بازم سلام
احتمالا افسردگی گرفتم چون همیشه دوس دارم تو خونه تنها باشم.
از بی مسولیتی شوهرم ناشی میشه ،از دو سال و نیم پیش که ازدواج کردیم خیلی از نظر روابط اجتماعی و فامیلی من رو محدود کرده چون دوس نداره زیاد با فامیل هیچکدوممون در ارتباط باشه.شوهرم شدیدا نسبت به مردای دیگه حساسه ، دوس نداره در معرض دید هیچ مردی قرار بگیرم نمیخاد حتی من از خونه بیام بیرون.حتی بیام تو حیاط خونه.
هیچ وقت اجازه ندارم از خونه بیام بیرون برای هیچ کاری. دیدی که اطرافیانم نسبت به من پیدا
کردن و رفتاری که از خود نشون میدن رو نمی پسندم واسه همین تمایلی به دیدنشون ندارم.
وقتی به ندرت چشمم بهشون میافته من با خوشحالی ازشون استقبال میکنم ولی اونا طعنه میزنن و کنایه شون اینه “عجب از زندان بیرون اومدی” یا میگن “طفلی حبس خانگی شدی یا میگن شوهرت خیلی بددله”
خیلی از دوستای شوهرمو که به دخترای فامیل سفارش میکنم بهم میگن میخای ما رو مثل خودت بدبخت کنی.من شوهرمو مقصر میدونم .
شوهرم تا وقتی سر کاره و تدریس میکنه برام مسئله ای نیست ولی وقتی میاد خونه مدام دنبال نوشتن مقاله و چاپ کردنشون در ژورنال ها هستش. با دوستاش میره بیرون و هر وقت خواست یه هوایی تازه میکنه، منم مدام تو خونه هستم ازش پذیرایی میکنم خانمی میکنم اوایل ناراحتی مو بروز میدادم اما الان خسته شدم اونم خیلی راضیه که تام الاختیار من هست.مشکلش حجاب منه.البته حجابم چادر هست اما ازم میخاد نقاب وو روبنده بزنم چهرم دیده نشه اما برام خیلی سخته.
وقتی مهمونی میریم مردا رو میبره تو یه اتاق. تو خونه ی خودمون هم یه اتاق درست کرده اول ورودی مخصوص مردا.هیچ مردی حق نداره منو ببینه و گرنه بعدش دعوام میکنه و قهر میکنه.
با این کاراش رابطه ی فامیلی رو کلا به هم زده. رفتارش با همه خیلی سرده طوری که طرف پشیمون میشه از اومدنش .من از بچگی در یه خانواده پر رفت و آمد و خودمونی بزرگ شدم و هنوز نتونستم به این شرایط تنهایی و برخورد سرد عادت کنم. با فامیل خودشم اینجوریه.
در خوشی و ناخوشی هیچ کس شرکت نداره.میگه آدم اینجوری راحتتره.میگه یه مدت دیگه همه قبول میکنن که ازمون انتظار نداشته باشن. همه از من گله دارند چون من قبل ازدواج یه شخصیت مستقل در ذهن همه بودم و ازم حساب میبردن خیلی خوشحال بودم با این شرایط. اما الان همه چیزم دست شوهرمه و اونم هیچ اجازه ای رو بهم نمیده. پارسال تقاضای طلاق کردم اما قبول نکرد و قول داد شرایط رو نرمال کنه. بعدش چند ماهی توافقی یه کم بهتر شد اما همیشه از این حالت ناراحت بود میگفت که خودم احساس راحتی نمیکنم و خودم نیستم ولی من خوشحال بودمو راضی. ازم خواست بچه دار بشیم و من باردار شدم اما الان بازم همون آش و همون کاسه. تصمیم گرفتم مطابق میل اون رفتار کنم و برنامه ای که برای آینده ی خودم داشتم رو فراموش کنم و به ساز اون برقصم ولی قبولش سخته من دچار تغییر شخصیت شدم و این اصلا انتظار من از ازدواج نبود دارم افسردگی میگیرم
بارها صحبت کردیم اما بی نتیجه میگه هر نیازی داری من برات تهیه میکنم تو فقط خونه بمون و بیرون نیا. اما من غیر از خوراک و پوشاک به تعامل و توجه دیگران هم نیاز دارم و میخام شخصیت خودم رو داشته باشم.
ترخدا بگید چرا همسرم اینطوری رفتار میکنه من چیکار کنم تشویقش کنم از ارتباط با دیگران لذت ببره؟ چطوری دیدش رو نسبت به مردای دیگه عوض کنم 39 سالشه و منم 27 سالمه.
نمایش نظرها (4)
بسیار روشنه دوست عزیز یا شما این شرایط رو میتونید تحمل کنید یا خیر ...از حرفهای شما مشخصه که نسبت به این زندگی همچین بی رغب نیستید و میتونید تحملش کنید پس وقتی شرایط رو پپذیرفتید و گله و شکایتی نباشه چون واقعیت رو پذیرفتید ... چون تغییر اخلاق فردی که تمایلی به تغییر نداره بسیار سخت و میشه گفت غیرممکنه ...
به هر حال باین شرایط و رسوم قدیمی که همسر شما داره بستگی به خواستتون داره که بتونید چه راهی رو انتخاب کنید ... اگر بپذیرید با این شرایط باشید باید حساسیت های شوهرتون رو بشناسید و نباید از حدود و خطوط قرمز اون عبور کنید ...
ممنون که جواب دادید
شما درست میفرمایید اما دلیل قبول این زندگی حمایت نکردن خانوادم هست. قبول این شرایط بهتر از دربدری یا سرکوفتهای بیوه ای هست.
با توجه به علمی که دارید و شناختتون از مردم دارید منو راهنمایی کنید که چطور با این اخلاقش برخورد کنم که شدتش کمتر بشه.
بی تفاوت بودنم تاثیری داره یا یا هر بار برای خواسته هام اینقدر اصرار کنم که قبول کنه تا شاید تغییری در اخلاقش بده ،میترسم لج کنه شرایط بدتر شه
شما چه توصیه ای دارید؟
سلام شوهر من در برابر وظایفش بی مسیولیت است مثلا مهد کودک فرزندم را می گه ببرش مهد ولی وقت دادن شهریه میگه ندارم بده بهت می دم که هیچوقت نمی ده و تمام مخارج منزل . عملا همرو انداخته گردن من . اگر من خرید نکنم هیچی نداریم بعد طلبکار هم هست میگه چی می شه حالا تو بدی . نمی دونم من زن گرفتم یا شوهر کردم واقعا خسته شدم . باید چکار کنم نمی تونم هم خرج خونه رو بدم هم بدهیهایی که اون برام به بار آورده رو بدم حرف هم بشنوم لطفا بگین چطور رفتار کنم بعضی خرجهارو مجبوری سر وقت بدی نمی شه منتظر شد آقا کی دلش بخواد خرج کنه یا پول در بیاره .
دوست عزیز در این مورد به سوال شما در تاپیک جداگانه ای که ایجاد کردید ، پاسخ داده شد
شما باید به طور جدی در این مورد حریم و خطوط قرمز خودتون رو روشن کنید
با این روال آرامشی در زندگی ندارید و باید تصمیم قاطعی در زندگی بگیرید