خانم ۲۶ ساله متاهل داری یک فرزند شیرخوار.
مادرم بد اخلاق و افسرده و پر توقعه و همیشه معتقده اونطور که لیاقت داشته باهاش رفتار نشده. من اعصاب ضعیفی دارم و مادرم خیلی وقتا با حرفا یا کاراش کاری میکنه که از‌ کوره در میرم. بعدش غصه میخورم و احساس گناه میکنم‌ احساس میکنم خدا منو بخاطر این رفتارم با مادرم نمیبخشه و من رو دور میندازه. توقعات مادرم باعث میشه احساس کم بودن بکنم و ناراضی باشم از خودم و زندگیم. همیشه خستم. همیشه ناراحتم. مادرم خیلی بهم استرس و نگرانی میده. مسائل کوچیک رو بزرگ میکنه و مسائل با اهمیت رو کوچیک جلوه میده. ی نکته دیگه این که معمولا ناراحتیش از برادرم رو هم میاد سر من خالی میکنه و در عوض جلوی اون رفتار خوب و قربان صدقش رو انجام میده. حس میکنم من رو به بردگی روانی گرفته طوری ک اگر اتفاقی بیفته یا کاری بخوام انجام بدم همش نگران و ترسان از واکنش مادرم هستم. نمیتونم با مادرم ادامه بدم، نمیتونم هم بدون اون باشم. مادرم کسی رو نداره پدرم درقید حیات نیست. ی رفتار دیگش اینه که کارایی ک ازش نمیخوام یا حتی منعش میکنم رو انجام میده مثل تمیز کاری آشپزخونه من و بعدش میگه من نوکر شما نیستم و از این حرف ها. جدیدا با بچه دار شدن من علنا میگه که من به تو اهمیتی نمیدم و فقط بخاطر بچه میام خونت و … . نمیدونم چیکار کنم‌. بودن مادرم داره از بینم میبره و نبودنش من رو میترسونه.