سلام.
متولد سال۸۱ هستم.
مادرم فرزندِطلاق هست،پدرش بعد از ورشکستگی اعتیاد پیدا میکنه و مادرم زیردست ناپدری بزرگ شده و گویا سختی های زیادی و متحمل شده.
در سن۱۳سالگی به پدرم دل میبندن و درسن۱۵سالگی ازدواج میکنه.بعدم ناسازگاری با خانواده ی شوهر و خودِ همسر و هزارتا دردسر و کتکهای پدرم و فحش های مادرم و یک عالمه دعوا.
ازاینا که بگذریم،مامانم حسابی عصبی شده.
از وقتی که به این دنیا اومدم حرفهای عجیب و غریب میزنه،راجع به آدمایی که وجود ندارن،چیزایی که باور کردنی نیست،فحش های رکیک میده
به منی که سنم کمه هم رحم نمیکنه،فحاشی میکنه،خواهر برادرامو کتک میزنه به اوناهم فحاشی میکنه.
داداش بزرگم عصبی هست و خودخواهِ،محبت میکنه اما دعوا درست میکنه،آشوب به پا میکنه،فحاشی میکنه،جو خونه رو بهم میزنه و مدام از اون یکی داداشم که کوچیکتر هست غیبت میکنه،میاد بش میگه من به فکرتم درحالی که حرفاش عینه اتیش میمونه جونه ادم و میسوزونه.اون یکی داداشمم ازاین بهتر نیست هردوشون خودخواه و مار هستن فقط خوبی داداش کوچیکه اینه که فحاشی نمیکنه و فقط گلایه میکنه بیش از حد.
مامانم طرف داداش بزرگم و میگیره و به خاطر اون هممون رو کتک میزنه به پدره بیچاره ام فحش میده،خانومِ داداش بزرگم یک روانی تمام عیاره پدر بالا سرش نبوده و مجبور بوده خودش کار کنه اونم یکسره فحاشی میکنه به مادرم و خانواده ام.بهش گفتم احترامتو نگهدار این چه طرز حرف زدنه؟درست صحبت کن چه وضعشه؟
حمله ور شد سمتم که منو کتک بزنه بقران خودم نفهمیدم چیشد من حتی کوچکترین توهینی نکردم یا لحنم تند نبود.به صورت جسورانه گفتم توهین نکن.
تازه به داداشمم خیانت کرده اونم بارها.داداشم اومد به داداش کوچکتر از خودش طعنه های همیشگی زد اونم خیلی حساس یه پیام براش فرستاد و دوباره دعوا از سر گرفت.
بعد برگشته میگه الان میرم این پیامارو به مادر نشون میدم فلان کار میکنم و غیره منم خیلی عصبی شدم و گفتم تورو قران به من چیزی نگو عصابم نمیکشه بسه بسه بسه
دوباره اومد بغل گوشم با خنده همین حرفارو تکرار کرد ازش خواهش کردم خندید گف تو خره کی باشی؟عصبی شدم گفتم تو که بلدی بزنی تو دهن اون چرا به زنه اشغالت چیزی نمیگی؟
یهو طرفم حمله ور شد سر و صورتمو زخم کرد من حتی نتونستم جلوشو بگیرم که روم دست بلند نکنه.
خانومشم باردار بود بهش گفتم خائن عوضی،دوباره طرفم حمله ور شد منو زد،خانوم هم یک عالمه فحش بهم داد
یعنی اون شب دنیا رو سرم خراب شد
من از فحش از دعوا از سرو صدا بیزارم،اونوقت به من بخاطر خودخواهیاش فحش ناموس میده و نفرینم میکنه
اونقدر اونشب ضعیف بودم که حتی نتونستم گریه کنم فقط خیره شده بودم،مامانمم یکهو باعصبانیت حمله ور شد طرفم که تو با بچه ی من چیکار داری؟زنه اذیتش میکنه،چرا این کار و کردی و به ناحق حرفایی و گفت که من اصن اون نبودم.
به من میگه چون تو به داداشت حسودی کردی اون روز به خانمش گفتی حدشو بدونه،چون من به اونا میرسم،بهشون پول میدم،تو چشم دیدن نداری،حسودی،ادم انقد بدبخت حسودی برادرشو کنه؟بعدم بم گفت بمیرم…..
بعد رفت نازه داداشمو بکشه خانومش گرفت بهش فحش داد،بعد گریه میکنه که بچه هام بدبخت شدن.
بقران من مادرمو خیلی دوست دارم براش هرکاری کردم،رفتارش خیلی بده،خیلی دلمو میشکونه اما هربار میگفتم خب سختی زیاد کشیده بلد نیست،من مریض بودم بچه همسایه رو روی پاهاش گرفته بود،رفتم سمتش داد زد نه برو اونور تو مریضی،از درد به خودم میپیچیدم اما هیچی نمیگفتم هی تکرار میکردم خب حق داره بچه مردمه و استراحت میکردم.
اومد بم گفت خانواده ی بابات فلان کارو کردن با بابا صحبت کردم ارتباط و قطع کرد.
اومد گفت بابات پول نداره،مدرسمو عوض کردم رفتم یه خراب شده که خرج رو سرش نندازم بعدش همون روز رفت یک عالمه برخودش خرید کرد گفت این مدرسه ها خیلی خوبن با کسی درگیر نشو
هر مادری بچه اش رو روی پاش میخوابونه اما هرروز حسرت به دلمه
من سرشو میذاشتم رو پاهام براش قصه های قشنگ میگفتم
من باهاش یک عالمه حرف میزدم و آرومش میکردم
داداشام از مامانم بخاطر فحشیاشو کتکایی که میزد متنفر بودن،من کاری کردم که با مادرم آشتی کنن.
برادرام مریض روحی بودن افسرده بودن،بااینکه حال خودم بدتر بود و دلم میخواست زار بزنم پا میشدم میخندیدم که بابا همه جا همینطوره،میرم مغازه خوراکی میگیرم،بعدم براشون فیلم میذاشتم،شبایی که امتحان داشتم هرروز دعوا بود،کتابامو ول میکردم داداشامو آروم میکردم که مبادا خطا کنن و به راه اشتباه برن.همیشه طوری صحبت میکردم که انگار چیزی نیست و اونا باور میکردن.
بابام روزی عاشق مادرم بود اما بخاطر رفتارهاش اونم دیوونه کرده،ازمامانم متنفر شده بود،بم میگفت میخوام فرار کنم.باهزار بدبختی نگهش داشتم.
همین مادر به پدرم خیانت کرد،داداشام آبروشو بردن هیچکس باورش نداشت اما من طرفش و گرفتم گفتم اذیتش نکنید گناه داره
داداشامو قبلا میشناختم اما ازوقتی ازدواج کردن تبدیل شدن به یه ادم دیگه
حریص شدن فقط دنباله پولن
سره پول گرفتن باهم رقابت میکنن،بااینکه ازدواج کردن خرجیشونو پدرم میده،بابا خیلی کار میکنه بااینکه توی قصر زندگی میکنیم اما میتونم شاهده خستگیاش باشم و مریضی و دردایی که میکشه.
چون من حساسم هیچی به مادرم نمیگه،به پدرم و خانواده اش جلوی عالم و ادم فحش میده اما بابام هروقت نگاهش بم میفته دوباره سرشو میندازه پایین و میذاره میره،هیچی نمیگه،من کتابای زیادی خوندم میدونم برای یک مرد چقدر سخته که کسی اینطوری بهش توهین کنه اما اون تحمل میکنه فقط یکبار از کوره در رفت مادرمو خیلی زد نتونستم طاقت بیارم هولش دادم عقب.خیلی دلش شکست ولی درکم کرد.
من به تموم حرفهای مادرم گوش دادم،حتی پول تو جیبی نمیگیرم برای چی به داداشم که عزیزتر از جونمه باید حسادت کنم؟اونم سر چنین چیزه بی ارزشی؟
من فقط از این دردم میاد که برادره خودم که انقد دوسش داشتم و هواشو داشتم انقد بد دلمو شکوند،اجازه داد زنش بهم فحش بده و خودشم همراهیش کرد
بااین حال که میدونست من یه دخترجوونم سنم کمه نباید این حرفارو بم بزنن
مادرمم روز بعدش اومد یجوری بم فحش داد یجوری بم فحش داد که کاش خدا لعنتم میکرد زمین دهن باز میکرد اما من زنده نمیموندم،کاش یجوری میتونستم خودمو از اون روز نجات بدم.رفتم هولش دادم با گریه گفتم چرا؟چرا؟تومگه مادر نیستی؟مگه مادر نیستی؟چرابه من فحش میدی؟تا تونست کتکم زد انقدر زد تموم صورتم زخم شد،بعدم باصدای بلندتر جلوی خاله و شوهرخاله ام بهم اون فحش های بد و زننده رو داد که خدا سرشاهده اگه من انقدر ضعیف و خوار نبودم.خودمو دار میزدم.
پدرم و خانواده اش آدمهای متمول و باشخصیتی هستن،بابا همه جا برو و بیایی داره اما مادرم که خدالعنتم کنه هنوزم خجالت میکشم راجع به این چیزا حرف بزنم،یک بچه فقیر یتیمه که عقده هاشو رو سره ماخالی میکنه،داداشام مثل خودش پول پرستن سره ارث ودسترنج بابام لونه کردن،کمره پدرم خم شد،خب دلم میسوزه
پدرم مدتی هست شدیدا مریض شده
بعد جلو همه میگه کی قراره بمیری؟لطفا دارایی هات رو بزن به نام من بعد میخنده تا کسی ام چیزی میگه،برخورد میکنه که وا من شوخی کردم اما بابام دلش بدجور میشکنه من اونو خوب میشناسم
تو این چندسال فشارهای زیادی و متحمل شدم،بچه که بودم طاقتم کم تر بود،مدتی بیمار شده بودم،دیوارهارو درحال حرکت میدیدم فکر میکردم همه چیز به خونه و خونواده اسیب میزنه،صداهارو بلند تر ازچیزی که بود میشنیدم و هرشبم فقط یه خواب و میدیدم:که پدرم به اوج جنون خودش رسیده،مادرم داره بهش فحاشی میکنه و اونم شیشه رو روی سرش میشکونه.هربار که میخوابیدم همین خواب و میدیدم.
خونه آروم بود اما صدای داد میشنیدم.شروع میکردم فریاد زدن دنبال بابا میگشتم میترسیدم چیزیش شه،از همه چیز وحشت داشتم که نمیدونم ازبچگی تا بعدنه سالگی خوب شدم.
به مدت پنج سال دچار حمله نشدم،اعتماد به نفس داشتم،خوشحال بودم،مثل آدمای عادی زندگی میکردم.تااینکه خواهر و برادرام دانشگاه قبول شدن و منتوی یک خونهی بزرگ با ادمایی زندگی میکردم که مدام درحال دعوا بودن.
شبا صدای داد و فریاد میشنیدم از غرق خواب پا میشدم همشونو چک میکردم تا مطمئن شم زنده اند،روزا از نور میترسیدم چون شروع زندگی بود،باید مدرسه میرفتم و من حسابی دستپاچه میشدم و نمیخاستم روز شه چون وحشت داشتم از شروع کردن.
همه اش میترسیدم مبادا مادرم بهم فحاشی کنه؟مبادا یکهو بهم حمله کنه؟میترسیدم نکنه یه روز یه بلای بدی سرم بیاره؟دروغ چرا؟از بابامم میترسیدم مادرم زیاد بهش فشار وارد میکرد اون تبدیل میشد به یک آدمه دیگه من خیلی میترسیدم انگار منو نمیشناخت.از ساعتِ هفده میرفتم تو اتاقم در و قفل میکردم تا زمانی که بخوابن.موجودات خیالی میدیدم با خیالاتم حرف میزدم،میخندیدم،تا صدایی میشنیدم گکشامو میگرفتم میگفتم چیزی نیست چیزی نیست،از نور وحشت داشتم میترسیدم طبق گفته های عجیبه مادرم کسی منو ببینه زیر نظر داشته باشه
برای همین چراغارو خاموش میکردم بعد میرفتم جای جای اتاقمو میگشتم تا مطمئن شم کسی نیست،دوربین نیست،فقط خودمم…
مدام توی مدرسه بالا میاوردم،چون مادرم میگفت روی بابام فشار وارد شده و خسته است،پول تو جیبی ای که برای خوراکی بهم میداد و جمع میکردم و آخر هرما یواشکی تو جیبش میذاشتم.یه روز متوجه شد و خیلی ناراحت بود گفت چرا این کارارو میکنم؟گفت من زنده ام تا زنده ام تو به چیزی نیاز نخواهی داشت،من از پس خودم برمیام
اما بیشتر احساس غم و عذاب وجدان کردم برای همین کلا دیگه ازش پول نگرفتم. خیلی وقته نمیتونم وسیله های موردنیاز خودمو تهیه کنم،میترسم باتوجه به فشارهایی کهروی بابامه ازش چیزی بخوام فقط چهاردست لباس برخودم خریدم،بقیه اش مال آبجیمه.وقتی متوجه شد من خیلی عجیب رفتار میکنم برای اینکه ازاونم نترسم لباساش و داد بهم میگفت اینا مال خودمن برام تنگن به تو بیشتر میاد و اون بهم کمک کرد.اما سلیقه ی منو اون یکی نیست لباسایی که بهم میده باعث میشه احساس حقارت کنم.
من کمبود اعتماد به نفس شدید دارم همونطور که گفتم بعد از نبودن خواهر برادرم وضعم بدتر شد و من الان که نوزده سالمه وقتی میخوام برم بیرون دچار اضطراب میشم،تپش قلب میگیرم،دستام یخ میزنه.
احساس میکنم در اون جمعیت خوار و حقیرم.احساس میکنم همه فک میکنن من خوار و حقیرم.جایگاهی تو جامعه ندارم.
مدام به لباسام میرسم اما انگار هرکدوم منو بیشتر از اون یکی حقیر تر نشون میده و شبیه کولیا و گداها میشم.
موهام شدیدا ریزش پیدا کرده،موهام زبر شده،جلوش ریخته و لبام خشک شده و سفیده.وقتی به خودم نگاه میکنم حالم بهم میخوره،بیشتر از خودم بدم میاد،بیشتر احساس خواری میکنم.
هیچ دوستی ندارم،بلد نیستم باکسی دوست شم.کسی ام مایل نیست باهام دوست شه اغلب ساکتم سرم پایینه باهام صحبت میکنن فقط لبخند میزنم.
به چهره ی کسی نمیتونم نگاه کنم
از دار و ندار دنیا فقط یه دوست داشتم که باهاش راحت بودم اونم پسرخاله ام بود
با پول تو جیبیام چون نمیشد لباسهای مدنظرم رو بگیرم واسه اون هدیه میگرفتم تا دوتامون خوشحال شیم اما انگار اون هدایای منو دوس نداشت آخرین بار که بعد از مدتها باهم بیرون رفتیم دچار حمله شدم:مدام میگفتم نه اونجا نرو نه تند نرو نه نه نه کاش نمیومدم ولم کن دستمو نگیر میخایی چیکار کنی؟ولم کن،میخام برم.چرا درا باز نمیشه؟اون خیلی ترسید.بعدازمدتی ام یجور غیرمستقیم گفت که نمیشه باهم باشیم،هرچی دور و برش میگردم،قربون صدقه اش میرم،نازشو میکشم،جوک میگم بیشتر اوقات با ایموجی یا تک کلمه جواب میده و گاها هم جواب نمیده.دلم خیلی میشکنه نمیخام باور کنم اون ازم فاصله میگیره،نمیخام باور کنم که اون ازم خوشش نمیاد و مناونی نیستم که میخاد،دوسال پیش خیلی خوب بودیم باهم،هرروز باهم صحبت میکردیم وابستگی شدیدی داشتیم اماحالا اون کمترین وقتشو دراختیارم میذاره و برای حرف زدن باهام مشتاق نیست و یجورایی فرار میکنه.
دلگیر میشم نمیخام باور کنم که عزیزترینم ازم بترسه و یا ازم خوشش نیاد،قوانین و مقررات من اونو اذیت میکنه و خیلی بهش فشار وارد میشه،باتعجب نگام میکنه.
بارها ازش معذرت خواستم،تشکر کردم،ابرازعلاقه کردم اماانگار دیگه براش مهم نیست.
میدونم دوسم داره امادوس داشتنش داره تموم میشه،من نمیخام بره،میخام دوسم داشته باشه،میخام کنارم باشه،وقتی اون پیشمه من خیلی خوشحال میشم و ذوق میکنم….
سه ماه دیگه هم دانشگاه شروع میشه اما من جنس مخالف غریبه ببینم میترسم و وحشت میکنم چون مادرم هرکی که از کنار بابام رد میشد و تیکه مینداخت و میگف خرابه،میترسم کسی بمنم همینو بگه،اون گفته بود زن تاکاری نکنه مرد دنبالش نمیفته یه سری یک پیرمرده اذیتم کرد و من و ترسوند ماشینشو جلو پام نگه داشت فرار کردم خیلی ترسیدم ازخودم بدم اومد.
من خیلی ناتوانم،نمیتونم در برابر قدرت یک نفر مقاومت کنم،حمله های مکرر و وحشتهایی که تو جامعه برام رخ داد منو بیشتر ترسوند و شدیدا ضعیف شدم.مدتی هست غذا نمیخورم،دلدرد و سردردای شدید دارم،پوستم کبود شده و حتی نای حرکت ندارم.قشنگ اگه یکی هولم بده اسیب میبینم.
من واقعا به کمکتون نیاز دارم،پارسال پیش روانشانس رفتم اما فقط ده جلسه،مادرم میگفت تو هیچیت نیست ادا درمیاری که آبروی ماروببری.منم نمیتونستم باروانشناس راحت باشم فقط مسئله های روزمره رو براش تعریف میکردم میترسیدم آبرومون بره.
کمکم کنید،لطفا من چیکار کنم؟بهم راهو چاره بدید
باید درمان شم
من نمیخام مثل مریضا رفتار کنم
سرکوچکترین مسئله از خواهر کوچیکم عصبی میشم،دادمیزنم و کتکش میزنم
ازم میترسه من خیلی ناراحتم اونودوس دارم کمکم کنید لطفا
حضوری نمیتونم برم پیش روانشناس یا مشاور،خجالت میکشم،مادرم دعوام میکنه.کمکم کنید.من کمک میخوام…..
نمایش نظرها (1)
سلام به شما دوست عزیز
قابل درک هست که بزرگ شدن در این شرایط برای شما با فشار روحی زیادی همراه شده است اما دقت کنید که در هرصورت مسیر ارتباطی و تربیتی شماها می تواند حتی وقتی که از اشتباه بودن آن اگاه هستید بازهم در روند رفتاری شما تاثیر گذارد و در این مسیر شما یک نوجوان می باشید که کم کم وارد پروسه جوانی می شوید و می توانید مسیر رشدی خود را انتخاب کنید و اگر با مشکلی مواجههه هستید برای رفع آن اقدام کنید .
سالها زندگی در این محیط و تجربه این ترس و احساسات با چت کردن و یا چند جمله رفع نمی شود و نیاز است آنچه در روان شما تجربه می شود مورد بررسی قرار گیرد تا بتوانیم در این مسیر به شما کمک کنیم تا بهبود شرایط روحی خود در احترامی که برای دیگر اعضای خانواده قائل هستید مسیر رشدی خودتان را طی کنید اگر دائم بخواهید بر سبک رفتاری دیگران تمرکز کنید خب این باعث ایجاد مشکلات زیادی در شما می تواند شود در صورتی که برای کمک به آنها اولین گام این است که آنها به اشتباه بودن مسیر خود بینش داشته باشند و بخواهند برای بهبود شرایط روحی خود گامی بردارند.
در این مسیر بهتر است که به روانشناس مراجعه کنید در آن محیط رازدای وجود دارد یعنی قرار نیست مشکلات و هویت شما جای فاش شود در کنار اینکه روانشناس درک میکند که هر انسانی می تواند با مشکلاتی در زمینه رشدی خود روبرو باشد و بدون قضاوت به شما در این مسیر کمک خواهد شد .