سلام.ببین داداش گلم،کاملا میدونم چی میگی.فقط تو نیستی.خیلیای دیگه هم مث شما وجود دارن که دارن از تنهایی دیوونه میشن.نمون خود من.من پدرم فوق تخصصه و مادرم دکتره.توی زندگی چیزی کم ندارم به جز یه چیز.همه فکر میکنن من همه چیز دارم و خوشبخت ترین عادم روی زمینم.اما اصلا اینطور نیست.من خییییلی تنهام.هیچ دوستی ندارم.چون قبلا یه شهر دیگه زندگی میکردم و دوستی مدرسمو به کلی از دست دادم.چون واقعا کسایی نبودن که بخوای دوست خطابشون کنی.خلاصه با همشون کات کردم.هیچ دوستی هم ندارم.۱۹ سالمه و سال اول رشته PC هستم.کلاسا هم که مجازیه.پس توی دانشگاه هم دوستی ندارم.ولی اینا همه به درک
واقعااااا دوست دارم ازدواج کنم.ولی شرایطشو ندارم
نیاز جنسی که دارم ولی اون به کنار
قیدشو زدم
از نظر عاطفی بدجوری تنهام
توی گذشتم هیچ کمبود محبتی نداشتم ولی واقعا به جنس مخالفم نیاز دارم
انقد به درگاه خدا دعا کردم که فکرشو نمیکنی
انقد از نظر عاطفی تنهام که قید نیازای جنسیمو زدم
این عقده به دلم مونده که فقط یکی بهم بگه دوست دارم!
حتی اگه دروغ باشه
میدونم مسخرس
دیگه انقد تنهامو نا امید شدم و این نیازای عاطفی داره دیوونم میکنه که از خدا خواستم حدقل توی خواب یه همچین چیزیو بهم‌بده!
من دختر مغروری هستم
نمیخوام بجز همسرم با پسر دیگه ای رابطه داشته باشم
ولی دیگه خسته شدم
شبا التماس خدارو میکنم که توی خواب یه همچین چیزی بهم بده
نه میخوام بغلم کنه نه ببوستم و نه هیچ چیز دیگه
همین که ببینمشم واسم کافیه!
اگه دستمو توی خواب بگیره که دیگه کلا هیچی از خدا نمیخوام
من یه پسرو واقعا دوست دارم
البته اون یه آیدوله
حتی نمیتونم بهش بگم که دوسش دارم!
شبا قبل از خواب انقد باهاش حرف میزنم توی ذهنم تا خوابم ببره.
همه چیزو با اون تصور میکنم
دیگه خسته شدم
هر روز آرزوی مرگ میکنم
چرا خدا یه همچین نیازی توی وجودم گذاشته ولی هیچ راهی واسه رسیدنش بهم نداده؟!!
باید اون دنیا بهم جواب پس بده!
که چرا انقد تنهام و رنج میکشم
توی خیابون که راه میرم یا فیلم میبینم
وقتی میبینم این دختر پسرا با همن و چیزی کم ندان
انقد حس بدی بهم دست میده که همونجا گریم میگیره!
قید ازدواجو زدم
قید رابطه جنسیو زدم
فقط از خدا میخوام که یه خواب ساده بهم‌بده!
اونم فقط در حدی که بتونم ببینمش و بهش بگم که دوسش دارم!اونم توی خواب!
به خدا قسم چیز زیادی ازت نمیخوام خدا!
فقط یه خواب ساده!
فقط یه جمله توی خواب که یکی بهم بگه که دوسم داره
حتی توی خوابم به جز این،چیزی ازش نمیخوام!
خلاصه این که از نظر روحی و عاطفی به شدت تنهام
دارم میمیرم
ولی چکار کنم
چاره ای ندارم
باید بسوزمو بسازم
جوونیم داره میره
وقتی پیر شدم چه فایده
فقط کارم شده حرف زدن با خودم و تصور کردن چیزی که ندارم!
عاخه خدایا
تو که میدونستی،چرا همچین نیازیو توی وجودم قرار دادی؟!!
چرا انقد بی رحمی؟
فقط عارزومه که بمیرم…
به امید اون روز…