29 ساله هستم دارای مدرک کارشناسی و شاغل می باشم .2 ماه هست که ازدواج کردم . 6 ماه عقد بودم .دوران قشنگی در عقد و در حال حاضر در زندگی مشترک ندارم .همسری عصبی در عین حال بی مسئولیت به نیازهای من وهمچنین رفیق باز دارم . اختلاف سنی ما 8 ماه هست.خیلی دعوا و مشاجره داریم در موقع عصبانیت وسایل خونه رو می شکونه و فریاد های وحشتناکی می زنه در هر شرایطی باشه باید هفته ای یکی یا دوبار با دوستاش شب نشینی داشته باشه و الکل مصرف کنه. به من خرجی نمیده.در ضمن در خانواده ای بزرگ شده که مادرش اون رو خیلی مغرور بزرگ کرده و خودشو خیلی بزرگ میبینه .در عین حال من دختری هستم صبور و به کار و ورزش و خانه داری مشغولم و برای رضایت هسرم همیشه کوتاه میام عادت بد ایشون قهر کردنه با کوچکترین چیزی که باب میلش نباشه قهر می کنه و جای خوابشو عوض می کنه وتا من التماسش نکنم و رازی نمیشه تا یک ماه هم به این وضعیت ادامه میده .اما در کنار این خصوصیاتش یه روزایی خیلی مهربون میشه (البته ماهی یه بار )گل میخره ،توجه میکنه اما تو این وقتا منتظر روزای پر تنش آینده هستم.اون دوست نداره ازش سوال بپرسم کجاست یا چیکار میکنه یا کی میاد خونه .کلا و تمام حرفش اینه که باید همیشه به من احترام مطلق بزاری و من هیچ وقت نباید عصبانی بشم یااگه از چیزی دلخور هستم نباید توی صورتم مشخص بشه . نباید از اینکه دوستاشو می بینه و شبا دیر میاد خونه ناراحت بشم .توی دعوا وقتی از خودبی خود میشه خیلی ازش بدم میاد وقتی به خانوادش خبر میدم که خونه رو ریخت بهم و داره داد و بیداد می کنه هیچ ترسی نداره و حتا به پدرش میگه من اینو فردا طلاقش میدم . خیلی خسته ام از صبح تا شب فقط دارم به این فکر می کنم چی بگم یا یه وقت کاری نکنم که بهانه دستش بدم و قهر کنه .توی عقد حدود 3 هفنه هیچ سراغی ازم نگرفت به خاطر اینکه وقتی با دوستاش هست اگه رو به مرگم باشم نیاز بهش داشته باشم به کمکم نمیاد. وقتی بامادرش در مورد این خصوصیاتش حرف می زنم میگه خوب تو بهانه به دستش نده آخه منم حق زندگی دارم توی این یک ساله افسرده شدم اعتماد به نفس ندارم .سعی می کنم به تفریحاتی که دوست داره علاقه نشون بدم و همراهیش کنم . شرایط خونه همیشه تمیز و مرتب ،غذا همیشه حاضر در کل باهام زیاد حرف نمی زنه منم که سعی می کنم بهش نزدیک شم میگه راحتم بزار خودم میام سمتت. علاقه ای به رفت و آمد با خانوادم رو نداره بی دلیل .احساس می کنم فقط وظیفه من شده رسیدگی به امور آقا.این دفعه که رفت پیش دوستاش منم بهش گفتم با دوستام میرم بیرون شام می خورم اگه شد بعدش میایم خونه چای می خوریم هیچی نگفت جلو دوستاش بود تا حالا هر وقت می رفت من تو خونه تنها بودم اما این بار می خواستم طور دیگه رفتار کنم خسته شده بودم از این اسارت.با دوستام نشد برم رفتم خونه مادرم ساعت 10 خونه بودم دوش گرفتم داشتم موهامو خشک می کردم یه دفعه کلید انداخت اومد خونه و تهمت زد چه غلطی کردی توی این خونه کی رو آوردی چه کثافت کاری کردی و هرچی بود رو شکست و ریخت بهم هرچی بهش توضیح دادم که خونه مادرم بودم اصلا گوش نمیداد آبروم رو جلو همسایه ها برد زنگ زدم به پدر و مادرش با گریه به پدرش میگفت باید تو خونه دوربین بزارم خونه عوض شده معلوم نیست کی اینجا بوده دیگه نتونستم تحمل کنم زنگ زدم پدرم اومد دنبالم الان سه روزه خونه پدرم هستم و می دونم که تازه حق به جانب هم هست و سراغی ازم نگرفته . خانوادشم فعلا کاری نکردن خواهش می کنم کمکم کنید خیلی درمونده شدم .باید چیکار کنم ؟ ببخشید زیاد حرف زدم
- On آبان ۲۷, ۱۳۹۴, ۱۲:۳۸ ب.ظ
رها1365
دسته بندی: مشاوره خانواده
بد اخلاقی بی تفاوتی و زور گویی شوهرم
مطالب مرتبط
نمایش نظرها (1)
ای باباعزیزم شرایط من به شماخیلی نزدیک است فقط فرق شوهرمن این است هرچی درخانه لازم باشه میخره والکل مصرف نمیکنه ولی سیگاروقلیون اره من ازروزاول نمیدونستم فریبم دادندوخیلی دوست داشتم باشمااشنامیشدم چون هم دردیم اوهم عصبی رفیق بازومغروراست .همیشه دعواداریم الانم گذاشته رفته شانس نداریم خدااهلشان کند.الان فهمیدم ازخوبی ومحبت وتوجه بیش ازحدمونه.