سوالتو بپرس
X

خیانت

سلام. خانمی 27 ساله هستم. سه سال قبل با همسرم اشنا شدم. ازدواج بسیار عاشقانه داشتم. چند وقت بعد عقد اختلافا شروع شد.ابتدا من پرخاشگری میکردم به خیال خودم برااینکه بترسونمش اسم طلاق رو می اوردم
اخرای عقدمون مشکل بزرگی برا خونواده من اتفاق افتاد که تمام زندگیمو درگیر کرد. یه دوره گوشه گیر بودم. همسرم اصلا نمیتونست تلاشی کنه برا بهبود حالم… من عصبی تر شده بودم و زود بحث میکردم. اون هم اصلا اهل بحث نبود فقط سکوت و بی محلی
از نظر جنسی وحشتناک سرد شد و میگفت بعد عروسی درست میشم. بعد عروسی هم چند بار دعوا داشتیم و اون تو بحثا وحشتناک بی تفاوت بود که خیلی ازارم می داد.مدام دعواهای قبل عروسی رو توسرم می زد و منم وقتی میدیدم نمیتونم کاری کنم میگفتم خب اگه منونمیخوای چرا نگهم داشتی و انقد سردی. یه بار تو یه بحث گفت بخاطر مادرمه که طلاق نمیدم.
رابطه من با خونوادش فراتر از خوبه
یک سال و نیم از عروسیمون میگذره. همیشه سرد بود. شاید انگشت شمار کمتر تورابطه اون پیش قدم میشد ولی انقددد که دوسش داشتم همین که کنارم بود کافی بود و اون همیشه می دونست چقدر میخوامش.
انقدر این اواخر سرد و بی محلی میکرد که شبا که 11و نیم میومد 12 میخوابید من از تنهاییی گریه میکردم که یبار سرم داد زد که خسته ام . چیکار کنم.گاهی من میرفتم سمتش برا رابطه با سردی تمام پسم میزد. اگه ناراحت بود اصلا اهمیت نمی داد. مریض میشدم اصلا توجه کردن بلد نبود. صبح تا ظهر و عصر تا شب سر کار بود و ما یه خرید دونفره هم نداشتیم.
لباساشو من براش میخریدم ولی خیلی اهمیت نمیداد و گاهی میگفت تو بخاطر خودت که ست کنیم برام لباس میخری. خرجی دادن هم بلد نبود . من خودم پرستارم و پس انداز میکردم میگفتم خودم کنارتم بیا وام بگیریم برا خونه قبول نمیکرد. اگه یه وسیله خراب میشد تو خونه باباش میومد درست میکرد…
چند وقتی متوجه شدم که زیاد توگوشیشه ولی زیر بار نرفت تا اینکه خواهرم با یه زن دیدش صداشونو تو خونه ضبط کردم من که سر کار بودم توخونه حسابی خوش و بش و بعدشم….
فقط گریه کردم و بخشیدمش. بعد 20 روز باز فهمیدم با همون انومه و رفتن تو یه باغی و…
دیگه کم کم اعتراف کرد که بش وابسته است. خوش اخلاقه. خوبه تو رابطه هم خوبه و… کم کم میذارش کنار.درخواست طلاق هم دادیم و نذاشتش کنار باز بخشیدمش ولی دلش اصلا نمیخواست با من رابطه داشته باشه شبکار بودم که تو ماشین رفته بود باهاش…
یک ماه قبل تصمیم به طلاق گرفتیم و اصلا کاری نکرد که برم گردونه. من تو اتاق اون تو پذیراایی. چند بار اخر شب رفتم تو پذیرایی و در حال اسمس دادن دیمش تا 2 شب..
حالا که وقت مشاوره برا طلاقه بعد 1 ماه میگه تو هم مقصر بودی و چرا کمکم نکردی و من میخوام که زندگی کنی. هنوز هم با اون خانوم ارتباط داره ولی میگه کم کم زندگیمونو بسازیم…
من دوست دارم جدا شم چون هیچوقت یادم نمیره. صدای رابطشون هنوز تو گوشمه. چند بار هم بخشیدم درست نشد. راطمونم انگار چرک شده. من جدا از دعواها خیلی زیاد بش محبت میردم از لقمه دهن خودم میزدم اما حالا فهمیدم غذایی که من درست میکردم با هم میخوردن و تمام این مدت می اوردش خونمون . با هم گردش میرفتن و منو میذاشت خونه مادرم اینا یا حتی تنها خونه. یا اگه میگفتم تنها میرم دور بزنم از خدا خواسته قبول می کرد

غ.م:

نمایش نظرها (4)

  • الانم میدونم که باهاشه. تو این یک ماه هیچ تلاشی نکرده و نمیکنه و میگه تو چی میخوای؟ یعنی تو طلاق میخوای یا ادامه زندگی. از تین شاکیه که چرا بعد تصمیم جدایی تو این یک ماه شبا که میومده من تو اتاق خوابیده بودم. خودش هیچ تلاشی نمیکنه

  • الان داریم جلسات مشاوره قبل طلاق رو میریم. هنوز شک دارم باهاشه ولی میگه نیست
    میگم خب چطور شد تموم شد؟ تو که میگفتی بدی ازش ندیدی که تموم کنی؟ شونه بالا میندازه
    من گفتم خودمم مقصر میدونم ولی بعد چند بار خیانت و شنیدن اون همه ارتباطشون دیگه نمیتونم زندگی کنم
    اون که کل زندگیمونو دعوا میدیده و میگه من زندگیمو نمیخواستم و دنبال بهانه بودم
    اول گفت با شرایط پیش امده بدم نمیاد جدا شیم. بعد که مشاور پرسید دوست داری زندگیتو بسازی گفت اره. ولی من که گفتم نمیخوام گفت خب منم نمیخوام وقتی خودش نمیخواد. هییییچ تلاشی حاضر نیست کنه
    از یه طرفم میدونم نگران مادرشه چون خیلی گریه میکنه و نگران ابروش پیش همه هاشه...