👑 👑:
سلام.مدت۳سال ازدواج کردم دوساعت عقد بودم یک ماه بعد عقد متوجه شدم همسرم اعتیاد داره و از همون موقع دعواهامون شروع شد تو دوران عقد باهم خونه‌پدرش زندگی میکردیم هزشب تنهام میزاشت تا صبح دنبال اعتیاذ و رفیق بازی بود بعد ی مدت چت هاش با دخترا دیدم ولی فقط در حد‌چت بود.بعد متوجع شدم عکس و شماره دوست دختز گذشته ای تو گوشیش داره و حتی زمانی ک نامزد بودیم باهم در ارتباط بودن باهمه این مشکلات من کنازش موندم همیشه تلاش کردم کمکش کنم خوب بشه اعتیاذ کناز بزاره باتوجه ب اینک هرشب بحث و گریه داشتم سر کاراش ولی رابطمون بد نبود حداقل هفته ای یبار بیرون میرفتیم باهم تفریح و صحبتی داشتیم اما الان هف هشت ماه ازدواج کردیم خونه خودمون هستیم دیگ بحث نمیگنم باش دیگ گریه نمیکنم اما حالم خیلی بده.هنوزم ب کاراش ادامه میذه تا بیداز میشه غذا برمیداره میره بیرون میخوزه تا اخزشب میاد خونه سرکار نمیره تفریحی رو ماشین کرایه کشی میکنه.حتی یک ناهار هم کنارهم نمیخوریم.اخرشب هم که میاد شام میخوزیم میریم میخوابیم و تنها چیزی ک خوبه در زندگیمون رابطه جنسی هستش.حتی یه کلمه صحبت هم نمیکنیم همیسه بی حال و سرده..حوصله هیچکاری نداره البته فقط بامن.پول تو جیبی بمن نمیده حتی برام وسایل مورد نیازمو نمیخره.مدام با دوستاش میره بیرون ولی تواین مدت ک ازدواح کزدیم ی شب هم بیرون نرفتیم توخونه هم تفریحی نداشتبم.بمن هیچ محبت کلامی و رفتاری نداره کلا بی توجهی میکنه اهمیتی بمن نمیده.حتی یبار در روز بمن زنگ نمیزنه یا وقتی میاد حالمو نمیپزسه اک مریض باشم چیزی بخوام حاضر نیست بلند بشه یک لیوان اب دستم بده یا ناراخت باشم کاری برام کنه‌ و همه اینا باعث میشه فکر کارای گذشته ش عذابم بده الان دیگه خیانت نمیکنه اما همش اون دختری ک قبل باهاش در ارتباط بوده تو ذهنمه داغونم میکنه باخودم فکر میکنم اونو دوست داره و اگ اون دختر جای من بود الان خوشحال و خوشبخت بود میخندید کنارش.همش خودمو با اون و دختزای دیگه مقایسه میکنم اعتماد بنفس ندارم باعث شده ازخودم بدم بیاد.بااینکه من همیشه مرتب هستم و بخودم و خونه رسیدم اما هیچپوقت به چشمش نمیاد ن خودم نه کارهام همیشه بمن میگ هیچی حالیم نمیسه بچه هستم و از پس کاری بر نمیام در صورتی ک خودش اصن بخودش نمیرسه بهداشت هم رعایت نمیکنه و مدام ازمن ایراد میگیره.حتی چندشب پیش بحث کردیم بمن گفت پشیمونه ک منو انتخاب کرده من در کذشته دختر بدی بودم ولی اون دختر پاکی بوده گفت عاشق من شده چشماش بدی هامو ندیده در صورتی ک من قبل ازدواج راجب به کذشته م همه چیز بهش گفته بوده با چشم باژ منو انتخاب کرد.و من به اون دختر فوحش دادم ناراحت شد گفت حق نداری اینحوزی بگی و همون فوحش رو خودش بارها بمن گفته.بعدش گفت گ منو دوست داره عصباتی بوده.بارها برای ترک اعتیاد اقدام کرد اما نشد بعد ی مدت خیلی کوتاه برگشت.هرچی هم باهاش صحبت میکنم خواسته ها و‌مشکلاتمو میگم راه حل میزارم جلوش اما توجهی نمیکنه یا قول میده فرداش بادش میره.ممنون میشم کمکم کنید👑 👑:
و اینک هیچوقت راجب هیچ موضوعی بامن صحبت نمیکنه در جریان چیزی قرار نمیده حتی بارها شده خیلی چیزارو از دیکران بشنوم..همه خوبی هاش برای دیگرانه وقتی میبینم چطوز با دخترهای فامیل صحبت میکنه شوخی میکنه یا حتی در گوشی صحبت میکنه ولی بمن محل نمیذه داغون میشم حتی توجمع جوزی زفتار میکنه انکار من وحود ندارم..تموم زندگیش رفیقاش اعتیاد هست.بخاطر رفیقاش هرکاری میکنه اما اکه من بگم ببرم تا سرکوچه میگه کاردارم حوصله ندارم..حتی نمیزاره خودم تنهایی از خونه بیرون برم حتما باید ی بزرگتر همرام باشه.کاری کرده جرعت نداشته باشم برای تنهای جای رفتن حتی اینقد تو اجتماع نرفتم معاشرا نکردم ک کم رو و خیلی خجالتی شدم.حتی وقتی کنارش هستم دیگه نمیتونم حرفی بزنم چون بلد نیستم چون باکسی در ارتباط نبودم حتی دوستام دیک نمیبینم و تلفنی در ارتباط نیستم تنها کسایی ک میبینم خانوادم هستن اونم هفته ای یبار.و واقعا در اون جمع بمن خوش میگذره ادم شوخ طبع و شادی هستم اما وقتی کنار همسرمم ی ادم افسرده تنهام هرچقد تلاش میکنم میخندم شوخی میکنم هرکاری میکنم ک کنارهم خوش بگذره اما اون همش بی حوصله و عصبی و کسل هست حتی حوصله ی کلمه سلام کردن هم نداره