سلام منو شوهرم هردو۲۶سالمونه من لیسانس معماری دارم شوهرم دیپلمست تو داروخانه کارمیکنه ۱میلیون حقوقشه من تک دخترم ولی اونا۵فرزندن بابای من معلمه بازنشسته است مامانم خاندار ،ولی بابای اون دست فروشه اخلاق مامانشم خرابه آدم نمیتونه بهش چیزی بگه،این ۳ومین بچه است بعداینم۱داداش مجرد داره سربازه،تودوران نامزدی زیاد باهم دعوا میکردیم ۹ماه نامزدموندیم ولی همش دعوا میکردیم من هرچقدربه شوهرم وخانوادم گفتم بذارین طلاق بگیریم نه شوهرم راضی میشد نه خانوادم میگفتن برین خونه خودتون اخلاقتون باهم میسازه ولی الان که۶ماهه عروسی کردیم بدترشده هرهفته۱دعوا داریم اونم بیشترش تقصیر شوهرمه همش میگه من مردخونم هرچی گفتم بایدتوبگی چشم هیچ جا نمیذاره برم خونه بابام فقط ۵شنبه هامیرم اونم ساعت۵تاساعت۹شب بعدخودش میاد ازدم در منوبرمیداره باماشین زودمیاییم خونه،خونه فکوفامیل هم که اصلانمیذاره برم میگه فامیلای درجه۱اونم اگه یک مراسم بود واجب بودواگه مامانشم دعوت بود میزاره میرم بادوستام حتی نمیزاره تلفنی حرف بزنم ،پیاده روی وبازارهم که اصلا نمیزاره برم ،همه جاباخودش میرم اونم اگه جای واجبی باشه،همش میگه۲۴ساعت بشین خونه،ولی خودش آزاده هرجامیخوادمیره حتی بادوستاش هرکاری دلش میخوادمیکنه همشم خونه مامان اون میریم ،یک بارم اعتراز کردم دعوامون شد پاشدکلی کتکم زدهمه جام کبودشده بودرفتم۱هفته خونه بابام خودش وداداشاش اومدن به زور منو برگردوندن،کلن اخلاق ولباس پوشیدن وحرف زدن من خوشش نمیادمیگه بچگونه رفتارمیکنم ازخانوادمم که اصلاخوشش نمیادچون چندباربابام بهش گوشزد داده که رفتارشودرست کنه ولی میگه من همینم که هستم میگه من خوبم مشکل همش ازدخترتونه زیادی مغروره،الانم یک ماهونیم حامله بودم وقتی فهمید انتظارداشتم خوشحال بشه چون من خیلی خوشحال بودم چون ازتنهایی درمیومدم ولی دعوام کرد کلی بهم فش داد سرم دادکشید که چرابه من زدترنگفتی عادت نشدی بعدرفت از۱دکتر قرص گرفت مجبورم کرداستفاده کردم بچه افتاد ولی کلی دردکشیدم خونریزی دارم دلم خیلی شکست احساس میکنم اعصابم خراب شده ازش نفرت پیداکردم دیگه احساس میکنم نمیتونم تحملش کنم،دلیلشم این بودکه من تا۳۰سالگیم بچه نمیخوام الانشم اخلاق مابهم نمیخوره باهم همش دعوا میکنیم بعدشم من میخوام پول جمع کنم خونه بخرم بعد فقط۱بچه میخوام بس،ولی ولخرجه همش به مامان باباش خرج میکنه داداش سربازش پول میده بادوستاش میره گردش پول خرج میکنه منم اعتراز میکنم میگه منم خودم عقلم میکشه چیکارکنم تو باعقل ناقصت بمن چیزی نگو کلابه نظر این وداداشاش زن ناقص العقله هیچی نمیفهمه باید همش حرف مرد باشه،حالاخوبه خودش منوبیرون دیده پسندیده خانوادشوفرستاده خاستگاری من روزخاستگاری دیدم بابام منو بهش دادحتی بابام نذاشت۱ماه باهاش حرف بزنم زود عقدمون کرد،الان خیلی پشیمونم خودشم الانم راضی نمیشه طلاق بگیریم ،ازوقتی بچه هم انداختم نمیتونم دیگه تحملش کنم رفته کلی واسه من خوردنی خریده لباس خریده مثلا دل منوبدست بیاره ولی باهاش حتی دلم نمیخوادحرف بزنم،حتی پیشه روانشناسن نمیره میگهذمن خودم عقل کلم،شما بگین من چیکارکنم باهاش؟دیگه اعصاب برام نمونده
نمایش نظرها (6)
دوست عزیز سلام
بنظر میرسد شرایط سختی را میگذرانید.اما توجه داشته باشید که در مشکلات زناشویی هر دو نفر کم یا زیاد مقصر هستند و رابطه نامناسب است. مواردی که ذکر کرده اید نیاز به مشاوره حضوری البته به اتفاق همسرتان دارد.
اگر ایشان تمایلی به جلسات مشاوره ندارند میتوانید از مشاوره تلفنی کمک بگیرید بهرحال حضور همسر شما ضروری است. اگر زندگی شما به دو راهی ماندن یا ترک رابطه رسیده است مشاور یک طلاق ازمایشی با شرایط خاص را به شما پیشنهاد میدهد تا بتوانید تصمیم گیری بهتری داشته باشید.ازطریق همین سایت میتوانید جهت مشاوره حضوری اقدام نمایید.
موفق باشید
مشاور عزیزشوهرم حتی راضی نمیشه تلفنی هم با۱مشاور حرف بزنه چون خودشو عقل کل میدونه،تورو خدا۱ راهنمایی بکنید،بگین من چیکار کنم ؟شوهرم به حرف خانواده من وحتی به حرف خانواده خودشم گوش نمیده جز چندتا از دوستاش اونا یکیشون۴۰سالشه دوتاشم۳۰ساله مجردن اصلا از اونا خوشم نمیاد ولی۱چیزی میگم سرم دادمیزنه فش میده،بگین من چیکارکنم؟
در مرحله نخست شما باید با مشاوری برای خودتون مشورت کنید چون در حال انفجار هستید و بعد از مشاوره میتونید با راهکارهایی همسرتون رو مجاب به پذیرش مراجعه کنید
به هر حال ایشون اخلاقی داره که تحت تاثیر دیگرانه و شاید فقط این افراد باشند که بتونن به همسر شما کمک کنن و رفتارش رو تغییر بدن که ممکنه امری محاله باشه
در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
021-22354282
من 25 سالمه ترم آخر لیسانس شیمی هستم و تو یه موسسه مشغول کارم و همسرم 31 ساله لیسانس بهداشت مواد غذایی تا زمان نامزدی با پدرش شغل آزاد کار می کرد بعد عروسی تویه کارخونه مشغول کار شد پدر همسرم برای برادر همسرم زمان ازدواجش هم خونه درست کرد هم طلا خرید و برای همسرم فقط خونه درست کرد و برای من طلا نخرید با این حال من باهاش عروسی کردم و الان یه ساله خونه ی خودمون هستم الان قراره از اداره مون یه وام بگیرم تا بتونیم ماشین بخریم تا حالا هرچی حقوق می گرفتم دو دستی تقدیم شوهرم می کردم وازش خواستم به لج خانواده اش هم که شده نصف خونه رو به اسم من کنه الان داره کار وامم درست میشه دیروز وقتی بهش گفتم نصف خونه رو بنامم می کنی گفت نه ومنم ناراحت شدم گفتم باشه الان یه ساله تو به فکر این نیستی که زنم طلا نداره پیش همه خارو خفیف میشه و بعد میری واسه خودت گوشی مدل بالا می گیری منم وامو میگیرم برای خودم طلا می خرم و از شانس منم حقوق همسرمو این ماه ندادن و با حقوق من گذران زندگی می کردیم و بهش گفتم تمام پولی رو که بهت دادم ازت پس می گیرم و صبح دیدم بقیه پول تو جیبشو گذاشته جلوی میز و رفته ،من همسرمو دوست دارم و براش هرکاری می کنم اما برخلاف من همسرم برای من هیچ کاری نمیکنه
متاسفانه زندگی های امروزی روی لجبازی افتادن و امیدوارم شما و همسرتون بتونید این مشکل رو با حرف زدن و گفتگو حل کنید و گرنه بدون هیچ تعارفی جدایی در زندگی شما میتونه از همین رفتارها خودش رو نشون بده .... پس برای اولین قدم حتما" گفتگو کنید و اگر میتونید حتما" مشاوری مجرب رو برای وساطت بین گفته هاتون انتخاب کنید
مشاور عزیز من میخوام لباسامو جمع کنم برای همیشه برم خونه بابام این بار حتی بابام کتکمم بزنه که پاشم بیام دوباره این خونه نیام هرکسی هم اومد دنبالم نیام،خانوادموراضی کنم طلاق بگیرم بعد طلاق هم دنبال کاربگردم هم ارشدمو بخونم دیگه هم ازدواج نکنم چون شانس اولم اینجوری در اومد بعداین بدترازاین گیرم میاد،بنظرتون این کاروبکنم؟من حتی اجازه ندارم باتلفن به مشاور زنگ بزنم چون اگه یکم پول تلفن زیادبیاد میادسرم دادمیزنه،بخاطر قیافم که خوشگلم هرجامیرم یابه کسی دردمومیگم زودبه چشم بدبهم نگاه میکنه ،تونامزدی۱بار رفتم پیشه مشاور پیرمردبودولی همچین بهم نگاه میکرد چیزخاصی هم بهم نگاه ۱۵۰هزارتومانم دادم واسه۱ساعتش،وقتی رفته بودم سنگرافی واسه سقط جنین اون مرد سنگرافیچی مثلن دکتر همچین بدبهم نگاه میکرد بعدشم بمن گفت توکه معلومه شوهرت دوست نداره بچه اولتو مجبور کرده سقط کنی خوب طلاق بگیر زندگیتو هدر نکن برات شوهر زیادپیدامیشه منم چیزی نگفتم اومدم بیرون کلی گریه کردم که چقدربدبختم،۳باررفتم سونگرافی شوهرم دم در توماشین نشست تو نیومدکه ۱آشنا میبینه آبروم میره ترسید ۱از زنا که داروخانه میاد آقاروبامن ببینه بفمه بچه میندازه ،دیشب بهش گفتم من از این آدمای دوروبرت خوشم نمیاد دیگه هم اون مطب سونگرافی نمیرم بهم باچشم بدنگاه کرد برگشته میگه روخودت اسم نذار مردم نمیدونن تواز دماغ فیل افتادی بهت نگاه نکنن ایناییم که دوروبرمن دکترن بهت کمک کردن بچه رو انداختی ولی تو خوبیو نمیفهمی لیسانستم بخره توسرت توهیچی نمیفهمی نه خوبی میفهمی نه بدیو،منم گفتم من همینم دیگه خوشت نمیادطلاقم بده بعدکلی سرم دادکشید بعدگفت توروبابات بهم دادبامیل خودت نیومدی اینجوری میکنی منم گفتم اگه تو خوب رفتارمیکردی منم الان اینجوری نبودم،میگه من خوبم همه مشکلات ازتوه،خسته شدم تواین زندگی هیچ دلخوشی ندارم میخوام طلاق بگیرم با اینکه اگه طلاق بگیرم توفکوفامیل خیلیا خوشحال میشن ولی دیگه نمیخوابم بحرف مردم بشینم این زندگیوتحمل کنم تو این زندگی به هیچ۱از آرزوهام نرسیدم شدم اسیروزندانی که احساس بردگی میکنم