سلام
حدود دوسال پیش با خانم متاهلی دوست شدم، به هم وابسته و علاقمند شدیم و حتی توافق کردیم ازدواج کنیم، روابط حدود یکسال ونیم روابط خیلی نزدیک داشتیم
همسر من فهمید و بیمار شد، از طرفی مواردی از جانب آن خانم دیدم که خیانت به روابط فیمابین تلقی میشود
تصمیم گرفتم بخاطر حفظ سلامتی همسرم و با توجه به هرز بودن آن خانم به رابطه خاتمه بدهم، مدت ۱۰ ماه است که دیگر هیچ ارتباطی با او ندارم
مشکل این است که در تمام این مدت حتی یک روز و یک ساعت از فکر کردن به آن خانم خلاصی ندارم و به شکلی فکرم را به خودش مشغول کرده که توان برقراری رابطه زناشویی با همسرم را ندارم
به همسرم نهایت احترام و محبت را ابراز میکنم ولی خالص و حقیقی نیست و تا بحال به هیچ روشی نتوانستم وظایف زناشویی را در این مدت انجام دهم و از انجام آن با همسرم بیزار هستم
همسرم دچار افسردگی شده است با وجود آنکه گله و شکایتی نمیکند میدانم از این بابت بسیار ناراحت و غمگین و افسرده است
روزهایم بسیار سخت و طاقت فرساست از یک سو دلتنگی و از سوی دیگر احساس متضاد علاقه و تنفر به آن خانم و از سوی دیگر دلخوری از خودم که توان اخراج او را از ذهنم ندارم و از سوی دیگر نگران سلامتی همسرم هستم که با ادامه شرایط حاضر قطعا آسیب بیشتری خواهد دید
نیاز به کمک دارم تا بتوانم شرایط را تغییر دهم
نمایش نظرها (1)
سلام به شما آقا مانی
احساساتی که به این خانم دارید و یا داشته اید قابل احترام هست اما بهتر است باهم نگاهی به متن ارسال شما بیندازیم.