سوالتو بپرس
X

جدایی از همسر

سلام
عرض ارادت دارم خدمتتون
من بیست و پنج سالمه
وقتی نوزده سالم بود پدرم از روی لجبازی با مادرم با یک خانم دیگری در ارتباط بود که از قضا اون خانم هم متاهل بود
همش بین پدرم و مادرم دعوا بود
ازین همه بحث خسته شده بودم
اطرافیان پیشنهاد میدادن که ازدواج کنم تا شاید اینا سر عقل بیان.اما من اصلا دختری نبودم که بخام در سن نوزده بیست سالگی ازدواج کنم.
انقدر هی مادرم و فامیل و آشنا هی گفتم ازدواج کن تا من راضی به ازدواج شدم.
خواستگار هم زیاد داشتم
پدرو مادرم یکی پسری را انتخاب کردن از بین خواستگارها که شش سال از من بزرگتر بود. به نظر خانواده آبرومندی میومدن.
البته من اصلا حتی یکبارهم این آقا رو ندیده بودم.
من و این آقا ازدواج کردیم
یک ماه از دوران عقد نگذشته بود که پدرم را با اون خانم گرفتن.
ما در شهرستان زندگی میکنیم و پدرم از سرشناس های شهر بودن.
افتادیم تو دهن مردم
خانواده شوهرم و از جمله شوهرم به جای اینکه کنارم باشن نمک به زخم من شدن.
از اینکه ما همچین خانواده ای نمیخاستیم تا …
مادرم باز با پدرم ساخت.
گفت شاید بهتر شه
اما بعد از دوماه باز پدرم را با یک خانم دیگه دید
نتونست تحمل کنه و از هم توافقی جدا شدند
تو همین حین ما و خانواده همسرم اخلافاتی داشتیم.
تصمیم بر این شد که ما دوران عقد کوتاه کنیم
چند ماه بعد مستقل شدیم
خانواده شوهرم با پدرو مادرم به مشکل میخوردن و همش دعوا بود تو خونه ما
شوهرم  اجازه نمیداد خانوادمو ببینم
حتی سر موضوع ساخت خونمون طلاهایی که حتی دوران مجردی داشتم تا طلاهایی که سر قباله ازدواجم برام خریده بودن بدون رضایت من فروخت و حتی یک دنگ از خونه به اسم من نزد.
بعد از یک سال از زندگی مشترک من و همسرم دخترم به دنیا اومد.
همسرم طی این مدتی که باهم ازدواج کردیم به بهانه های مختلف از ساخت خونه گرفته تا داشتن چک و … هیچ گونه خرجی به من و دخترم نداده است.حتی به دیدن مادر به مشهد میرفتم هم هیچ پولی نمیداد تمام خرجم با مادرم و مادربزرگم بود.
فقط خوراک در حدی که فقط زنده بمونیم.اونم با هزار و یک سرکوفت که همینم از سرت اضافیه.برای دخترمم همینطور،نه لباسی،نه تغذیه مناسبی.
این آقا هیچ محبتی به من ندارن.
تا جایی که خودشون رابطه ای از من بخان خوبن اما بلافاصله بعد از رابطه انگار یک آدم غریبه هستم.
نه صحبتی میکنن با من،میگه چی بگم باهات.منم صحبت میکنم باهاش میگن زر نزن دیگه یکم استراحت کنم.یا همش به من میگه صدات خیلی بلنده گوشم درد میگیره در صورتی که من آروم باهاش صحبت میکنم.
همش با توهین با من صحبت میکنه.
همش سرکوفت خانوادمو به من میزنه.
نمیدونم آخه من چه تقصیری دارم که خانوادم اینجوری شدن.من به پای اونا سوختم.
حتی تا جایی بهم فشار آورده که یک بار خودکشی کردم از دستش.
الآنم که حتی بیرون هم نمیبره یک خرید نون و شیرو … بکنم برای خونه.
وقتی هم میبره با کلی منت آخر سر هم با دعوا میاره خونه.
من خسته شدم ازین رابطه.
احساس میکنم تو این رابطه بمونم آخرش باید خودمو بکشم از دستش خلاص شم
نمیتونم اصلا آیندمو با یک مردی که هیچ حسی بهم نداره هیچ عشقی ازش دریافت نمیکنم هیچ خرجی نمیده تصور کنم
دخترمم الآن سه سالشه.
از طرفی با پدرم و مادرمم هم سر جداییشون رابطه خوبی ندارم.
موندم اگر هم بخام از همسرم جداشم باید چیکار کنم
من موندم بین یک دو راهی هیچ کدومو نمیتونم برم مگر اینکه راهنماییم کنین
نمیخام خودم زود از جانب خودم تصمیم بگیرم
واقعا به کمکتون احتیاج دارم
نمیخام بعدا پشیمون شم
تورو خدا کمکم کنین
ممنونم

Soheila72:

نمایش نظرها (1)

  • جلب محبت شوهر
    دوست عزیز متاسفانه از ازدواجی که با سرعت انجام بشه .
    بیشتر از این نباید انتظار داشته باشید .
    هر چند بعد اتفاقی که برای پدرتون افتاد میتونستید تا وارد زندگی مشترک نشدید تصمیم گیری کنید .
    در حال حاضر شما فرزندی دارید که نسبت بهش متعهد باید باشید .
    از طرفی باید حساسیت ها و حدود همسرتون شناسایی کنید .
    و از ورود به این محدوده ها خودداری کنید .
    با محبت کردن میتونید اعتماد و نظر شوهرتون رو جلب کنید .
    تمرکز خودتون رو روی همسرتون بگذارید تا روی خانواده خودتون.
    مردان تشنه محبت هستند و شما میتونید از این طریق وارد بشید .
    غذایی که دوست داره تهیه کنید .
    لباسهای شاد بپوشید . و ...
    ولی انتظار خاصی نداشته باشید و ایرادگیری نکنید .
    اگر لازمه برای ایشون بنویسید و در متن ابراز محبت کنید .
    رفتارهای شما در این مورد نباید ساختگی و کلیشه ای باشه تا بتونه اثر خودشو بذاره .
    در این مورد حتما با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    دفتر سعادت آباد:
    ۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲ خط ویژه