باعرض سلام خدمت شما
بنده 18 سالم هست و 4 سال هست طلبه هستم . با تحقیق و فراوان و سر انجام استخاره تصمیم بر ازدواج گرفتم . الان 2 ماهی هست عقد کرده ام . خانمم 15 سالش هست . سه سال و سه ماه از خودم کوچکتر هست و الان کلاس هشتم است.
در جلسات خواستگاری از ایشان خیلی خوشم آمد اما آنان 6 ماه ما را منتظر نگاه داشتند و جوابی ندادند . آن 6 ماه برای من خیلی سخت بود . چند ماه اول همش بهش فکر میکردم اما کم کم محبتم نسبت به او کم شد. مادر بزرگ او خیلی مغرور بود و چندین بار جلوی مادرم و خانمم مرا تحقیر کرد . بعد از ماه دوم سوم خواستگاریم دیگه هیچ حسی نسبت بهش نداشتم . خسته شده بودم . اعصابم خورد بود. هر چه میگفتیم یک تصمییمی بگیرید انگار نه انگار … خلاصه محبت او از دل من خارج شده بود . با خودم گفتم حتما میاد دوباره اما نیامد.
پدر او خیلی سخت گیر بوده . روز اول عقدمان خانمم به من گفت این اولین باری است که من بدون پدرم خارج از منزل میایم . من از تعجب زیادم چند بار پرسیدم جدی؟؟ و او گفت اره . گفت من تا بحال تنها بیرون از خونه نرفته ام یعنی پدرم نگذاشته حتی با دوستانم هم بیرون نرفته ام.
من فکر میکردم وقتی زن میگیرم کسی کنارم هست که عاقل هست و از مسائل سر در میاورد اما حالا میبینم او هیچ نمیداند. نه مسائل جامعه را میداند نه در کوجکترین مسائل نظر خوبی میدهد . کلا هیچ تجربه ی احتماعی ای ندارد . واقعا احساس میکنم من داداش بزرگترش هستم . مانند همسر رفتار نمیکند. خیلی حرکات بچگانه و سخیف جلوی من انجام میدهد . اعتماد به نفسش هم خیلی بالا نیست بعضی وقتا نمیتونم بهش بگم این کار ات خوب نیست . وقتی هم با زبان خیلی مهربان و خوب میگم مثلا اگه فلان کار رو انجام نمیدادی بهتر بود ؛ هزاران توجیه میاورد و حتی انکار میکند و میگوید من اصلا این کار را انجام ندادم . آخرش هم نمیپذیرد.
خیلی تند و تند قهر میکند سر کوچکترین مسئله ای . هیچ برنامه ای ندارد/ حتی پدرش نمیگذارد تلویزیون ببینند و میگوید وقت او را تلف میکند . در حقیقت واقعا نمیدانم به چی او افتخار کنم ؟ ؟ به اخلاق او که بچه گانه است . لج باز ؟ یا به اطلاعات او که حتی کوچکترین مسائل سیاسی جامعه را هم خبر ندارد !! یا به تجربه او که انگار داخل غار بزرگ شده .!!!!!!!! نمیدانم نمیدانم . او برای من هیچ جذابیت اخلاقی ای ندارد و از اخلاق او خسته ام . اما من برای او جذابیت اخلاقی زیادی دارم و مرا خیلی دوست دارد . من چه کنم؟ من هیچ حسی نسبت به او ندارم . اینکه تجربه اجتماعی نداشته روی اخلاقش هم تاثیر گذاشته و پختگی اخلاقی ندارد . اصلا احساس میکنم بعضی وقتا من پدر او هستم با این تفاوت که او با من بمانند رفیق همسن و سالش برخورد میکند . حرفهای مرا اطاعت نمیکند و فکر میکند خیلی میداند .///// این چه ازدواجیست > راهنمایی م کنید تو رو خدا دیگ نمیدونم چیکار کنم . خیلی خلاصه نوشتم چون دیگ جا نیست کاش حضوری براتون میگفتم . هی خدا . مشاروه ها هم که کلی باید پول بدم براشون .
زنم اصلا جذابیت اخلاقی برایم ندارد . طبعش از من خیلی گرمتر است . انگار اون مرد هست و من زن…
نمایش نظرها (1)
دوست عزیز اولا قدم اول در ازدواج به دل نشستن طرف مقابله .
پس در ازدواج جای استخاره نیست .چون خواست شما مهمه .
دوم اینکه باید قبلو کنید در سنی ازدواج کردید که بلوغ عاطفی اتفاق نیفتاده .
و همسر شما هم در محیطی رشد کرده که بخاطر تعصبات نمتونسته آموزشهای لازم رو ببینه.
پس شما در حال حاضر باید صبور باشید و ایشون رو در یادگیری مسایل خاص کمک کنید .
پس اگر قراره به این زندگی ادامه بدید باید صبور باشید .
و گرنه راه دیگه ای رو باید در پیش بگیرید .
برای قدم اول با فردی قابل اعتماد در خانواده و یا فامیل صحبت کنید .
اگر فردی باشه که کلامش روی همسر شما موثر باشه تاثیر زیادی خواهد داشت.
در زمانهایی مناسب با همسرتون صحبت کنید .
و ایشون رو برای مشاوره های حضوری اماده کنید .
حدود و انتظارات خودتون رو از زندگی بیان کنید .
سعی کنید پوسته ای که سالها خانواده بخاطر تعصبات دور همسرتون پیچیده رو کنار بزنید .
اجازه بدید دنیای اطراف و حقیقت زندگی رو ببینه .
ایشون در سنی هستند که رفتارهای کودکانه داره و درحال تجربه کردن دنیای اطرافشه .
و نقش شما در شناخت درست این محیط بسیار مهمه .
البته این موارد مربوط به این میشه که شما بخوایت به این زندگی مشترک ادامه بدید .
مشاوره روانشناسي تلگرامي:
http://t.me/kanonmoshaveran_bot
در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
021-88422495