سلام. خسته نباشید. من 9 ماه پیش عروسی کردم . دوسال هم نامزد بودم . متاسفانه خانواده همسرم به لحاظ موقعیت اجتماعی اصلا خوب نیستن . پدرشوهرم ک فوت شد. مادرشوهرم یه جورایی مشکل روحی روانی داره . یعنی اگه بخوام ساده تر بگم مثل بچه ها میمونه رفتاراش. از مشکلات هیچ چی سرش نمیشه . اینارو از دیدگاه یه عروس نمیگم . ایشون توی بهزیستی هم پرونده دارن و به مدت دوسه سال توی امین آباد بستری بودن سالهاپیش. روی هم رفته با وجود ساده بودنش اما خوش قلب و مهربون هستن و جز موارد خیلی خیلی جزئی با ایشون مشکلی نداشتم . اما دو خواهر همسرم که تقریبا همسن و سال من هستن هردو مطلقه هستن .( من خودم 27 سالمه ). اوایل هیچ مشکلاتی با هم نداشتیم اما ماجرا از روزی شروع شد که انگشتر نشون من گم شد اونم وقتی که خواهرکوچیک همسرم خونه ما بود و دیگه هم پیدا نشد ک نشد. ما نتونستیم مستقیما ثابت کنیم کار اون بودخ ولی حتی خود شوهرم هم بهش شک داشت و گفت که ازش بعید نیست. بماند که بعد ها طلاهای مادرشوهرم هم درحالی که توی خونه بود گم شد و طبق گفته مادرشوهرم کسی جز دختر کوچیکش جاشونو نمیدونست . یه بار هم تو همون دوران نامزدی خواهرشوهربزرگم یکی دوبار به مادرم بی احترامی کرد که بعد خودشم عذرخواهی کرد. اینارو گفتم که شمارو درجریان کامل ماجرا قرار بدم. از اون موقع به بعد دیگه مادرم به خانواده شوهرم بدبین شد و سختگیری ها شروع شد. باوجود اینکه دیگه اختلافات خاصی نداشتیم. فقط با همسرم اتمام حجت کرده بودم که دیگه هیپ اعتمادی به خواهر کوچکترش ندارم و مجبورم درمقابلش احتیاط کنم. از همون دوران تا به الان که سره زندگی خودمون هستیم مادرم مدام به من گوشزد میکنه که حق نداری با خانواده شوهرت رفت و آمد کنی . اونا هم نباید خونه شما بیان. مسئله اینجاست که اونها در هرصورت خانواده شوهرمن و من نمیتونم به طور کامل باهاشون قطع رابطه کنم. یه مسئله دیگه هم هست. ما تودوران نامزدی قرار براین شد که از شهری که خانوادم توش زندگی میکنن منزل اجاره کنیم .درحالی که شوهرم خانواده ش شهر دیگه زندگی میکنن که با منطقه ی ما فاصله زیادی داره و محل کار همسرم هم همونجاست. ما بنا به مصلحت بعد از هفت ما تصمیم گرفتیم به جایی که محل کار همسرم هست نقل مکان کنیم اما فقط به مدت یه سال که بتونیم خودمونو جمع وجور کنیم. چون همسرم به خاطر این رفت و آمدهای طولانی مسیر محل کارش به مشکل خورده بود. تصمیم گرفتیم تو این یک سال همسرم مقدمات انتقال کارش رو به شهر مادرم اینا فراهم کنه و از طرفی با دست پرتر برگردیم.اما مادرم بااین انتقال محل سکونت ما شدیدا مخالفت کرد و بماند که چه اختلافاتی بینمون پیش اومد.اما به هرحال ما اومدیم. بااینکه مادرم ناراضی بود. حالا هم مادرم هرروز باتماسهای مداوم و سوال پیچ های مکرر مارو چک میکنه که ببینه من خونه مادرشوهرم میرم یا نه و یا برعکس. یکبار بهش گفتم رفتیم یکی دوساعت شب نشینی خونشون و چه علم شنگه ای به پا کرد. من فقط سعی میکنم به همسرم حق بدم که اونم خانواده ای داره و نیاز داره باهاشون ملاقات کنه و منم همراهیش کنم.ببخشید خیلی طولانی شد. حرفام خیلی زیاده. کلافه شدم. واقعا نمیتونم قضاوت کنم. آیا من اشتباه فکر میکنم یا حق با مادرمه