با سلام خدمت شما سروران گرامی و خسته نباشید
من دختری 27 ساله هستم که در یک خانواده مذهبی بزرگ شده ام من از بچگی از پدرم می ترسیدم الان هم خیلی ازش می ترسم بعضی وقت ها فکر می کنم پدرم منو حتما میکشه من خوشبختانه تا الان رفتار خارج از عرف و شرع نداشتم تنها مشکل من و گناه من دروغ های مربوط به درس هایم است پدر و مادرم هر دو دیپلم هستند و تا الان که فوق لیسانس معماری دارم در درس هایم تا الان به من کمکی نکرده اند و من به تنهایی از عهده درس هایم برامدم من حتی به برادرم که 9 سال از من کوچکتر است در درس هایش خیلی کمک کرده ام تا جایی که اگر برادرم هم نمره کمی می گرفت پدرم منو مقصر میدونست پدر من با اینکه دیپلم بود خیلی روی درس هایمان حساس بود اگر نمره کمی می گرفتیم به جای کمک کردن به ما برای جبران دعوا می کرد و دلسرد می کرد به همین خاطر من از بچگی از پدرم می ترسم و ترس جانم را دارم من تا مقطع فوق لیسانس به جز پایان نامش همه درس هایم را با نمره عالی گذراندم ولی نمی دانم چرا در قسمت پایان نامه نفس کم آوردم و نتوانستم از عهده اش بربیایم و چون از پدرم می ترسیدم نتوانستم مشکلم را برایش بگویم مادرم هم خیلی طرف پدرم را نگه می دارد و اصلا آدمی نیست که من بتوانم مشکلاتم را برایش بگویم چون از نظر مادرم من بد هستم خلاصه چون از پدر و مادرم می ترسیدم به مدت دو سال به دروغ گفتم که از پایان نامم دفاع کردم تا اینکه دروغ من آشکار شد و من رسوا شدم خلاصه بعد از کلی تحمل کتک و تحقیر شدن من از پایان نامم دفاع کردم من اصلا دلم نمی خواهد دکترا بخوانم ولی چون پدرم می خواهد من دکترا بخوانم و من هم نمی توانم رو حرفش حرفی بزنم مجبور شدم ثبت نام کنم من اصلا مقاله ای راجع به پایان نامه ننوشتم ولی برای اینکه خودم را از شر پدرم راحت کنم به دروغ گفتم نوشتم تا اینکه نتایج آمد و من باید برای مصاحبه آماده باشم من تا الان هیچ مقاله ای ننوشتم پدرم هم می گوید چون به من اطمینان ندارد بعد از عاشورا و تاسوعا خودش به دانشگاه می رود تا از صحت مقاله هایم مطمئن شود حالا بعد از دو روز من دوباره رسوا خواهم شد و اینبار فکر می کنم من حتما کشته می شوم من خیلی دلم می خواهد که ازدواج کنم تا شاید در زندگی ارامش پیدا کنم ولی متاسفانه من نتوانستم به خاطر زورگویی پدرم ازدواج کنم چون تا الان هیچ اجازه ای به من ندادند پدرم فقط می گوید تو باید همیشه درس بخوانی و کاری پیدا کنی من خیلی دوست دارم کاری پیدا کنم ولی دیگر تحمل دوباره آزمون دادن را ندارم من همیشه احساس خستگی می کنم الان هم چون می دانم بعد از دو روز رسوا می شوم راه حل دیگری به جز خودکشی نمی بینم لطفا راهنمایی ام بفرمایید ایا کسی یا نهادی است که از من حمایت بکند یا نه؟ چون اگر نباشد من راه حلی به جز خودکشی نمی بینم چون حتما به دست پدرم کشته می شوم