من دختری 26 ساله هستم و ترم آخر کارشناسی ارشد و از نظر تحصیلی خیلی موفق هستم. اما من واقعا در برخورد با خانوادم دچار مشکل هستم. ببنید من بچه تر که بودم فکر میکردم واقعا با خانوادم تفاهم دارم و خانواده ی خیلی خوبی دارم ولی در حال حاضر اصلا همچین نظری ندارم و من به شدت باهاشون مشکل دارم. از بچگی کلا چیزی که بخصوص همیشه از پدر و مادرم یادمه همیشه در حال تنبیه کردن و زدن ما بودن حتی سر کوچک ترین چیزها، خاطرم هست یکبار سر نخ کش شدن جوراب شلواری، خواهرم کتک خورد. یا سر اینکه یکبار زنگ همسایه ها رو زدیم و فرار کردیم، کلا سر چیزهای الکی. در حال حاضر تصاویری که از بچگی از پدر و مادرم مخصوصا مادرم یادمه اینه که همیشه عصبانی بود و همیشه در حال داد زدن و دعوا کردن و کتک زدن ما بود. بزرگتر که شدم و وارد مقطع کارشناسی شدم برای تحصیل به شهر دیگه ای رفتم، و خاطرم هست که ترم های اول و دوم به خاطر اینکه خیلی درس داشتم و شلوغ بودم وقت نمیکردم به خواهر یا خانواده زیاد زنگ بزنم ، همین مسئله باعث شد پدرم یه پیامکی بهم بده که هنوز بد از گذشت 5 سال هنوز تو خاطرم مونده. اینکه واقعا متاسفه برام که از خواهرم سراغی نمیگیره و متاسفه برام که رفتارم با خواهرم اینجوریه. این پیام هنوز که هنوزه عین خنجر تو قلب من فرو رفته. گذشت و سال بعدش خواهرم دانشجو شد، همچنین مادرمم هم دانشجو شد و خودشون رفتاری که داشتن 100 برابر بدتر از من بود خواهرم حتی میشد هفته ای یک بارم با من تماس نمیگرفت و جالب تر از اون مادرم برای اینکه وقتش تلف نشه حتی زنگ های منم گاها جواب نمیداد یا اگر جواب میداد 5 دقیقه ای تمومش میکرد. کلا مشکل اینجاست که مادر من هیچ وقت برای ما وقت نداشته. چه اون موقع که جوون تر بود و شاغل بود، و همش درگیر سوال درآوردن برای دانش آموزاش بود یا برگه صحیح کردن چه زمانی که کارشناسی بودم حتی اون موقع اصلا انگار نه انگار که داره با ما زندگی میکنه. همش کلا سرش تو کتاب بود و داشت درس میخوند حتی حرف نمیزد با ما وقت وقتی که خسته میشد از خوندن میومد دو دقیقه مینشست و بعد میرفت همین وقتی مدرک ارشدش رو گرفت دوباره رفت و یک ارشد دیگه رو شروع کرد و دوباره همون مکافات همیشگی با این تفاوت که این دفعه خودم رو عادت داده بودم به شرایط،خاطرم هست وقتی کارشناسی بود سال 96 بود فک کنم بعد از فوت مادربزرگم ( مادر مادرم) مادر میگفت آره من دیگه فهمیدم باید قدر آدمای دور و برم رو بدونم، ولی این حرف فقط به خاطر جو و شرایط و صرفا از روی احساسات بود. من هیچ وقت با مادرم احساس راحتی نکردم. اگه حتی یه موضوعی رو بهش بگم حتی همین الان هم یه مدت که ازش بگذره میگه خب اون قضیه چی شد فلانی چی شد در صورتی که خودش میدونه. همیشه در حال سرزنش کردن بودن همیشه، یادمه کارشناسی که بودم یه بار رفته بودیم سفر و اتفاقا همون روز هم روز پزشک بود و تو گروه همکارهای مامانم همه روز پزشک رو به بچه های همدیگه تبریک میگفتم و حرفی که باز عین خنجر رفت تو قلبم این بود که هه! همه بچه هاشون دکترن فقط بچه های ما به هیج جا نرسیدن در حالیکه الان که خواهرزاده ی خودش به داستان نویسی علاقه داره میگه همه که نباید پزشک بشن یکی به داستان نویسی علاقه داره. ینی بعد از گذشت چند سال هنوز این حرف یادمه. جالب اینجاس که مذهبی هستن و کلی ادعاشون میشه ولی مثل اینکه مذهب هیچ ارزشی برای فرزند قائل نشده. میدونید وقتی دورم از سرزنش ها و زخم زبون زدن هاشون راحتم شاید گاهی با پیامکم نیش بزنن. وقتی رفتم ارشد بازهم یه شهر دور زدم تا راحت باشم از دخالت هاشون، از سرزنش هاشون از زخم زبون هاشون، از تحمیل کردن نظراتشون خسته شده بودم از دستشون. ولی حالا این کرونای لعنتی باعث شد خونه نشین بشم. الان من دیگه نمیتونم باهاشون کنار بیام. از شدت ناراحتی به خاطر رفتارشون وقتی میخوام حرف بزنم بغضم میگیره نمیتونم حرفمو بزنم. سر هرچیزی گیر میدن نماز خوندن، بیدار شدن، غذاخوردن، بیرون رفتن و…. انگار بچه ی 3 ساله م، از اینکه نظرشون رو تحمیل میکنن بیزارم. اینکه همون خط و فکر و منش سیاسی که اونا دارن و داشته باشم از این جبر لعنتی حالم بهم میخوره ، من نمیخوام مث اونا فکر کنم، نمیخوام مثل اونا باشم نمیخوام حرفم با عملم یکی نباشه. از نظر من اونا ادمایین که فقط بلدن برای بقیه نسخه بپیچن، ولی خودشون که توی اون شرایط قرار بگیرن شاید خیلی بدتر از من و امثال من عمل کنن اها یه چیز دیگه خاطرم هست اون موقع ها که گوشی اندروید نداشتن همش مارو دعوا میکردن که چه خبره اینقدر سرتون تو گوشیه
اما الان خودشون بالای 6 با گوشی کار میکنن.حتی الان هم که مادر من کاری نداره و سرگرم ادیت پایان نامشه، فقط سرش تو گوشیه و شاید جملاتی که بین ما رد و بدل میشه در طول روز به 10 جمله نمیرسه. همش فقط بلدن ایراد بگیرن و سرزنش کنن خودش الان هشت یا نه ساله دیگه دست به سیاه و سفید نمیزنه و همه ی کارهای خونه رو بابام انجام میده. یادمه قبلا همش داد و فریاد راه مینداختو همیشه دعوامون میکرد که چرا تو خونه کمکش نمیکنیم و از این حرفا همیشه دعوامون میکرد. اما الان دست به سیاه و سفید نمیزنه، یه روزم که ظرف میشوره روز بعدش میگه پاشو برو ظرفارو بشور. باهاشونم که میری بیرون فقط بلدن از ملت ایراد بگیرن این چرا اینجوری پوشیده اون چرا پاچه ی شلوارش اونقدره و…. کارشون شده 24 ساعت سرشون تو گوشی همین. یه حس نفرت و دلشکستگی دارم.
واقعا حس میکنم دیگه نمیتونم باهاشون زندگی کنم ،من از این دوگانگی بین حرف و عمل بیزارم، کلافه م اینجور چیزها آزارم میده. خواهش میکنم یه راه حلی پیشنهاد بدید
نمایش نظرها (1)
سلام به شما دوست عزیز
قابل درک هست که شایطی که تجربه کرده اید برای شما با فشار روحی همراه می باشد اما دقت کنید که اگر شما بخواهید مداوم ریز رفتارهای خانواده را مورد بررسی قرار بدهید خود را در معرض آسیب بیشتر قرار می دهید چون این سبک های رفتاری مخصوص به این افراد می باشد و ما نمی توانیم رفتارهای دیگران را تغییر بدهیم و تنها می توانیم با مدیریت و تغییراتی در رفتارهای خودمان و داشتن میزانی انعطاف پذیری می توانید رفتارهای خود را تغییر بدهید و در مسیر رشدی خود حرکت کنید چون اگر مداوم بخواهید به رفتارهای خانواده توجه کنید شرایط روحی سخت تری را تجربه می کنید .
در این مسیر شما در احترام به خانواده می توانید در احترام احساسات خود را بیان کنید اما دقت داشته باشید که امکان تغییر رفتار انها وجود ندارد.
در کنار این موراد دقت داشته باشید که این مشکلات در زندگی همه افراد وجود دارد و گاهی والدین نمی توانند از مسیر درستی نگرانی و احساسات خود را بیان کنند و به همین دلیل رفتارهای آنها به اشتباه برداشت می شود و چون تعامل وجود ندارد و در مورد این مسائل صحبت نمی شود این دلخوری ها می تواند سالها باقی بماند .