سلام و خسته نباشید.
من یه دختر26ساله ام. و بدلیل بیماری مادرم جایی نمیتونم برم. مادر بنده زیاد اهل معاشرت با مردم نیست و اگرم جایی دعوت بشیم نمیاد. از مجالس زنانه گرفته تا مهمانی های اقوام. خیلی دوست دارم برم اینورو اونور ولی با خودم میگم شاید درست نباشه بدون مادرم جایی برم. به نظر شما چطور اینکار درسته که بخوام بدون اون جایی برم؟
یه جورایی دلم میگیره از اینکه اوضائه خانوادگیمون اینجوره.
اصولا تو این دوره زمونه که مردم به خانواده دختر نگاه میکنن و میپسندن. اینکه همچین خانواده ایی دارم غصه میخورم. نه اینکه بد باشنا نه اهل هیچگونه کارمنفی نیستن. فقط یه خورده بخاطر سن بالاشون قدیمی فکرن و انتظار دارن تو خونه من بشورم بپزم تمییز کنم. خداییش منم تمام این کارا رو تمام و کمال انجام میدم. ولی گاهی فکر میکنم یه کلفتم تو خونه. آخه منم یه دخترم با یه عالمه نیاز. چه از لحاظ عاطفی و اخلاقی چه از لحاظ مالی واقعا اینکه بخوان بهم یه پولی واسه خرجم بدن نمیدن. مادرم هم که اصلا انگار نیست. دلم میگیره وقتی این همه دخترو میبینم که خانواده هاشون چه کارا که واسشون نمیکنن بغض میکنم. اونقدر دختر آرومی هستم که نخوام بی احترامی کنم یا به خانوادم بگم خسته شدم از دستتون و میدونم که اجازه یه همچین کاریو ندارم اصلا.
ولی واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. خیلی خستمو داغونم. همش تو خودم میریزم دردمو. نمیدونم چیکار باید کنم……………
انتخاب این پاسخ به عنوان جواب صحیح
نمایش نظرها (4)
شما میتونید یک دختر شاد با تمام این مشکلات باشید و یا یک دختر غمگین با این مشکلات
در ماهیت زندگی شما تغییری رخ نمیده ولی میتونه زندگی شمارو تحت تاثیر قرار بده ... همه مردم به نوعی مشکلات دارن ولی در کنار همین مشکلات زندگی شادی رو هم دارن
چون شادی تمامش اتفاقات خوب و بی عیب و نقص نیست ... شادی و خوشبختی گاهی حل همین مشکلاته ... و اینکه بتونید در کنار این مشکلات شما روحیه ای تازه به زندگی و خانواده بدید ... بهترین توصیه اینه که خودتون به مشاور مراجعه کنید چون در حال انفجار هستید .. و لازمه در این مورد صحبت کنید و راهکاری رو پیدا کنید
ممکنه بتونید با همراهی مشاور مسیر و جو خانواده و مادرتون رو هم تغییر بدید
سلام من یه دختر 24ساله م که حدودا یک سالو نیمه عقد کردم قبلا با همسر روابط خانوادگی داشتیم واسه همین اون از همچی من خبر داشت. من 4تاا شوهر خواهر دارم که مثله برادرام میمونن یکیشون قبل ازدواج من خیلی رفتو امدش باخانواده ما زیاد بود برای همین راحت بود مثه خواهرش دوسم داشت ولی هیچ قصدو نیت بدی تواین زمینه نداشت چون عاشق خواهرمه و شوهرم ازاین قضیه باخبر بود الانکه ازدواج کردیم ماهیچ مشکلی درهیچ موردی جزاین قضیه نداریم شوهرم خیلی نسبت به شوهر خواهرم حساسه حتی من اجازه ندارم برم خونه خواهرم وقتی شوهرش هست.البته همسرم وابستگی عجیبی به من داره که حتی تومدت عقدمون به ندرت ازمن دور میشه .حتی وقتی که من تو یکی از شهرای دور دانشجو بودم چند روز که ازم دور بود شوهرخواهرمو بهانه میکرد و یه دعوای عجیب راه مینداخت.
من بخاطر همسرم تلفن زدنو قطع کردم دیگه خیلی حرفف زدنو معمولی کردم درحد احوالپرسی بااینکه ماخیلی همگی توخانواده رلحتیم بااینکه حد و حدود رو رعایت میکنیم اما من دیگه تحمل بحثو دعوا ندارم خواهش میکنم کمکم کنید.
دوست عزیز فقط با گفتگو میتونید این کارو به نتیجه برسونید ... در زمانی مناسب با ایشون صحبت کنید ...
در هر صورت شما حساسیت ایشون رو میشناسید و میتونید از ورود به چنین محدوده حساسیت زایی دوری کنید ، تا اعتمادش از شما سلب نشه
و زمینه ای برای تنش به وجود نیاد
در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
دفتر قیطریه:
۰۲۱-۲۲۶۸۹۵۵۸ خط ویژه
دفتر سعادت آباد:
۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲ خط ویژه
دفتر شریعتی:
۰۲۱-۸۸۴۲۲۴۹۵ خط ویژه
سلام.ای کاش یک کارنیمه وقت بامحیط سالم پیدامیکردی این طوری تواجتماع بیشترقرارمیگیری ودرامدی هم پیدامیکنی.