سلام و وقت به خیر
من دختر 30 ساله ای هستم و پزشک عمومیم. حدود یک سال و نیمه که با پسر 34 ساله ای آشنا شدم، که دکترای برق داره و شغل ثابت و درآمد خوبی داره. ما می خوایم ازدواج کنیم. هر دو همدیگه رو در شرایط مختلف سنجیدیم و به عقیده ی خودمون عاقلانه عاشق هم شدیم . سر مسائل پایه ای و مهم ، نگرشمون به دنیا و خواسته و هدفمون از زندگی خیلی با هم تفاهم داریم و کنار هم آرامش داریم.
هر دو داریم برای مهاجرت تلاش می کنیم .
پدر و مادر من بدون اینکه حتی حاضر باشن این فرد رو برای یک بار ببینن ، فقط به دلیل اینکه ایشون پزشک نیستن باهاش مخالفن.
ایشون هم می گه علی رغم اینکه بزرگترن و حتما صلاحت رو می خوان ، کوتاه نخواهم اومد و تمام تلاشش رو می کنه در این راستا.
ما پیش مشاور هم رفتیم و برداشت اولیه ی مشاورمون این بوده که برای ازدواج باهم مناسب هستیم.
متاسفانه خانواده ی من حتی قبول نمی کنن که پیش مشاور بیان.
تو خانواده ی ما اکثرا پزشکن و با پزشک ازدواج کردن و این قضیه برای خونواده ی من اهمیت داره.
ولی خواسته ی قلبی من این طور نیست ، من آرامش رو کنار این فرد تجربه کردم و فکر می کنم ما دو نفر می تونیم زندگی شاد و موفقی باهم داشته باشیم و اصلا دلم نمی خواد که در آینده حسرت این رو بخورم که زندگیم کنار کسی که دوسش داشتم و دوستم داشت چه طور می شد…
من خیلی تلاش کردم که منطقی این مسئله رو حل کنم و خانواده م رو راضی کنم ولی متاسفانه رفتارهایی می کنن و حرفهایی می زنن که به نظرم واقعا فقط از روی احساسات هست و منطقی نیست .انگار اصلا تا الان والدینم رو نشناخته بودم…
به هیچ وجه نمی خوام مادر و پدرم رو برنجونم و واقعا مستأصلم که چه طور راضیشون کنم که حتی شده یکبار ایشون رو ببینن و منطقی نظر بدن.