سلام
دلم می خواد محیطی باشه که بتونم باهاتون صادق حرف بزنم و صادقانه کمکم کنید.
من دختری هستم که دو ماه پیش 22 سالم شد و اهل یزد. تو مدارس خاص این شهر درس خوندم و برگزیده المپیاد ریاضی بودم ولی به خاطر جو خانواده و عدم حمایت اونها ادامه ندادم ولی خب نباید یه طرفه به قاضی برم چون رقبا هم سرسخت بودن ولی خب پدرو مادرم میتونستن لااقل خوشحالم کنن. کنکور دادم و رتبه ام با اینکه برای خودم قابل قبول نبود ولی خب بین اکثر هم کلاسی هام و خانواده بهترین بود(سه رقمی) می تونستم رشته مورد علاقه م رو تهران قبول شم ولی به خاطر اصرارهای خانواده و ممانعت پدر و مادرم که هر دو فرهنگی هم هستند منصرف شدم و بازم به اصرار اونها یه رشته تو شهر خودمون انتخاب کردم و ادامه دادم که خب ناراضی هم نیستم… اینم بگم که من همیشه هرکاری کردم به خاطر خوشحال کردن اونها بوده و بگم مهم ترین هدف من آسایش اونهاست…
امسال یکی از رشته های مهندسی فارغ التحصیل شدم و جزو برترین هاشون بودم و الان موقعیت هایی برای ازدواج برام پیش میاد کاملا سنتی…
یعنی کلا به دلیل جو خونوادگی و عقاید خودم تا به حال با هیچ پسری آشنایی نداشتم؛مشکلم اینه که چون من برای هرچیزی جلوی پدر و مادرم کوتاه اومدم برای این موضوع نمیتونم کوتاه بیام. اینجوری که حداقل خواسته من از همسر آینده ام اینه که تحصیلات خوبی داشته باشه ارشد به بالا. وضع مالی قابل قبولی داشته باشه نمیخوام پولدار و همه چی تموم باشه، ولی تحصیلات خیلی برام مهمه؛ یعنی دلم میخواد در کنارش پیشرفت کنم و شرایطی که الان تو خونه بابام دارم برام تکرار نشه… یعنی خونواده شون در حد ما سختگیری نداشته باشن…
اما متاسفانه پدر و مادرم این ها رو درک نمیکنن و با پدرم که اونقدر صمیمی نیستم که بتونم راحت باهاشون صحبت کنم و نوعی واهمه ازشون دارم. با مادرم هم که به نسبت صمیمی تر بودم در این مورد نمیتونیم صحبت کنیم و همیشه کارمون به دعوا میکشه و همش تهدیدم میکنن که به بابات میگم یا میگم عمه و مادربزرگت بیان و من ترکت میکنم… موقعیت هایی که برام هست همه اکثرا ماکزیمم لیسانس هستن با کارهای پاره وقت یا آزاد و مادرم اصرار دارن که چون تو خونواده بیشتر دخترا شوهرای این شکلی دارن منم قبول کنم، در حالی که واقعا نمیتونم و بقیه زحمت هایی که من کشیدم رو نکشیدن!واقعا از بچگی روی پای خودم بودم و الانم مامانم واقعا نمک روی زخمم می پاشن.
این موقعیت تحصیلی که الان دارم همه تقریبا با زحمت خودم بوده و خب وقتی تو مدارس خاص درس می خونی همکلاسی هایی داری که همه بچه هایی از خونواده های بالا هستن و بعضی هایی که ازدواج کردن همه موقعیت های خوبی داشتن… من خودم رو با اونا مقایسه نمیکنم ولی آیا حق من اینه؟!
از طرفی هم بابام میگن من اگه کسی با موقعیت بالاتر بیاد قبول نمیکنم و به درد ما نمیخورن.یعنی من اشتباه میکنم و خواسته نا بجایی دارم؟؟
من تا الان تلاش کردم تا زندگی خوبی برای خودم بسازم اما الان که وقت نتیجه شده اینجوری! الان واقعا کسی نیست که بتونم باهاش حرف بزنم، خیلی یهویی تنها شدم و هیچ کس حتی مادرم منو درک نمیکنن… کارمم همش شده گریه و اگه اعتقاد نداشتم تا حالا چند بار نعوذبالله خودکشی کرده بودم…
الان هم واقعا مستاصل شدم که با شما درمیون گذاشتم، لطفا خواهرانه کمکم کنین
ممنون که هستین
نمایش نظرها (1)
دوست عزیز
هر شخصی برای انتخاب همسر معیارهایی داره که اگه نزد مشاور ازدواج بری این معیارها کاملا بررسی میشه، شما یک برگه بردار و معیارهای انتخاب همسرت رو به ترتیب اولویت بنویس و به فردی که خواستگار شماست در این معیارها نمره بده از صفر تا ده
اگر نمراتی که دادی از پنج کمتر بود بخصوص در 3 اولویت اول شما
بدون که در زندگی مشترک احساس رضایت و خشنودی نخواهی داشت چون شخصی رو انتخاب کردی که با معیارهای مهم تو همسو نیست
از طرفی باید بدونی ایده ال صد در صد وجود نداره
پس هر فردی که به خواستگاریت میاد معایب و مزایای ازدواج با اون رو فهرست کن تا راحت تر بتونی تصمیم بگیری
و این طرز تفکر که در ازدواجهای سنتی بیشتر شنیده میشه که " ازدواج کن علاقه بعدا بوجود میاد" رو کنار بذار
علاقه در حد نرمال مثل ملات ساختمون میمونه که اگه نباشه ساختمون سستی خواهی داشت.
در نتیجه اول فرد مورد علاقه ات که با معیارهات تاحدودی هماهنگ هست رو پیدا کن و بعد برای مشاوره ازدواج به اتفاق همدیگه نزد مشاور برید تا بتونی یک تصمیم درست رو زیر نظر یک متخصص بگیری
موفق و سربلند باشی
در این زمینه حتما میتونی از مشاور ازدواج کمک بگیری