با سلام
اول مي خوام از قبل شروع كنم . من 8 سال پيش ازدواج كردم . البته 2 سال هم عقد بوديم. من و همسرم با هم در محل كار آشنا شديم همسرم از نظر تحصيلات و پست سازماني در اداره از من پايين تر بود اون ديپلمه و قرارداري من ليسانس و رسمي . ما يه دوسالي با هم دوست بوديم تو اين مدت هم با تشويق من فوق ديپلمشو گرفت. تو اين مدت چندين بار خواستم باهاش تموم كنم چون من واقعا نيازمند يه مرد قوي بودم كه بهش تكيه كنم ولي با اصرار هاي اون و زبان و با قرار گذاشتن هاي طولاني و دلسوزي واقعا… به خصوص وقتي فهميدم كه پدرش فوت كرده اين من بودم كه رفتم سمتش و دوباره رابطه ما شكل گرفت عادت كردن و اينكه با اون آرامشي خاص داشتم بالاخره به اون جواب مثبت دادم .توي خاستگاري اون گفت كه غير از درآمد اداره مغازه اي هم داره و خونه اي هم كه به نام مادرش هست را داره .از آنجاييكه هزينه عروسي را نداشت و خونه اي كه ما مي خواستيم بريم توش زندگي كنيم خرج داشت ما 2 سال عقد مونديم و اون با وامي كه از اداره گرفت و مقداري كه مادرش به ما پول داد ما عروسي كرديم عروسي كاملا مختصر در يه جاي دولتي. زندگي ما مدت خيلي كوتاهي كه گذشت ديدم كه واقعا خيلي سرده و جون مغازشونم فروختن واقعا با درآمد اداره زندگي بخور و نميري داشتيم و من هم نمي خواستم از پولي كه از اداره درميارم خرج زندگيم كنم اين اختلافات باعث شد كه از اون اول ما بر سر اينكه تو چرا براي روز تولدم هيچي نمي خري چرا سالگرد ازدواجموم هيچي برام نخريدي و….و با هم سر اين مسايل دعوا مي كرديم و اون مي گفت تو هم بايد براي زندگي مشتركمون خرج كني كه من هم با بي ميلي و از سر ناچاري خرج مي كردم ولي كوچكترين رضايتي براي اين كارم نداشتم از اونجايي كه من عاشق بچه بودم از او تقاضا كردم كه بچه بياريم ولي اون گفت كه من بچه نمي خوام به مدت 2 سال ازش تقاضا و التماس كردم كه بچه بياريم آخر سر با اشك چشم يك شب رضايت داد و من در حالي كه اشك مي ريختم مادر شدم وقتي اون فهميد جواب يكبار رضايت دادن اون مثبت است واقعا بدون اينكه خوشحال بشه 9 ماه بارداريو براي من سخت كرد هميشه تنها دكتر رفتم براي سونو حتي يكبار هم نيومد كه ببينتش وقتي عكسشو نشونش مي دادم عكسو پرت مي كرد ولي من عاشق وجود دخترم بودم و با وجود اينكه براي فوق درس مي خواندم در 6ماه بارداريم از پايان نامه دفاع كردم ولي اون حتي توي جلسه دفاع من هم نيومد و طبق معمول مادر و خواهرم منو همراهي كردن. دخترم به دنيا اومد اون خيلي دوسال به دخترم شير دادم و سعي مي كردم همه جوره دخترمه با كلاس هاي مختلف سي دي ها و….. با دل و جون و با تمركز بالا بر رو ي دخترم تمام حواسمو به دخترم دادم و كوچكترين توجهي به اوني كه اين بچه رو نمي خواست نمي دادم اتاق خوابشو تغيير داد و من با دختر م و اون جدا از ما مي خوابيد …دخترشو دوست داشت چون واقعا دختر شيرين و باهوشي و زيبايي بود .
از بد روزگار خونه اي كه داشتيم رو فروختيم براي هزينه اقامت مادرش در آمريكا و دو برادش و رفتم با مادر شوهرم طبقه بالاي خونه آنها .و از اونجا هم به خاطر ساختن خونه و مشاركت در ساخت با كسي راهي خانه مستاجري شديم ولي در مشاركت آنها شكست خوردند و مشاركت كننده متواري شده بود. الان هم به مدت 3 سال هست كه در خانه مستاجري زندگي مي كنيم دخترم سال ديگه اول دبستان هستش و همسرم تنها پول اجاره خانه را مي تواند بدهد و من هم خرجي خانه لباس خودم و همه هزينه هاي ديگر را مي دهم. ولي واقعا دچار افسردگي شدم از اين زندگي كه اون همچنان در رابطه بسيار سردي هستيم .اگه من 2 ساعت تمام پيشش گريه كنم اصلا نمي گويد كه چي شده؟ همسرم براي من مثل شبح مي باشد فقط در يه خانه باهم زندگي مي كنيم با هم به محل كار مي ريم ولي فقط در كنارمه …. هيچ احساسي نسبت به من نداره نه همدردي مي كنه و نه تشكري بابت زحمات من در خارج از خانه و داخل خانه حتي با يه شاخه گل .من هم از اين زندگي خسته شدم به خصوص از وقتيكه خواهرم هم ازدواج كرده با مردي كه عاشق بچه پولدار و مردي كاملا منطقي و خوش زبان ( تمام خصوصياتي كه من دوست دارم) و خودمو با همسرم كه نه زبان دارد و نه پول مقايسه مي كنم واقعا اندوه فراواني بر من چيره مي شود و دچار افسرگي شديد روحي شدم ولي اين افسرگي با كوچكترين لبخند دخترم برطرف مي شود ولي در يه سيكل افسرگي و شادي به خاطر وجوددخترم قرار دارد و اين افسردگي و ناراحتي كه زندگيم با اين مرد تباه كردم منورو نابود كرده.
بعد از ساليان سال بالاخره تصميم گرفتم برم خانه مادرم قابل ذكر است كه من هيچ كدوم از مشكلات زندگيم به كسي با زگو نكرده بودم حتي با مادرم و در اوج دعوا وقتي مادرم تلفن مي زد كه چه خبر مي گفتم هيچي سلامتي….
ولي الان بعد از 8 سال تصميم گرفتم يك دفعه برم خونه مادرم و الان دومين روزي هست كه اونجا هستم ولي نااميد و مردد نمي دونم بايد چيكار كنم ازتون خواهش مي كنم راهنماييم كنيد.
پيرو متن قبلي به صورت خلاصه نقاط قوت و ضعف همسرم اينها مي باشد :
نقاط ضعف شخصيتي:
• بي توجهي به اطرافيان
• عدم مهارت موثر كلامي (عدم بروز احساسات و صمم بكم بودن )
• عدم شناخت مهارت هاي زندگي ( مهارت همسري و مهارت پدر بودن ( عدم درك نيازهاي همسر و فرزند …
• بد بيني نسبت به ديگران ( به دليل دست نيافتن به هيچ گونه موفقيتي و شا نسي در زندگي)
• بي وجود بودن ( محتاط بودن زيادي)
• بي تجربگي و خامي شخصيت به دليل يك بعدي بودن در زندگي ( مدت 18 سال در يك مكان ثايت و در يك شغل ثابت و كارمندي)
• تنبلي ذاتي
• استفاده مكرر از قرص هاي مسكن ( به دليل سردرد و گردن درد
• استفاده از قرص فشارخون ( به دليل ابتلا به فشار خون بالا
• توقع زياد از همسر ( به خصوص در رفع نيازهاي مادي
• درآمد كم
• عدم علاقه به طبيعت، شعر، هنر و كوه
• سپري كردن ساعات زيادي از زندگي به پشت كامپيوتر نشيني( حتي در خانه و انجام بازي هاي رايانه اي)
نقاط قوت شخصيتي:
• عدم اعتياد به سيگار و مواد مخدر
• رفيق باز نبودن
• صبوري
• هوش بالا
• بي آزار بودن
با توجه به موارد بالا لطفا من را راهنمايي كنيد.
نمایش نظرها (1)
دوست عزیز به شما توصیه میکنم در این مورد حتما" مشاوره ای حضوری داشته باشید ... ولی در کل هیچ کسی به جز خودتون نمیتونه در این مورد تصمیم گیری کنه ... چون کسی به جز شما نمیدونه در زندگی چه اتفاقاتی افتاده و اینکه میشه بهش امید بست یا خیر ... پس لازمه در این مورد حتما" مشاوره کنید تا ازتردید به یقین و اطمینان برسید ... چون این قهر شما میتونه به جدایی ختم بشه و شما باید تمام جوانب رو بسنجید