سلام و وقت بخیر؛ بنده 6 ساله که ازدواج کردم. 30 سال دارم. خانواده خانمم متاسفانه خیلی قُد و لجباز و لوس هستن. طی این چندسال توهینهای زیادی به بنده کردن و خوب یا بد، بنده احترام گذاشتم. توی مواقع توهین و تهدید و غیبت کردن خیلی خوب حرف میزنن ولی موقع محبت کردن و احترام گذاشتن، واقعا خیلی افتضاح هستن. ارتباط تلفنی و حضوریشون با بنده بسیار ضعیفه و اگر هم گلایه ای ازشون داشته باشم یا پرخاش میکنن یا نهایت لطفشون اینه که سکوت میکنن و من رو بلاتکلیف میزارن. برای اینکه باهاشون صحبت کنم گاها پیامک میدم، ولی این روش هم موثر نیست و پاسخی نمیدن!!! چه بسا اون پیامک رو بعدا به نفع خودشون هم استفاده کنن…. با این اوصاف بنده چطور با والدین همسرم ارتباط برقرار کنم؟ و با توجه به اینکه بابت توهینهای این چندسالشون خیلی ازشون ناراحت و عصبانی هستم، آیا اصولا گلایه پیامکی کار درستی هست؟ دو بار حضوری باهاشون صحبت کردم ولی کلا انسانهای طلبکاری هستن و به صورت تیمی از هم دفاع میکنن. حتی اگر بدونن که اشتباه کردن هیچ اقدامی برای اصلاح رابطه نمیکنن. اصولا توهینهایی که میکنن رو سریع یادشون میره!!! ولی کافیه یه بی مهری ببینن تا چندسال یادشون میمونه. واقعا درمانده شدم و خسته… قصد تغییرشون رو ندارم، ولی به هرحال ارتباط یه قواعدی داره و اونها فقط توی مواقعی پاسخ میدن و وارد ارتباط میشن که به نفع خودشون باشه. حتی اگر اشتباه فاحشی کرده باشن بازم دنبال تحقیر طرف قابل هستن و مساله رو حل نخواهند کرد و رفتارهای بچگانه از خودشون نشون میدن و همیشه توپ رو میندازن توی زمین مخاطبشون و چیزی رو گردن نمیگیرن.. به خانمم که سر نمیزن، با بنده هم ارتباط نمیگیرن و توهینهای زیادی هم توی این چندسال به بنده کردن و جبران نکردن و …. لطفا کمکم کنید. این درخواست واقعا فوری هست. تشکر
نمایش نظرها (4)
سلام به شما دوست عزیز
احساساتی که دارید قابل احترام می باشد اما دقت کنید شما از 6 سال ارتباط و شناخت صحبت می کنید و بیان می کنید در این مسیر بارها در این مورد با آنها به شکل های مختلف صحبت کرده اید اما آنها پذیرای این مسیر ارتباطی نیستند و تغییری نیز رخ داده نشده است .
در این مسیر اگر شما بخواهید تمرکز بیش از اندازه ای بر رفتارهای آنها بگذارید در اول اینکه خودتان فشار روحی زیادی را تجربه می کنید و در کنار آن زندگی مشترک شما تحت تاثیر قرار می گیرد چون بجای تمرکز بر زندگی مشترکتان بر زندگی خانوادگی همسرتان متمرکز شده اید.
در هرصورت ممکن است انها هرگز نخواهند رفتار و مسیر ارتباطی خود را تغییر بدهند در این حالت شما نیاز است که در کنار احترام به انها به عنوان خانواده همسرتان مسیر رشدی زندگی مشترک خودتان را طی کنید و دقت کنید که همسر شما مسئول رفتارهای خانواده خود نمی باشد پس از سرزنش کرن ایشان و توقع برای انجام کاری خوداری کنید .
سعی کنید که آنها را به عنوان خانواده همسرتان با همین ویژگی هایی که دارند بپذیرید و زندگی مشترک خودتان را طی کنید.
تشکر، راستش در طی این 6 سال بنده به واسطه اینکه والدین همسرم از ما بزرگتر هستن، در برابر رفتارهایی مثل کم محلی، پرتوقعی، توهین کردن، اقتدار شکنی و ... از طرف اونها، سکوت میکردم و الان بابت اینکه واکنش مناسب و به جا و به هنگامی از خودم نشون ندادم که وضعیت اینطور پیش نره، خیلی از دست خودم ناراحت هستم. هرچند میدونم خودخوری دوای درد من نیست و حالم رو بدتر میکنه؛ ولی حس آدمی رو دارم که با سادگی و صداقت(شایدم بی تجربگی و ناپختگی) با والدین همسرم تعامل رو شروع کردم و اونها من رو صرفا با متر و معیارهای خاص خودشون میخواستن(اینکه هر حرفی هم میزنن طاقت شنیدن اعتراض و انتقاد رو نداشتن و ندارن و در صورت انتقاد، هر دونفری با هم مثل بچه ها متحد میشن و حرفها و توجیهات بسیار کودکانه میارن)
بنده طی این 6 سال رابطه با والدین همسرم، کاملا احساس شکست میکنم و با توجه به اینکه در مقابل زیاده خواهی های آنها، صرفا احترام نگه داشتم از خودم راضی نیستم.
در حال حاضر هم اونها معتقد هستن که اصلا اشتباهی مرتکب نشدن!!! در صورتی که همسرم کاملا اشتباهات زیادشون رو باوز داره و بعضا به اونها هم انتقاد میکنه ولی اونها مسیر کم محلی خودشون رو طی میکنن و برای هر کم محلی، کلی بهانه میارن و در نهایت همه اقدامات منفی خودشون رو میندازن گردن ما. از زنگ نزدن گرفته تا سر نزدن تا گرم نگرفتن...
بنده چه مهارتی رو باید یاد بگیرم تا در چنین تعاملاتی، بازنده نباشم؟ الان واقعا حسرت این سالهایی رو میخورم که از احترام بنده سوء استفاده شد و در نهایت هم ظاهرا بدهکار هم هستیم به والدین همسرم...
تا زمانی که شما در این ارتباط به دنبال برنده و بازنده باشید خب این شرایط با فشار روحی بیشتری برای شما و همستران همراه می شود در این مورد اجازه بدهید باهم بیشتر صحبت کنیم.
به دنبال برنده و بازنده نیستم حقیقتا. یعنی نمیخواهم که اصولا کسی برنده یا کسی بازنده باشد. صرفا بعد از 6 سال تعامل و دیدن و شنیدن برخی توهینها(تهدیدهایی مثل هرجا بری میایم دنبالت! طلاق دخترمون رو ازت میگیریم) در حالی که واقعا بنده کوچکترین توهینی از قبل به آنها نکرده بودم؛برام سنگین تموم شده. اگر بنده هم چنین انسانی بودم و به آنها حرفهای این جنسی زده بودم، برام قابل هضم بود؛ ولی بنده بابت کارهای نکرد و حرفهای نزده، توهین شنیدم. انگار که برای دفاع از دخترشون و نشان دادن محبتشان به دخترشان، فقط بلد هستن که داماد را تهدید کنند و اقتدار داماد را نشانه بگیرند.
قبلا یک هفته در میان بود؛ به تدریج و بعد از توهینهایی که به بنده میکردن، شد یک ماه یکبار؛ الان هم تقریبا 2 ماه یکبار هست. آنها شهرستان و ما تهران هستیم(2.5 ساعت فاصله) آنها به دخترشان سر نمیزنند و وقتی هم که بنده میرم اونجا، متاسفانه تند و تیز برخورد میکنند یا عمدتا کم محلی میکنند. بنده واقعا هنوز توی شوک هستم(البته با وجود گذشت 6 سال!!!) اینکه والدین همسرم بدون اینکه بنده حرف تند و تیزی بزنم و یا اینکه اصلا با خانمم اختلافی داشته باشیم، به اسم محبت به دخترشون این حرفها و این کارها رو کردن هنوز برای جای تعجب و البته ناراحتیه. اونها خیلی زود ناراحت میشن و بعد از اینکه ناراحت میشن خیلی زیاد کینه میگیرن و با وجودی که ما سالی 8-7 باز میریم اونجا و اونها اصلا نمیان، بازم رفتارهای زننده و قهرآلود و طلبکارانشون رو دارن... همسرم هم خیلی از رفتارهای خانوادش ناراحت هست. چون تک دختر هست و انتظار داشت خانوادش به جای این رفتارهای خاص، واقعا تعامل مفید و خوبی با دامادشون داشته باشن.
بنده و همسرم هردو در حفظ حریم خصوصی خودمان بسیار کوشا هستیم.
طبق گفته شما، بعد از گذشت 6 سال، قاعدتا آنها مسیر ارتباطی خودشان و رفتارشان را تغییر نمیدهند. چه بسا، در این مسیر(با توجه به نازک نارنجی بودنشان) بیشتر کم محلی هم بکنند. ولی چیزی که بنده رو خیلی اذیت میکنه، بی انصافی آنهاست. آنها واقعا طی این 6 سال کار خاصی برای دخترشان نکردن و فقط ادعای دختر دوستی دارند و آن هم با تهدید کردن من و کم محلی به من. با وجودی که بنده خیلی خیلی زیاد پا پیش گذاشتم که این رابطه به خاطر همسرم درست بشه. ولی فکر کنم زیادی از کیسه عزت نفسم خرج کردم و آنها هم با وجود دیدن محبتهای ما و سر زدنهای ما و ... باز هم زبانشان تند و توقعشان زیاد است. طوری رفتار میکنند که گویا به آنها و دخترشان ظلمی صورت گرفته و باید حتما وارد عمل بشوند و بیان خونه ما!!!!! در صورتی که همسرم بارها به آنها تذکر داده که ما با هم خوشبختیم و این طرز فکر آنها متاسفانه اشتباهه. ولی باز هم از این کنشهای تنش آمیز انجام میدن و وقتی ببینن طرف مقابلشون از این رفتارهاشون اذیت میشه، خوشحال میشن و انگیزه بیشتری برای بروز رفتارهای بچگانه پیدا میکنند.
همسرم واقعا خسته است. والدین همسرم حرفهایشان را به همسرم میزنند و همسرم در بیشتر مواقع از من دفاع میکنه(نمیدونم این کار همسرم چقدر درسته). همسرم هم خیلی کنجکاوه و با وجودی که چندین بار بهش گفتم وقتی صحبت از بنده میشه، بگو با خود همسرم باید مطرح کنید، ولی بازم همسرم انگار سخنگوی دو طرف شده و دوست داره(با وجودی که اذیت میشه) زیاد از والدینش سوال کنه. آنها هم چون حرفشان را به دخترشان میزنند دیگه لزومی نمیبینن به بنده حرف بزنن و تنشها رو کم کنند. اصلا کوچکترین تعاملی با دامادشان ندارند. فقط وقتی میریم خونه آنها، به ما غذا میدهند!!!