستگارم حالش اصلا خوب نیست این روزا… خواستگارم چند وقت پیش برای اینکه کارشو راه بندازه نیاز داشت به یه مقدار پول که به دلایلی نمیتونست از خانوادش بگیره منم تصمیم گرفتم یه جوری از پول بابام بردارم کمک کنم بهش و بعد دوباره بزاریم سرجاش حتی یه خورده پول بیشتری بزاریم که جبران بشه…خلاصه هیچکی از این کارمون خبر نداشت ولی متاسفانه بابام فهمید موضوعو…حالا ما دنبال پولیم که سریع بهش برگردونیم اما عشقم این روزا حالش خوب نیست اصلا همش میگه من دیگه روم نمیشه تو روی بابات نگاه کنم همش ناراحته با اینکه قرار شد ایشالله تو همین چند روز بدیم پولو و ایشالله جبران کنیم بیشتر اگه درست بشه و سر بگيره این ازدواج اما عشقم واقعا خیلی ناراحته مثله افسرده ها حرف میزنه و من خیلی نگرانشم لطفا کمکم کنین که حالشو خوب کنم همش میگه ما انگار دزدی کردیم ولی ما قرار بود پولو برگردونیم از همون اول نمیدنم چه جوری حالشو خوب کنم چیکار کنم روش بشه بابامو ببینه لطفا کمک کنین الان به عنوان شریک عاطفی منم که باید کمکش کنم حالشو خوب کنم اما نمیدونم دقیقا چه جوری هرحرفی ام بخوام بزنم میترسم بدتر بشه😓😞