سلام
من یک دختر مذهبی هستم از یک خانواده مذهبی. دو تا برادر دارم و تک دختر هستم. متولد 66 ام و مجرد. پدرم جانباز بودن و به همین خاطر و تبعات ناشی از اون توی خونه بودن و به همین خاطر از وقتی بچه بودم مادرم مجبور بودن شاغل باشن و به عبارتی بار زندگی روی دوش مادرم بود.
البته مادرم ی ایراد که داشتن و دارن اینه که بیشتر از اینکه به نیازهای معنوی ما توجه کنن به نیازهای مادی مون توجه داشتند.
دوران بچگیمون با تمام سختی هاش گذشت و ما بزرگ شدیم. سال سوم دبیرستان بودم که مادرم بخاطر سختی ها و فشارهای زندگی و دوشیفت کار کردن سکته کردن. از اون به بعد مادرم دست راستشونو از دست دادن و پای راستشون کمی میلنگه و ایضا خیلی خیلی حساس شدن و به عبارتی میتونم بگم از همه کس به راحتی شاکی میشه بجز بچه هاش که مستثنا هستند.
دو سال پیش بابام فوت کردن. اینم بگم که بابام تو بچگی مادرشونو از دست داده بودند و تا یجاهایی از زندگیشون خودشون مسیولیت دو تا برادر کوچیکترشونو بر عهده گرفته بودند. پدرشون دوباره ازدواج کرده بودند و رفته بودند روستا.
از همون بچگی برادر بزرگم یکم سرکش بود. یادمه که من هر چیز ناجوری ازش می دیدم به مادرم میگفتم اما….
سوم راهنمایی مدرسه رو بعد از کلی کج دار و مریز درس خوندن و رد شدن و دوباره خوندن ول کرد.
یادم نمیاد چطور شد فقط یادمه نمیدونم چطور شد که با بدبختی و ناپلئونی رد کردن و نمیدونم چطور الان رسیده به مرحله سه واحد تا دیپلم…
من هیچوقت تو این باغها نبودم
من و برادر کوچیکترم بچه های به راهی بودیم
من با سهمیه منطقه دو دانشگاه شریف قبول شدم و برادرم طلبه شد
همه چیز گذشت تا بعد مرگ بابام که اول بدبختی های بزرگ زندگیم بود
من اینقدر که الانا ناراحتم و تو خلوتم گریه میکنم برا مرگ بابای مهربونم اذیت نشدم
ی مدت از مرگ بابام گذشته بود که یکی از دایی های بابام که من اصلا خانواده اش رو ندیده بودم و خودش رو هم شاید فقط ی بار دیدم (نمیدونم اینو گفتم یا نه بابام تو خانواده و طایفه اشون تک بود) توی یک تصادف رانندگی حین ماموریت فوت کرد.
این دایی ی دختر و دو تا پسر نسبتا عقب مونده داشت. اصلا مذهبی نبودن
بخاطر شرایط زندگیش همین داداش بزرگم که متاسفانه با مرامه افتاد دنبال کارهای بیمه و دادگاه و …
این وسط دختر دایی شروع کرد به موس موس کردن، به بهانه های مختلف خودش و مادرش زنگ میزدن به داداشم. مثلا یکی از بهانه های مسخره شون که من تلفن رو جواب دادم هواشناسی جاده بود.
دختره ی تجربه عقد فکر کنم داشت یعنی به روایت مادر دختر، اینکه واقعا بود یا نبود نمیدونم
بالاخره من ی دخترم و رفتارهای دخترا رو میشناسم. فهمیدم دختره کلکی تو کارشه
من دانشجو بودم که مادرم ی چیزایی بهم گفت که شصتم خبردار شد. با داداشم به طور کلی صحبت کردم که این دختره ی چیزایی تو سرشه و اینا… با ی مشت جواب بی سر وته جوابمو داد…
ی مدت گذشت و داداشم بهم پیام داد که روم سیاه و دختر رو میخوام… تصور کنین حال مادرم و خانواده چطور بود
دایی ام باهاش صحبت کرد و اومد گفت دیگه اون ماجرا تموم شده است.
اما من بعد از مدتی تو طبقه بالای خونمون که ورودی جدا داشت چیزایی دیدم که حاکی از این بود که دختره اونجا بوده…
با دایی ام مطرح کردم اما تا همین الان تنها کاری که میکنه پیگیریه انگار نه انگار ی بحران اتفاق افتاده انگار من داستان و سریال براش تعریف میکنم
تصمیم گرفتم دیگه هیچی بهش نگم چون فقط بهم میگه تو کاری نکن بذار به عهده من و خودشم همیشه فقط بهم میگه موقعیتش جور نشد…
یکی دو بار دیگه متوجه حضور دختره توی طبقه بالا شدم ولی بخاطر مادرم و همچنین آبروی خودم هیچی نگفتم. فقط دومین بار به دایی ام گفتم اون بالاس و فقط دایی ام خودشو رسوند پیش منو بعدش هیچی…
متاسفانه من ساکن شهری هستم که اگر خودشون کلی عیب داشته باشن مهم نیست اما خدا نکنه طرفشون ی ایراد کوچیک داشته باشه طرفو له میکنن…
داداشم همش درباره عکس العمل های مامانم که بعد مدتی مجبور شدم ی چیزایی رو بهش بگم میگفت من اون دختر رو نمیخوام ولی من با نشونه های گاه و بیگاهیی که میدیم و پیامهایی که بعضی وقتها که گوشیشو چک میکردم میدیدم میفهمیدم که دروغه
دختره عملا اظهار میکرد که بیا دوست پسر من باش
داداشم چیز خاصی از خودش نداره نه تحصیلات نه کار تازه سیگار هم میکشه و همه اینا بنظر من ناشی از دوستای ناباب دوران کودکیشه
اما اموالی که مامان بیچاره ام با قناعت و زحمت کشیدن به امید آینده بچه هاش جمع کرد الان و عملا بعد از فوت بابام تو دستشه البته خدا رو شکر به توصیه بابام ی درصد کمیش به اسم مامانمه
و من بنظرم این دختره برا اینا و اینکه برادرم ساده و بچه است نقشه ریخته. دیروز پریروز به داداشم گفتم فلان دخترو میخوام برات صحبت کنم گفتم نه و یمشت دلیل آورد که من میدونم الکیه و دل بسته اون دختره ناپاک و بیخوده
البته من بهش گفتم اون دختره رو ول کن که برگشت گفت من کاریش ندارم که امروز ی فیش واریزی دیدم که پنجاه تومن به حسابش واریز کرده بود.
راستی تو ماه مبارک بود که به مامانه دختره زنگ زدم و گفتم دخترتو جمع کن اولش دخترشو تطهیر میکرد که پسر شما اصرار به ازدواج داشته و اتفاق اونطور نیست که شما فکر میکنی! اما آخرش عذرخواهی کرد و گفت باشه
اما بعد مدتی دیدم هیچ تغییری حاصل نشده
پیام دادم به دختره و گفتم کسی که آرامش زندگی یکی دیگه رو دزدیده نباید انتظار آرامش تو زندگی خودش داشته باشه و …. و اونم گفت این داداش توئه که آرامش ما رو دزدیده و آخرش گفت باشه من خودمو میکشم کنار جواب داداشت با خودت..
آخرین بار که با داداشم صحبت کردم و اون گفت باهاش کاری ندارم بهش گفتم من اینو به دختره گفتم و اون اینو جواب داده گفت کل کل های دخترونه و حرف مفت
میدونم داره دروغ میگه اما نمیدونم چ عکس العملی باید نشون بدم
راستی وقتی برادر کوچیکم طلبه شد همین داداشم باهاش مشکل پیدا کرد. با مرگ بابا بزرگم باهاش خوب شد اما یک سال پیش که فهمید برادرم ملبس شده دوباره همه چی شروع شد
و الان تقریبا یک ساله که داداش کوچیکم بخاطر آرامش ما نیومده خونه و توی ی شهر دیگه درس میخونه و دیدارهای ما هم باهاش مخفیانه است
بعبارتی داداش بزرگم با رفتارای بچگانه اش و مادرم با بی مدیریتیش کل خانواده و آرامششو ریختن به هم
الان من موندم چیکار کنم؟
داداشم با من تند هم نمیشه ولی راه و بیراه به مامانم جسارت میکنه، دلیلش هم همینه که مادرم هی نصیحت میکنه
ولی باورتون میشه من نمیتونم باهاش صحبت کنم تا بخوام حرف بزنم تپش قلبم میره بالا
امروز ظهر که فیشو دیدم قلب و دست چپم درد گرفت
حس میکنم سلامتی روحی و جسمی ام داره بهم میریزه
مامانم هم همینطور، البته مدتیه حتی چیزایی رو هم که میفهمم جرات نمیکنم بهش بگم، کارای غیرمنطقی ازش سر میزنه… بدتر سوهان روح من میشه
درمونده شدم
بحز گریه و دعا کاری ندارم
هر کاری میکنم تمرکز کنم نمیتونم
میترسم اشتباه کنم… چی کار کنم؟؟؟؟
ببخشید خیلی طولانی گفتمريال بنظرم اومد برای ی نظر جامع باید جزییاتو بدونین
ممنون
نمایش نظرها (1)
ماشاالله. چقدر. نوشتی
چرا. فکر میکنی. که قرار. شما. همه چیرو درست کنی شما. وظیفت امر به معروف نهی از منکر کار خوب نشون بده و درباره کار بد توضیح بده اونی که باید تصمیم بگیره برادر شما هست اگه. قرار باشه جلوی برادرتونبگیریداوضاع بد تر میشه