سوالتو بپرس
X

تنفر از خانواده

سلام. خسته نباشید. من 2سال پیش ازتون در رابطه با اختلافم با خانوداه مشاوره خواسته بودم. گفته بودین حرفا و فحاشی ها رو نادیده بگیرم. تا الان خیلی سعی کردم ولی بعضی وقتا واقعا نمیتونم و از دستشون عصبی میشم. رفتار و فحاشی ها هم بدتر شده. الان طرح دندونپزشکی میرم و اینقدر دلم میخواست یه جای دور از خانواده باشم ولی مادرم باهام اومد دانشگاه و کلی به مسئول توزیع نیروی طرحی گیر داد که “این دختره، من یه مادرم، جای دور نندازینش.” انداختنم نزدیک شیراز که هرروز 3ساعت توی راهم، از خونه با سرویس میرم و میام. با یکی از خواهرام از اولش توی یه اتاق بودیم. خواهرم میرفت دفتر خاطراتمو میخوند یا توی گوشیم میگشت که خودم چندبار مچشو گرفتم. باز خوبه نه اهل رفیق بازی با کسی هستم نه چیزی. میگفتن “تو چی داری مگه که ناراحت میشی؟” عجیبه با اینکه 6سال از من بزرگتره رفتارش اینجوریه. الانم تو دعواها اول یه سری فحاشی بهم میکنه بعد میره به مامانم دروغ میگه که نیایش فلان کار کرده. مامانم یه راست شروع میکنه دعوا و فحاشی به من، پشتبندشم خواهرم فحاشی میکنه. فکر کنید هردوتاشون تو دعواها به من که تاحالا دست یه مرد بهم نخورده میگن زن خراب! اصن مامانم انگار کر و کوره در برابر خواهرم. منم عصبی میشم با فریاد حرف میزنم که مامانم فقط بهم میگه خفه شو! انگار با کیر خر دهنشو وا کردن! (ببخشید زشته ولی حرف خودشو نوشتم) خواهرم بعضی وقتا هم وسایلمو برمیداره قایم میکنه دیگه پس نمیده. به مامانم که میگم، میگه به همین خیال باش بهت پس بده! اصلا حتی یه تشر بهش نمیزنه.
یه بارم سر یه دعوا با خواهرم، مامانم کتکم زد درحدی که لبم خونمرده شد. کارت بانک و موبایلمو گرفت، دستمو گرفت از در خونه پرتم کرد بیرون گفت اگه برگردی خودم بهت چاقو میزنم میکشمت. میخواستم برم دادگاه شکایتشون کنم ولی دلم سوخت براشون گفتم مریض احوالن. منم تا شب کنار خیابون نشستم که یه دختر اومد بهم گفت حالت خوبه؟ دختره نشست باهام صحبت کرد گفت نمیشه شب تو خیابون باشی، بیا خونه ما، کسی نیست. منم رفتم. خیلی دختر خوبی بود، پدر و مادرش طلاق گرفته بودن. خدا خیرش بده. فرداش با ماشینش رسوندم خونه. مامانم اومد گفت “رفتیم کلانتری برات پرونده تشکیل دادیم الان همه جا اسمت به عنوان دختر فراری ثبت شده دیگه سابقه داری جایی بهت کار نمیدن، همه بهمون گفتن با دوست پسرش فرار کرده و الانم شاید چندماهه حامله باشه. با بابات دیگه دنبال جسدت بودیم.” آخرشم بهم گفت “تو شب رفتی تو خونه غریبه خوابیدی، اونم بچه طلاق بوده که آدم درستی نیست. دیگه نجس شدی. نمیدونم اونجا چیکار کردی.”
یه بارم خواهرم از مامانم قهر کرد وسایلشو جمع کرد از خونه بره، مامانم دستشو گرفت نذاشت بره.
والا پیش مشاور رفتم بهم گفت “خانوادتون از هم خیلی دورن، سعی کنید با هم مهربون باشید. خواهر و مادرتم باید ببینم.” هرچی بهشون گفتم برن مشاوره، گفتن “تو روانی هستی مشکل داری، کس دیگه ای تو این خونه مشکل نداره. نمیایم.” یه خواهر دیگه هم دارم ارشد روانشناسیه، هرچی بهش گفتم باهاشون صحبت کن قبول کنن بیان، گفت “منو قاطی نکنید. خجالت میکشم جایی برم بگم شما خواهرام هستین. شاید مشاور منو بشناسه آبروم بره.” در صورتی که همین خواهرم گاهی تو دعواها دخالت میکنه و اوضاع رو هم بدتر میکنه.
مامانم مدام بهم میگه “ما خیلی خرجت کردیم، بخاطر تو کارایی که نباید کردیم، جاهایی که نباید رفتیم. بخاطر کارات خیلی مریض احوال شدم. کاش به دنیا نیومده بودی. از وقتی تو اومدی تو زندگیم هزار درد و مرض گرفتم. ایشالله یه بدبختی پیدا بشه بیاد فقط تو رو ببره.” همون خواهرم هم یه مدت یه ضایعه عصبی داخل دهنش زد و قرص اعصاب میخورد، بهم میگفت “بخاطر تو اینجوری شدم.”
والا نمیدونم چیکار کنم. از خانوادم خیلی خیلی خیلی متنفرم. به هر طریقیم بخوام دور باشم نمیذارن. خیلی دلم آرامش و زندگی راحت میخواد. این همه تبعیض آخه. این همه تنش و اعصاب خردی. چرا آدم نذاره یکی دوستش داشته باشه، فقط منفور باشه؟ من به مساله حسادت شک کردم ولی مامان و خواهرم میگن “تو هیچی نیستی که اصن کسی بخواد بهت حسودی کنه.“
به نظر شما رفتار درست با اینا چیه؟ زندگیم برام شده جهنم به خدا، همش درحال گریه کردن و عصبانیتم. خیلی تو استرسم

نیایش.ب:

نمایش نظرها (1)

  • سلام به شما دوست عزیز
    قابل درک هست که این شرایط برای شما دشواری و فشار روحی زیادی را به همراه دارد اما توجه داشته باشید که اینکه دلیل رفتارهای آنها چیست موضوعی می باشد که کمکی به شما نخواهد کرد .
    در این مسیر بهتر است در کنار احترامی که برای آنها قائل هستید سعی کنید که واقعا با نادیده گرفتن آنها پیش بروید چون هرچقدر تمرکز شما بر رفتارهای انها بیشتر باشد امکان آسیب به خودتان افزایش می یابد .
    در این مسیر اگر بتوانید در زمان مناسبی بدون حضور مادر و خواهرتان با پدر برای استقلال بیشتر در کنار بیان احساسات صحبت کنید شاید بتوانید حمایت ایشان را دریافت کنید و برای استقلال بیشتر اقدام کنید.
    بهتر است سعی کنید تا بهبود شرایط کاری کمی صبر کنید تا بتوانید از نظر مالی استقلال بیشتری داشته باشید و در کنار احترام به انها با مشورت و کمک پدر مستقل زندگی کنید .