سلام من حدودا 4 سالیه با یه پسر دوست هستم ک تقریبا خانواده ها هم میدونن و قصدمون ازدواجه 10 سال اختلاف سنی داریم رابطه هم داشتیم(از سر بچگی بود ک الان واقعا پشیمونم) الان مشکل من اینه ک آقا کلا با اوبش فرق کردن انگار دیگه براش عادی شدم مثلا برام خاستگار اومده خانوادم گفتن اگه واقعا نمیاد جلو موقعیت هاتو رد نکن ولی به خودشون ک گفتم گف فعلا خانوادم میگن صبر کن یکم وضعمون خوب شه بعدا الان گرونیه پول نداریم و فلان و بهمان در حالی ک وضعشون واقعا خوبه یکی از آدمای شناخته شهر هستن الان 33 سالشونه ولی اصلا به فکر ازدواج نیستن وقتیم اعتراض میکنم میگه من خودم فک میکنی خیلی راضیم از این وضع؟الانم ک گفتم خاستگار دارم میگه دروغ میگی اگه راس میگی خب ازدواج کن خواهرشم هی بهم پیام میده ک تو خانواده ما رسمه خودمون دختر انتخاب کنیم خودتو بدبخت نکن درحالی ک برادر خودش دیپلم هست شغلشم زیر سایه ی باباشه ک شرکت باباشو اداره میکنه ولی من تک دختر خانوادم خودشم دانشجوی یکی از رشته های پیراپزشکی.همش بهم شک میکنه میگه تو به خاطر پول من اومدی در حالی ک من تو این مدت 4 سال غیر کادو های کوچیک ک همه میخرن چیزی ندیدم من به خاطر ایشون اعتماد خانوادمو از دست دادم الان میگه خانوادت چرا اینجورین نمیذارن راحت باشی میگم به خاطر تو بود میگه به من چه میخاستی مواظب باشی نفهمن.الان دو هفته هس با پیشنهاد خانواده باهاش کات کردم کلا یه خاستگار خوب دارم بهشم رابطه قبلیمو گفتم گف مشکلی نداره مهم آیندس الان ک این آقا فهمیده اومده التماس ک برگردم به خودش جواب ندادم مامانش زنگ زده اصرار میگه قول میدم ک تا اخر امسال همه چیو حل کنم بیام خاستگار عشقمو ثابت کنم من تو دوست داشتن این آقا شکی ندارم مطمئنم واقعا دوستم داره تو طول این 4 سال بهم ثابت شده ولی الان بدجور تو دوراهی گیر کردم