سوالتو بپرس
X

خسته شدم

با سلام
حدود چهار سال پیش ازدواج کردم ولی در این مدت هیچوقت از طرف همسرم ابراز محبت و علاقه ای ندیده ام همیشه به من بی تفاوت است و حتی فرصت صحبت کردن یا بیرون رفتن با من را هم ندارد. همیشه احساس تنهایی میکنم. او حتی از احساس محبت من هم بدش میاید.. همیشه یا سرکار است یا پشت لپ تاپش یا پشت تلویزیون. وقتی میخواهم او را بغل کنم میگه اذیتم نکن کار دارم یا وقتی شب میخواهم او را در آغوش بگیرم میگوید میخواهم بخواهم صبح باید بروم سرکار. در تمام این مدت که با او ازدواج کردم دائما به او محبت میکنم چیزی برایش کم نگذاشته ام ولی او هیچ تغییری نکرده. حتی اجازه نمیدهد که با او حرف بزنم. واقعا از این زندگی خسته شده ام. من همیشه آدم کم توقعی بودم هیچ وقت دنبال چشم و هم چشمی نبودم و هیچوقت بخاطر پول با او ازدواج نکردم فقط از او عشق خواسته ام ولی بجای عشق با پول میخواهد مرا راضی نگه دارد. همیشه من اینرا به او میگویم ولی حرفهای من هیچ تاثیری در او ندارد. واقعا خسته شده ام و تحمل این زندگی را ندارم. میدانم انتخابم اشتباه بود چون او حتی قبل از ازدواج یا اوایل زندگی هم هیچوقت به من ابراز علاقه نکرده و حتی یک کلمه عزیزم هم از او نشنیده ام. همیشه دوست دارد چیزهای کوچک را به دعوا تبدیل کند ولی من همیشه کوتاه میایم دیگر خسته شده ام. خواهش میکنم راهنمایی ام کنید

سیما:

نمایش نظرها (4)

  • سلام خدمت مشاورین محترم و دوستای عزیز
    با اینکه بیشتر از 8 ماه از زندگی مشترکمون نگذشته اما همسرم نظرات و صحبهای منو به هیچ حساب نمیکنه البته ناگفته نماند به ظاهر نظراتم واسش مهمه و تایید میکنه اما از حرف و عمل میشه اینو فهمید
    مثلا هر بار مانتو یا کیف یا کفش یا ... بخرم میگه خانم فلانی "خانمهای دوستاش" نظرش چی بود
    اون یکی دیگه چه گفت بقیه چی میگفتن ... و همینطور ادامه میده
    یا یه موضوعی پیش اومده من واسش توضیح میدم در اخر میگه خب خانم فلانی و فلانی راجع به اون موضوع چی میگفتن
    و بار ها شده اگه نظر من چیز دیگه ای بوده اون نظر همون خانم های دوستش رو قبول میکنه
    واسه همین زندگیم داره ذره ذره سرد میشه و با این کاراش میفهمم کلا من واسش مهم نیستم .
    یا اینکه روزای تولد یا روز زن میگه به خانمای دوستام بگو هدیه خوب گرفتم
    نمیگه عزیزم خودت برام مهمی که خوشحال بشی کاری به بقیه ندارم
    دیگه خسته شدم لطفا کمکم کنید

    • دوست عزیز این مورد رو باید با صحبت و گفتگو حل و فصل کنید ... در زمانی مناسب با ایشون صحبت کنید و برای ایشون تشریح کنید که چقدر از این عدم اهمیت ناراحت هستید و چقدر مهمه که به نظرات شما احترام بذاره ... بهتره در این مورد مشاوره حضوری با مشاوری مجرب داشته باشید تا نفر سومی که اگاهی و تجربه این رفتارها رو داره بین شما وساطت کنه ... ولی بهتره خودتون اول در این مورد صحبت کنید

  • متاسفانه افراد در تربیت های خانوادگی طوری رشد میکنن که از بیان و ابراز عشق فرار میکنن اگر شوهر شما اینگونه رشد کرده نمیتونید انتظار معجزه ازش داشته باشید ... این نوع رفتار در رفتار خانواده شوهرتون هم نمود داره و میتونید ببینیدش
    ولی اگر نمیتونید با ایشون رودررو و صریح صحبت کنید بهتره برای ایشون بنویسید حتی اگر نوشته شمارو نخونه شما به نوشتن ادامه بدید برای خودتون بنویسید... لااقل این کار اینه که از اشفتگی ذهنی و فکری رها میشید

  • جناب مشاور چندین بار تذکر دادم و هر بار میگه حق با توعه و من اشتباه کردم ولی باز همون اشه و همون کاسه و بنظر خودم هم بی فایده است و اینحرفشم مث بقیه حرفاش که صحبت منو تایید میکنه ولی یه کاری دیگه انجام میده آزارم میده
    باور کنید اگه این صحبتو "که یکم به خانمت اهمیت بده"اگه از زبون دوستاش یا خانمهاشون
    بشنوه خیلی بهم اهمیت میده در کل مثل اینکه من بازیچه دست دوستاش شدم
    البته اینو بگم من ادمی نیستم که رازم رو به همه بگم و هیچکس هم از موضوع با خبر نیس و
    هیچکس این رفتارای شوهرم با منو نمیدونه فقط با همین حرفاش باعث شده ازش ذره ذره دور شم