سوالتو بپرس
X

انتخاب درست

با سلام و وقت بخیر
من ۲۴ سالمه معماری خوندم ،میشه گفت موقعیت اجتماعی و ظاهری خیلی خوبی دارم،از یک خانواده خیلی مذهبی ،تا الان خواستگارای زیادی داشتم ولی واقعا از لحاظ روحی شرایط ازدواج نداشتم ،اینم بگم که حدود ۴ سال پیش به یکی از پسرای فامیل علاقه شدیدی داشتم و مدتها منظر بودم که پا پیش بذاره بعد از دوسال که خبری نشد یک نفر رو واسطه قرار دادم که غیر مستقیم نظرش رو در مورد من بپرسه در کمال ناباوری فقط یه خاطر اینکه رنگ پوستم سفید نبود تمایلی به من نداشت اول خواستم که از علاقه ای که نسبت بهش داشتم باهاش صحبت کنم که با توجه به شناختی که ازش داشتم میدونستم فقط سنگ روی یخ میشم ،خیلی زمان برد که بتونم با این قضیه کنار بیام و بپذیرم،این ماجرا تاثیرات خیلی بدی روی من داشت از جمله اینکه شدیدا اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم ،علی رقم چهره زییام احساس زشتی میکردم به حدی که به ندرت از خونه بیرون میومدم ،توی دانشگاه سر مباحث درسی برعکس گذشته خیلی خیلی کم شرکت میکردم و….
توی این مدت بخاطر مخلفتهای بی مرود من برای رد خواستگارام خانوادم این تصور رو داشتن که من با کسی هستم این مسیله خیلی اذیتم میکرد و باعث که از خانوادم فاصله بگیرم یه جورایی ازشون دلخور هستم در کنار همه این قضایا به اقتضای رشته درسیم سنی که تاثیر گذارترین قسمت زندگیم بود نظرم در مورد روش زندگی و اهدافم با خانوادم خیلی فرق داره ،مادرم آدم خیلی خیلی مذهبی من یه دختر مذهبی معمولی و حتی یکم روشن فکر ،آزادی رو توی بی حجابی و این ب نامه نمیبینم و خیلی هم به مسایل دینی پایبند هستم ولی دوست دارم
آزادنه خودم برای برنامه روزانه م تصمیم بگیرم ،انتخاب های تحمیلی خانوادم برای آینده من خیلی اذیتم میکنه مثل اینکه به زور کلاس حفظ قرآن برم ،توی مجالس دینی حتما شرکت کنم و… ولی من دوست دارم برنامه آینده م ادامه تحصیل و اشتغال باشه .چندین ماهه به خاطر احترام مادرم پذیرفتم که شبیه اونا زندگی کنم ولی خیلی اذیت میشم از طرفی هرچی زمان میگذره من فرصت رسیدن به هدفام رو از دست میدم در کنار همه اینها چند ماه پیش با یک آقایی تصادفی آشنا شدم ،ولی چون میدونستم خانوادم مخالف آشنایی اینجوری هستن همون موقه گفتم نه ولی ایشآن خیلی اصرار کردن و پذیرفتم که با خواهرشون در مورد آشنایی ازدواج صحبت کنم ،ایشون علی رقم اینکه از لحاظ ایمان و اخلاقی و ظاهری مناسب هستن ،اما از خانواده پر جمعیت هستن و متاسفانه پشتوانه مالی ندارن ،توی چند جلسه صحبت متوجه علاقه شدید ایشون نسبت به خودم شدم که باعث شد بپذیرم که خواستگاری بیان و قراره که توی همین یکی دوهفته بیان خواستگاری
حقیقاتا ایشون خیلی از معیاری من دور هستن ،ولی چند تا دلیل واسه انتخاب ایشون دارم ،اول اینکه انتخاب خانوادم نیست و میدونم شبیه اونا فکر نمیکنه ،دوم اینکه ایشون علاقه شدیدی نسبت به من دارن ،چون خودم همین حسرو به یه نفر داشتم میدونم برام کم نمیذاره ،سوم اینکه با توافق طرفم میتونم بعد از ازدواج به هدفایی که دوست دارم برسم حداقل از این وضعیت درد آوری که به زور تحمل میکنم از این بی هدفی خلاص میشم ولی یه چیزی همیشه پس ذهنم اذیت میکنه اینکه هنوز از احساس دوست داشتن ایشون مطمین نیستم ،اگر بعد از ازدواج این علاقه از بین بره واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم و بدتر از همه اینکه در مورد آشناییم با این آقا به خاطر اینکه خانوادم مخالفت نکنن مجبور شدم علا رغم میل باطنیم همه حقیقت رو نگم و اینجور عنوان کنم که اول با خواهر ایشون آشنا شدم
خواستم راهماییم کنید که انتخاب درستی دارم یا نه ممنون از لطفتون

m.t.1370:

نمایش نظرها (3)

  • دوست عزیز با تفاسیری که شما از خودتون ارائه دادید حس ما اینه که شما شتابزده رفتار کردید و نه تنها مشکلتون حل نخواهد شد بلکه گره های زیادی رو هم بهش اضافه کردید ... چه دلیلی داشت که روش خانواده رو مخالف و مغایر با ارزوها و اینده زندگیتون میدونستید ؟ شما میتونستید روش های دیگه ای رو هم بکار بگیرید و با جلب رضایت مادرتون به تمام این هدف ها برسید ... پا گذاشتن کورکورانه به خاطر یک سری از خواسته های پیش پا افتاده نوید زندگی خوبی رو با این روش نمیده ... به هر حال شما زندگی خودتون رو به خاطر حرف یک پسر و سفید نبودن پوستتون دارید به چالش میکشید ... و در نهایت این خود شما هستید که باید انتخاب کنید و تصمیم نهایی رو بگیرید پس لااقل مشاوره ای حضوری رو مراجعه کنید تا با چشمانی باز بتونید راه رو ببینید و ادامه بدید

    • لطفا زود قضاوت نکنید ،من همیشه در مقابل خواست های خانوادم کوتاه اومدم ،و علی رغم میل باطنیم هرچیزی گفتن پذیرفتن ولی بحث ازدواج خیلی فرق میکنه ،من نمیتونم یه عمر خودم و طرفم رو بد بخت کنم به خاطر اینکه انتخاب خودم نبوده ،درموردم کسی هم که بهش علاقه داشتم با وجود اینکه هنوزم برام خیلی قابل احترامه ولی هیچ وقت یه عنوان همسرم بهش فکر نمیکنم ،کسی که معیار انتخاب همسرش این همه سطحی هست قطعا نمیتونه خوبی های منو ببینه ،و این آقایی که به تازگی باهاشون آشنا شدم خب ایشون پسر مععقول و خوبی هستن فقط از لحاظ مالی و تحصیلات نسبت به خواستگاری قبلیم کمتر هستن ،ترس من از اینه این علاقه ای که ازش حرف میزنن گذرا باشه

  • واقعا" خنده داره که دخترا چه راحت به خاطر فقط یک حرف زندگیشون رو به باد میدن ... بعد دوباره دو سال دیگه میان مشاوره برای حل مشکلات زندگی ...
    عجب موجوداتی هستید بابا :evilgrin: