سلام.
وقتتون بخیر.
از شما در مورد موضوعی کمک میخواهم.
من حدود 3 سال هست که با پسری در ارتباط هستم. مهندس شرکت نفت در عسلویه هست و دو هفته تهرانه که همدیگرو میبینیم و دو هفته در عسلویه است. پسر خوب و موجه و مرد زندگی و حامی و ….
و البته زندگی سختی داشته و با سختی زیاد و محرومیت های کودکی به جایگاه الانش رسیده.
کلا پسر خونسردی هست. اصلا ابراز علاقه نمیکنه و میگه یک بار گفتم دوست دارم. اگر نظرم عوض شد دوباره میگم!! و البته این رو به دلیل خوانواده و اجتماع بزرگ شدنش میدونه.
در این مدت یکبار دروغ بزرگی بهم گفت که چون مربوط به گذشته ش بود ازش گذشتم/
سال دوم دوستی ما شد و من درخواست جدی شدن رابطه رو دادم که اگر میخواد بمونه و اگر نه جدا شیم/ که قبول کرد و گفت قصد ازدواج با من رو داره.
ولی نمیتونه به خوانواده ش بگه چون قطعا با دختری که ایشون معرفی کنه مخالفت میکنند و باید معرفی سنتی داشته باشیم. (داییش قبلا خوانواده رو تو این فشار گذاشته بوده و به علت این فشار مادر نیما شنوایی یک گوشش رو از دست داده و خودش که پسر بزرگ خوانواده هست و بقول خودش پدر معنوی خواهربرادرها نمیخواد این موضوع رو تکرار کنه.)آذر 97 پیش مشاور رفتیم و تست دادیم. برخلاف قاطعیت کلامی نیما مشاور به من گفت که هنوز شک داره از جواب هاش معلومه و از من خواست چندماهی صبر کنم. نهایتا قرار شد بعد امتحانات خرداد من به خواستگاری بیاد. دو هفته بعد امتحانات من گفت با مادرش صحبت کرده که یکی از همکاران من و بهش معرفی کرده و گفت مادرش خواسته راجع به من تحقیق کنه. این حرف همینجا تموم شد و ..دو هفته به عسلویه رفت و وقتی برگشت من بهش گفتم معلومه جدی نیست و پیشنهاد دادم جدا شیم تا بهتر تصمیم بگیره اما بهم گفت سرطان استخوان داره و دکتر گفته باید دستش قطع بشه.اتفاقا من جری تر شدم که پس سریع تر بیاین و … حالش اصلا خوب نبود و گریه میکرد! تا اینکه احساس کردم شاید به خاطر ترس از ازدواج من رو تو این امپاس گذاشته. بهش گفتم درموورد ازدواج فکر نکن و فقط به سلامتیت فکر کن. بعد دو هفته روزهای وحشتناک نیما آروم شد!!
پیش دکتر متخصص تومور که رفته بود بهش گفتن 3 ماه باید صبر کنه. (همراهی من رو قبول نمیکرد و میگفت دوست نداره تو حال بد و عصبانیتش کنارش باشم) طاقت نیاوردم و تنهایی پیش دکترش رفتم.فهمیدم ام.ار.ای ای که داشته برای 2 ماه قبل بوده و سرطان سارکوم هم نداره. دو تا غده در بازویش هست که دکتر خواسته بعد سه ماه تغییر شکلش رو ببینه و موضوع حاد نیست و اصلا تو بدترین تومورها هم قطع دست نداریم و اینکه با یک همراه هم رفته بود!!دوباره ازش پرسیدم که نهایتا چی شده؟ گفت قطع دست قطعیه!! لگن و زانوش هم درگیر شده و این سه ماه زمانی هست که برای تشخیص سرطان مغز استخوان دادند(میدونم من و خیلی احمق فرض کرده ولی من طوری رفتار کردم که حرفاشو باور دارم)از من خواسته تو این شرایط خیلی بیشتر درکش کنم و حتی یهو واکنش منفی داره که من از هیشکی هیچی نمیخوام و از تو هم نمیخوام و اگر دست من قطع شه من با مرده فرقی ندارم و کولی بازی داره….
هنوزم تو همین فازه و منم به روش نیاوردم که اطلاع دارم از دروغش و پیش دکتر رفتم.تو همین 5 هفته گذشته این اتفاقات افتاد.بجز این چندوقتی هست که احساس میکردم تو فضای مجازی با دختری در ارتباط هست مثلا مسیج که میومد بهش دستش رو گوشیش میگرفت و …
دیشب که کنارش نشسته بودم نوتیف دایرکتی که براش اومده بود رو دیدم و پرسیدم کیه؟ گفت صلاح نیست بدونی بعدا میگم و..!گفتم باید بگی کیه و عصبانی شد از اینکه تو این شرایط مریضی من؛ تو به چیا فکر میکنی؟ داره بهم خیانت میشه!! من چه اشتباهی در مورد تو کردم که این حرف و میزنی و اینکه در تمام زندگیش احتیاج به اعتماد داشته (مثلا وقتی میرفته20 تا نون بگیره 20 تا نون سال تحویل میداده و حتی از گوشه نون نمیکنده که همه بدونن نیما قابل اعتماده) و خودش تو رابطه قبلی بهش خیانت شده و هرگز این کار و با من نمیکنه و حواسش هست و اینکه این خانم کسیه که چیزی از هم نمیدونن و فقط به نیما اعتماد کرده و مشکلاتش رو به نیما میگه و تاثیری رو نیما و زندگیش و کسی که قراره همراه زندگی نیما باشه نداره!! این بحث رو ادامه ندادم چون اولا داستان تو جریانه و مثلا من بخوام قطع شه یا دعوا راه مینداختم نمیشد!! دوما تو این مدت سه سال متوجه شدم که نیما تشنه ی اینجور مسائل هست. مثلا:
1) کمک درسی به دختری که دوستش معرفی کرده چون پول ثبت نام آزمون و کلاس نداشته (بهش درس میداد و کتاب میخرید و تو مجازی کلا ارتباط داشتن اما خب بعد کنکور اون دختر قطع شد این رابطه (میگه البته)..
2) کمک مالی (مثلا به یکی از دوستان من قبل اشنایی ما چند میلیون بابت کمک به پیش اجاره خونه ش داده بود و قسطی پس میگرفت) یا خیلی دخترای دیگه.. حتی این وسط دختری 3 میلیونش رو بالا کشید و دنبالش رفت ولی نشد دیگه و همچنانم ادامه داره این کمک ها!! (بانک خوبیه!!)..
3) این شکل کمک های مشاوره ای و البته الان نمیدونم چه صحبتهایی با اون دختر میشه تو درددل ها..
4) یا نمونه دیگه اینکه من گوشی موبایلم و گم کرده بودم و نیما گوشی قدیمیشو بهم داد و تو مسیج های از قبل مونده متوجه شدم تو سه ماه اول دوستی ما دختری بوده که سکته کرده بوده و با نیما راجع به مشکلات زندگی و کاری و روند بهبود عوارض سکته صحبت میکرده و تو چتهای آخر نیما میخواسته جدا شن و اون گفته تو همیشه قرار بود مثل برادر برای من بمونی و خلاصه کات شده بود..
و البته همه خانم هستند !!!
نکته مهم آشنایی من و نیما هم هست.تو جمع دوستانه نیما متوجه ناراحتی من شده بود و وقتی پرسید و گفتم مشکلات خونوادگی دارم بیشتر پیام میداد و حالم و میپرسید و اصل علت و میپرسید و میخواست حمایتم کنهبعدا من ازش کمک مالی هم گرفتمو جالب اینکه من نیما رو همینجوری ماهی یکبار میدیدم اما وقتی بهش گفتم سرطان معده دارم متوجه شدم داره بهم محبت و توجه میکنه و بیشتر تو تماس بود باهام.این سه موضوع برای 6 ماه اول سال 95 بود!آذر 95 خود من به نیما پیام دادم که هنوزم پای پیشنهاد بودن با من هست و اینجوری رابطه شروع شد!!میخوام بگم این دلایله که نگرانم میکنهو نهایتا؛از من توقع اعتماد داره و میگه جایگاه تو ربطی به این افراد نداره ولی من اذیت میشم!!نمیدونم تو این شرایط باید چیکار کنم. لطفا کمکم کنین..
نمایش نظرها (2)
یا سلام خدمت شما دوست عزیز
با توجه به توضیحات شما در مورد این آقا بهتر است سعی کنید با دقت بیشتری در مورد این آقا تصمیم گیری کنید .
از نظر سبک شخصیتی نیاز است که ایشان مورد بررسی دقیق قرار گیرند تا شما بتوانید تصمیم گیری بهتری داشته باشید .
و دلایل دیگری که از اهمیت برخوردار می باشد این است که شما با توجه به دروغ های ایشان مخصوصا دروغ داشتن سرطان به چه دلیلی بازهم به رابطه با ایشان ادامه می دهید و به چه دلیل این موضوع را به ایشان بازگو نکرده اید؟
افرادی که می خواهند نقش ناجی را برای افراد دیگر بازی کنند هم خودشان و هم فرد مقابل را با مشکلات بیشتری از جمله وابستگی مواجهه می کنند که لین وابستگی باعث می شود که در مسیر تصمیم گیری هردوی آنها تاثیر منفی داشته باشد .
با توجه به اینکه شما بیان می کنید شیوه آشنایی شما و دیگر افراد بیشتر برای کمک و ناجی بودن ایشان شکل گرفته است بهتر است در مشاوره قبل از ازدواج درخواست بررسی سبک شخصیتی کنید چون ممکن است در این موضوع مشکل داشته باشند و از نظر اعتماد به نفی نیز نیاز به بررسی داشته باشند.
دلیل اینکه دروغ بودن بیماریش رو بازگو نکردم این هست که فکر کردم بهرحال داشتن غده ای که ممکنه بعد سه ماه بدخیم تشخیص داده بشه هم مسئله کوچکی نیست و بخاطر آگاهی از همین عدم اعتماد بنفسی که خودش هم قبولش داره و فشارهایی که همواره از سمت خوانواده به دوشش بوده (و الان خوانواده هم از بیماریش اطلاع نداره) احساس کردم خواسته با این حرف توجه من و جلب کنه و یه جور پر کردن خلا توجهی که از سمت خوانواده داشته رو میخواد اینجا جبران کنه.
و تصمیم گرفتم صبر کنم تا این مدت سه ماهه تمام بشه و بعد بگم.
من همه صحبت های شما رو در مورد شخصیت ناجی قبول دارم و میدونم چه عواقبی ممکنه داشته باشه.
در مورد ازدواج قطعا با این مسائل تصمیمی نخواهم داشت اما در همین رابطه ای که هستم نمیدونم چه رفتاری نشان بدم؟
اینکه بخوام این کار و انجام نده؟ حس میکنم تاثیری نداره و ممکنه موجب دروغ گفتن بشه!
ایده دیگه ای هم ندارم.