سوالتو بپرس
X

انتظارات عشقم از من

با عرض سلام و خسته نباشید
منو پسر عموم همدیگه رو دوست داریم باهم درارتباطیم اما یمشکل بزرگ وجود داره.من یدوست خیلی صمیمی دارم که جونمم واسش میدم این مشکل شده واس رابطمون.به علاقه من به دوستم حسودی میکنه میگه میخوام فقط مال من باشی محبتات رو تقسیم نکنی.اما من نمیتونم تحت هیچ شرایطی دوستمو از زندگیم بیرون کنم تلاشمم کردم اما نشد.اون خیلی عذاب میکشه میبینمش که داره اذیت میشه.میگه دوسم نداری که بخاطرم اینکارو نمیکنی اینقد گفته که خودمم شک کردم ازش خواستم یهفته سراغمو نگیره بم فرصعت بده فکر کنم ببینم با خودم چند چندم شما میگید چیکارکنم؟لطفا کمکم کنید

sanaz:

نمایش نظرها (14)

  • یمشکل دیگه هم هست اینکه از نظر خودش به خواسته هاش اهمیت نمیدم
    من شاغلم تا ساعت4سرکارم بعدشم میخوابم بعدشم کارهای روزانمو انجام میدم آخه خوابگاه هستم و کارهامو خودم انجام میدم وقت ندارم زیاد باش حرف بزنم اما اون نمیتونه این موضوع رو قبول کنه میگه تو دوسم نداری وقتتو با دوستت میگذرونی بمن اهمیت نمیدی.اوایل تا3 شب میموندم بیدار بخاطر اینکه ناراحت نشه اما یمدته بدنم ضعیف شده خیلی زود خوابم میگیره اون میگه دیگه دوسم نداری.از بس گفته خودمم همش میگم نکنه دوسش ندارم

  • تا الان با پسری در ارتباط نبودم به همین دلیل خیلی چیزا واسم سخته اینکه بخوام بش بگم کجا میرم کجا میام و اینکه بخوام ازش اجازه بگیرم و ناراحتی هایی که سر این موضوع بوجود میاد اذیتم میکنه.من همیشه مستقل بودم پذیرفتنش واسم سخته.ازیطرفم وقتی میدونم جای بدی نمیرم اما الکی دلخور میشه باعث میشه باهم بحث کنیم.اون میگه چون دوسش ندارم تغییر نمیکنم میگه اگه واست مهم بودم بخاطر من یسری کارا و رفتاراتو تغییر میدادی.تروخدا کمکم کنید نمیدونم باید چیکار کنم خیلی حرفا دارم بزنم اما میترسم حرفام خستتون کنه

  • اینم بگم که میگرن عصبی داره خیلی زود از کوره در میره اوایل دعوامون میشد همچیز بم میگفت بعد پشیمون میشد منم چون دوسش دارم همیشه بخشیدمش.اما بخاطر من خیلی تغییر کرده دیگه وقتی عصبی میشه مث قبلا نیست حرف بدی بم نمیزنه فقط یکم داد میزنه خیلی بهتر شده.بخاطر من توخودش میریزه اما دیگه مث قبلانیست.بخاطر من هر دوهفته یبار از یه استان دیگه میاد که منو ببینه.خیلی کارا میکنه که میدونم جونشم واسم میده.محبتاشو که میبینم بیشتر ناراحت میشم از خودم بدم میاد حس میکنم دارم باکارام اذیتش میکنم حس میکنم من اونی نیستم که میخواد بخودشم گفتم اما نمیتونه ازم دل بکنه

    • آخه فعلا موقعیتش واس ازدواج خوب نیست شاید تا یسال دیگه هم نشه.خودش میگه این مشکلات بخاطر اینه که ازم دوری اما من میترسم همیشگی باشه

  • آخه الان موقعیتش واس ازدواج مناسب نیست.خودش میگه این مشکلات بخاطر اینه که ازم دوری اما من می ترسم همیشگی باشه.

  • عزیزم نظر من اینه ایشون از دوری شما رنج میبرن سعی کنید با آرامش و در موقعیتی مناسب باهاشون درباره مشغله های زندگیتون بگید و ازش توقع دارید درکتون کنه و کمک کنه که تحمل کنید نه باری باشه بر تمام ذهن مشغولی های شما
    موفق باشید :inlove:

  • ممنون از راهنماییتون
    اما دیشبم سر موضوعات همیشگی دعوامون شد شروع کرد به تهدید کردنو توهین کردن میدونستم الان سرش درد میکنه متوجه نیست اما منم این مدت کم اوردم سردردای عجیب دارم زود عصبی میشم منم بش گفتم از زندگیم برو ازت بدم میاد ازت میترسم.اسممو با تیغ نوشت رو دستش عکسشو فرستاد بعدشم میخواست رگشو بزنه گفت یا تو مال من میشی یا میمیرم بزور راضیش کردم اینکارونکنه.بش گفتم بیاد بریم پیش مشاور دیگه عقلم به جایی نمیرسه.این کاراش خیلی ترسناکه هر لحظه دارم ازش دورتر میشم.آخه این چ دوست داشتنیه کارم شده گریه و غصه خیلی دارم عذاب میکشم

  • سلام ساناز جان به نظر من این حرفشون کاملا اشتباهه که شما باید مال اون بشید ایشون بسیار عصبی و تند خو هستند حتما قبل از ازدواج پیش مشاور برید و تلاشتون رو در جهت بهبود شرایط روحی و روانی ایشون بکنید چرا که زندگی با آدمی با همچین ایده هایی کمی نگران کننده است و مطمئنا بعد از ازدواج هم ادامه داره چون به این رفتار ها برای دست یابی به اهدافش عادت کرده،بهش بگو اگه منو دوست داری بیا بریم پیش مشاور حتما حتما
    موفق باشی گلم :-*

  • باسلام
    خیلی ممنونم از راهنماییتون.دیروز دوتایی رفتیم پیش مشاور ایشون گفتند شما دوتا باید تحت نظر باشین هم این آقا واس رفتاراشون باید روان درمانی شن هم شما به دوستتون دلبستگی دارین باید دوره مشاوره رو بگذرونین.و اینکه دو تا راه دارین اینکه به مدت 4 ماه تحت نظر باشین بدون اینکه هیچ رابطه ایی باهم داشته باشین بعد ازین مدت دوباره باهم ارتباط برقرار کنین ببینین چی میشه یا اینکه کاملا کات کنین واس همیشه.من دوست داشتم کاملا کات کنیم به دلیل اینکه یمشکل دیگه هم هست که نگفتم به شما چون میدونم حماقت کردم نمیتونم سرزنش بشم.این پسر دوسال ازم کوچیکتره...و میدونم از نظر روانشناسی این ازدواج کاملا اشتباهه.اما اون قبول نمیکنه همین 4 ماهم بزور راضی شد بعداز مشاوره هم گفت اگه ولم کنی زندگی دوستتو سیاه میکنم بدبختش میکنم گفت من بدون تومیمیرم مشاور که درک نمیکنه من چقد دوست دارم نمیدونه که من بدون تو میمیرم و ازین حرفا....منم بخاطر زندگی دوستم نمیتونم اشتباه دیگه ایی کنم

  • از یطرف اینم بگم که وقتی پیشمه مشکلی نداریم اینقد بم محبت میکنه که اصلا بحثی پیش نمیاد فقط پشت تلفن دعوا داریم.حتی واس دوستمم هدیه خریده میگه مث خواهرم دوسش دارم اما بارفتارای تو نسبت به اون مشکل دارم

  • سلام مجدد گلم به نظر من قطعا کات کنید چون واقعا بعدا در زندگی دچار مشکل میشی گلم من ازدواج کردم و 26 سالمه تجربم از شما که مجردی بیشتره بعد از ازدواج جنس روابط عوض میشه و این ولع برای با هم بودن فروکش میکنه و ایشون بهانه های جدیدی برای تندخویی پیدا میکنن و حتما اذیت خواهید شد از طرفی کوچک تر بودنش هم مساله کوچکی نیست همسرمن 7 سال ازم بزرکتره اما هنوزم گاهی رفتار نا پخته انجام میده ، مطمئن باشید این تهدید ها فردا شامل خود شما هم خواهد شد موقعیت برای ازدواج زیاد است و خداوند انشااله بهترین هارو براتون مقدر میکنه
    موفق و خوشبخت باشید

  • من که میگم دو تا دلیل بیشتر نداره یک اینکه خیلی زشتیم دو اینکه زبونمون چرب نیست که یکم دست به سرش کنیم