من با ۴ نفر از دوستام یه اکیپ تشکیل دادیم که تو این اکیپ ساغر و گندم با هم خیلی صمیمی و نازنین و مدیسا هم خیلی صمیمی بودن. منم به یک نفر نیاز داشتم. ساغر و گندم میگفتن که مت با تو صمیمی هستیم گندم بیشتر میگفت و نشون میداد ولی انگار ساغر تو رودربایستی بود مثلا همین دیروز نازنین و مدیسا هم رو دیدن ساغر و گندم هم رفتن خونه هلی همدیگه 
​من خیلی قبل از اینها یه دوست صمیمی داشتم که بعد از اینکه رفتن یه شهر دیگه همه تلاششو کرد ارتباط شو قطع کنه با من چون دوستای جدید پیدا کرده بود 
حتی تو همین اکیپ هر دعوایی بین بچه ها بود من اشتی شون میدادم ولی به خود من هیچ کس فکر نمیکرد تنها راه من صمیمی شدن با ساغر و گندم بود چون کلا دیگه کسی نزدیک من برای دوستی مناسب نیست