سوالتو بپرس
X

افسردگی

راستش مشکلی که دارم مادرم هستن.مادرم 49 ساله هستن معاون دادگستری..از خونواده ای نسبتا پرجمعیت..از وقتی یادم میاد همیشه تو خونمون جنگ و دعوا بوده تا به امروز..من و خواهرم تنها فرزندان این خونواده هستیم الان دقیقا یک ماهی هست که ابجیم ازدواج کرده و تبریز زندگی میکنن..پدرم میگن که از وقتی دایی اسماعیلم فوت کرده مادر من افسرده شده. من داییمو ندیدم کلا قبل از اینکه به دنیا بیام تصادف کرده و مرده.مشکل اینه که احساس میکنم مادرم افسرده اس از وقتی یادم میاد کلا لباس مشکی میپوشه..هیچوقت تا به حال هیچ مراسمی نرقصیده..هیچ اهنگی گوش نمیده..انرژی نداره و دایم در حال خواب هست. پدر و مادر من هیچوقت مشکلاتشون رو با حرف زدن حل نکردن همیشه فقط جنگ و دعوا بوده..حتی وقتی من بچه بودم تصمیم به طلاق داشتن و به زور و واسطه گری بقیه و فامیل کنار هم موندن..خونه همیشه کثیفه و هیچوقت هم ناهار و شام اماده نداریم بجز وقتایی که من دست ب کار بشم.مادرم از هیچ لوازم ارایشی استفاده نمیکنن حتی گاها چند روز میشه که موهاشونم شونه نمیکنن . پدرم قبلا علاقه خیلی زیادی به مادرم نشون میداد ولی از وقتی که علایم افسردگی مادرم بیشتر شده پدرم هم خیلی بدرفتار شدن.پدرم تو جمع خیلی بد با مادرم حرف میزنه غرورش رو خرد میکنه مادرم هم دست کمی از پدرم نداره لجبازی میکنه و هواشو نداره..یه مدت زمانی پدرم بیکار بود اونموقع ها پدرم با حقوق مادرم زندگیمون رو میچرخوند از اون به بعد عادت کرد که همیشه پول بگیره از مامانم..الان دوتا ماشین داریم که هردوتاشو مادرم خریدن و به اسم خودشونه ولی پدرم استفاده میکنن.حتی چندسال پیش جای خوابشون رو هم از هم جدا کرده بودن مادرم اتاق من میخوابید و پدرم تو اتاق خودشون.مادرم قبول نمیکنه که بریم پیش روانشناس یا روانپزشک.چون ما تو شهر کوچیکی زندگی میکنیم و میگه همو میشناسن.ابجیم ماما هست و از داروها سر در میاره چندباری بین داروها و وسایل مامانم داروهای افسردگی دیده گویا.انگار پنهون از ما مصرف میکنه.پدرم فشار خیلی زیادی به مادرم میاره و بخاطر همین وضع مادرم این اواخر خیلی بدتر شده..وسایل پرت میکنه روش..بهش فحش میده.پیش همه خرابش میکنه..هلش میده..پرتش میکنه اونور..میتونم بگم که سر هر چیز مسخره ای باهاش دعوا میکنه.اونقدری جو خونمون بد هست که من هم مدتی افسرده شده بودم وتحت نظر روانپزشک بودم و دارو مصرف میکردم.سابقه خودکشی دارم و تو بیمارستان بستری شدم.10 ورق قرص مصرف کرده بودم.اینارو میگم که متوجه بشید جو خونمون چقدر سنگین هست.مادرم همش میگه حال ندارم دارم میمیرم جون ندارم هیچ کاری از صبح تا شب انجام نمیده..منم بدنم نمیکشه بخوام همه ی کارهارو خودم بکنم..وضع روحی مادرم خیلی خراب شده میخوام بهم کمک کنید یه راهی جلوم بگذارید .. خسته شدم از زندگی کردن تو این محیط.به قدری روم فشار هست که از ازدواج کلا میترسم چون به این باور رسیدم که همه ی زندگی های مشترک عین زندگی پدر و مادر منه.پدرم صبح زود خارج مشن از منزل و تا 10-11 شب برنمیگردن..از همه غذاها ایراد میگیرن همه چی رو پرت میکنن..اینم بگم که مادر پدرم ینی مادربزرگم یه سالی هست که فوت کرده از وقتی مرده پدرم این پرخاشگری هاش بیشتر شده..مادرم داره از پا میوفته اعصابش زده به بازوش و بازوشو نمیتونه تکون بده. مادرم حتی اعتماد بع نفس یه عکس گرفتن رو هم ندارن ..احساس میکنن دارن هرچیزی رو خراب میکنن و هیچ کاری بلد نیستن..نمیدونم سردرگمم نمیدونم باید چیکار کرد میترسم دیر به خودم بیام و ببینم یه روزی از دستش دادم.لطفا کمکم کنید

neginsa2002:

نمایش نظرها (1)

  • سلام به شما دوست عزیز
    قابل درک هست که این شرایط برای شما هم با فشار روحی زیادی همراه شده است اما در هرصورت شما نمی توانید تمام انرژی روانی خود را بر مشکلات روحی و زناشویی پدر و مادر قرار بدهید آنها نیاز است که در اول بپذیرند که دچار مشکلاتی هستند تا بعد بتوان به آنها کمک کرد .
    خب اگر در شهر کوچکی زندگی می کنید مادر شما نیاز است که در شهر دیگری خدمان روان درمانی و روان پزشکی را با توجه به توضیحاتی که در مورد شرایط ایشان دادید دریافت کنند چون علایم افسردگی برای ایشان قابل مشاهده می باشد و نیاز به درمان حتما دارند و خب این شرایط همانقدر که برای خود ایشان آسیب زا هست به زندگی زناشویی و روابط ایشان با پدرتان و بقیه شماها نیز آسیب می زند .
    پس بهتر است که به دنبال مقصر نباشیم و در این مسیر تنها با تشویق مادر برای درمان در این مسیر پیش بروید.
    در این مورد نیاز است که در احترام به هردوی انها شما نیز برای زندگی خود برنامه ریزی داشته باشید تا در این مسیر با مشکلی روبرو نشوید .