سلام من چند ماه پیش درشرف ازدواج بودم که همه چی بهم خورد کسی هم که میخچاستم باهاش ازدواج کنم باهاش سه ماهی دوست بودم اومدن تخقیق و فهمیدن بابام یکم عصبی وبرادرش معتاده ،قبلشو دوسه سالی پشت کنکور بودم هدفم پزشکی بچد رشته های دیگه که قبول میشدم نمیرفتم ،بخداالان بدترین شرایط عمرمو دارم حاضرم خودکشی کنم فقط شرایط خواهر کوچیکم مانع میشه چون میپونم بعدش مامان وبابام جدا میشن مامانم هرروز منو میزنه هرروز هی گذشته رو توسرم میکوبه سرخورده وافسرده شدم هرروز مهمون دعوت میکنه منم دیگه خسته شدم هروقتم میگم هی پشت کنکور موندنمو میکوبه توسرم حتی جوری شده که نتونستم درسای این ترم دانشگاهمم پاس کنم رشتم الان میکروبیولوژی میخواستم بازم کنکور بدم اما مامانم نمیذاره همش دعوامیندازه میزنه نمیدونم الان چیکارکنم توروخدا یه راهی به من نشون بدین