باسلام به همه ی عزیزان.متولد76هستم.امسال اولین تجربه ی کنکورم بود.مهرماه پسردایی مادرم اومدخواستگاریم پدرومادرم خیلی بمن اعتمادداشتن ودارن ومتاسفانه من اشتباه کردم.وقتی ک ازنظرهمدیگه مطلع شدیم بینمون ارتباط شکل گرفت واون پیشروی کرد تاحد(خیلی عذرمیخوام ها)لاپا.بگذریم ک چقد حالم ازخودم بهم میخورد ولی بروز نمیدادم تقریبا9ـ10ماه گذشته ازاولین خواستگاریشون قراره همین روزابیان تاصحبتهارسمی بشه و…امامن تردید دارم من اولاش چون بقولی داغ بودم هربحثی هم بودمن کوتاه میومدم وحتی میرفتم منت کشیش راستی27سالشه.کارمندبانکه وحقیقتش موقعیتش خوبه ولی از لحاظ خانواده و…برتری من وخانواده ام بیشتره تنهاخودش موقعیتش خوبه وگرنه خانواده و…معمولین.الان ک داغی اولاش از سرم گذشته وقتی درمقابل درخواستهاش طبق منطق وشرایط جواب میدم وبرخلاف خواسته اشه بهش برمیخوره وعین بچه هانازمیکنه.خیلی بدجورعادتش دادم بحدی ک تویه بحثی ک حق بامن بودگوشیوروم خاموش کرد وتاچن روز روشن نکرد.یه بحثمون رو خواسته وتمایلات ونیازهاش بود ک میخواست من ارضاش کنم وبابحث وبدترین بی حرمتی هابه من همش از لج بود جوابموتاچن روز نداد.حس میکنم اون دختره نازمیکنه ومن نازمیکشم.خیلی توفع وانتظارازم داره.ازش سرد شدم وتردید دارم.نگرانم.اگه ج – بدم آیندموچیکارکنم؟به طرفم چیزی از گذشته وحماقتم بگم؟و…..؟
- On تیر ۱۰, ۱۳۹۴, ۱۰:۴۰ ب.ظ
13760
دسته بندی: قبل ازدواج
نمایش نظرها (8)
دوست عزیز اگر در این مورد دچار شک و تردید شدید باید مشاوره ای حضوری در ابتدا تکی و بعد دو نفره ماجعه کنید ... نیاز دارید تا با بررسی شرایط به تصمیم و انتخابی درست برسید ...
ولی وقتی به ایشون حسی ندارید میشه خیلی راحت گفت موضوع منتفیه ... پس در این مورد خوب فکر کنید ... چون پله اول در ازدواج به دل هم نشستنه
:roll: همیشه اینطوریه وقتی ما دختر وارد رابطه ای میشیم چنان احساساتی هستیم که نمیدونیم چیکار کنیم ... ولی بعدش که ارام شدیم تازه میفهمیم باید چه رفتاری رو در پیش میگرفتیم
دختر جون خوب فکر کن و درست تصمیم گیری کن ... این همه دغدغه واسه چیه ؟ آخه :shout:
الان موقع دغدغه داشتن نیست باید فکر کنید ببینی دوستش داری یا نه ؟
اگر جواب منفیه این همه تردید آخه واسه چیه ؟
ممنون از نظراتتون واقعاخوشحالم ک کسایی هست ک بتونن گره از کار دیگران باز کنن یا حتی همدردی.مشاورمحترم من درخدمتم هرپرسشی داشته باشید ج بدم.گلنازجون واقعاحرفتوقبول دارم.کامی(اگه اشتباه نکرده باشم تو اسمتون)ازشماهم ممنونم ولی متاسفانه من همیشه پرازدغدغه ونگرانی واسترسم.باورتون میشه وقتی اولین برخورد بینمون صورت گرفت خیلی بدبوداصلا انگارخودم نبودم چن ساعت بعدش با قاشق داغ دستموسوزوندم.بشدت تاول زد وحتی عفونت هم کردخوش دیدش وخیلی ناراحت شد ک این کارو کردم.حقیقتش تعریف نیست ولی شرایط خانواده ام به تناسب شهرمون(یاسوج)جزافراد مرفه هستیم وبا آبرو.میترسم از اینده از اینکه کسی بفهمه.ناراحتم.چون من دقیقا2ماه پیش خواستگاری داشتم ک دکتربود اهل فخرفروشی نیستم من اصلا بهش نگفتم ولی اون دوهفته پیش گف دخترهایی به من پیشنهاد دادن ک پرستاربوده یا کارمند یاحتی پدرش خونه ای به نام دختره زد گفتم داری پز میدی وبقولی به در میگی ک دیوار بشنوه؟خوشم نیومد فخرفروشی معنیه دیگه ای غیرازاینه؟منم اگه اهل این حرفابودم بایدخواستگارام وموقعیتهاشون ک ازخودش بهتربود رو میگفتم.از زیبایی عذرمیخوام ک میگم همه میگن خوشگل وجذاب وخوش اندامی امامن مغرور نیستم ودرضمن اگه هم براشمامیگم میخوام شرایطموبدونید عزیزان وگرنه اعتمادبنفس کافی هم ندارم.
پدرم سال86سکته قلبی کرد.من بچه ی بزرگ هستم.بعدازمن یه خواهره ک4سال اختلاف سنی داریم بعدش برادرم ک 5 سالشه.من به حدری درسم خوب بود(تاسوم دبیرستان)ک یکسال جهشی خوندم به امیدی ک سال کنکورم هم یکسال زودتر به دانشگاه ورشته ی دندون پزشکی برسم.امسال خودم قبول دارم ک کم کاری کردم ولی این ماجراوارتباط هامون چ تلفنی چ...خیلی منوخواه ناخواه درگیرکرد.هروقت بحثی بینمون بود ک واویلا انگار خدای نکرده عزیزی رو از دست داده بودم از بس ماتم زده بودم.بحث اخرمون همین دوشنبه بود گف یه مرغ سوخاری درست کن تاببرم خونمون گفتم به چه مناسبتی؟اونوقت خودت وخواهروبرادرات وپدرومادرت نمیگن اینا از خداشونه ک مابرین دخترشونوبگیریم واینا هنو هیچی نشده خودشونوگرم میگیرن و....گفتم نه درست نمیکنم.گفتم هروقت رسمی شد درخدمتم 10تاهم بخوری و...هیچ عیبی نداره ولی الان نه.گفت دیگه درست نمیکنی نه و گفت توهمین حالا به حرفم گوش نمیکنی چ برسه به آینده منم همون ج هارو بهش دادم ک کاملامنطقین ودرآخر طبق کار همیشگی خودش گوشیموساعت حدودای2-3ظهرخاموش کردم تا11شب وقتی روشن کردم تانوشته احساس میکنم باهم تفاهم نداریم پس بیشترفکر کن و باخاموش کردنت میخوای چی رو ثابت کنی؟در آخرنوشته بود آخرین پیامم.منم از دوشنبه تاحالا نه زنگش زدم نه پیام بهش دادم واونم همینطور.همیشه تایجایی مشکلی بینمون پیش میادمیگه بیشترفک کن انگارتفاهم نداریم.چطور تواین10ماه تاخوشه ک خوشه تاناخوشه میگه تفاهم نی بیشتر فک کن.منم چن باربهش گفتم به در میگی ک دیواربشنوه وخودت منصرف شدی ک تگه نه من منصرف نشدم خودتومیگم.باورتون میشه دوسدارم یه پاک کن دستم بگیرم همه ی این10ماه رو پاک کنم واین سال اخرمدرسه امومیچسبیدم به درسهام تاکنکورامسال موفق میشدم وبه هدف ام میرسیدم.هرمحبت خانواده ام خنجره توقلبم.اونابرام کم نذاشتن.پدرم همیشه میگه روزی ک سه تابچم توتحصیل(پزشکی)موفق بشن انگاراون روزnبارمن مردم وزنده شدم ودیگه هیچی از خدانمیخوام.بمیرم برای پدرم ک چقدتوداری میکنه وخم به ابرو نمیاره برای ما وبرای مادرم ک درکنارمعلم بودنش برای هیچکدومه ما کم نذاشته.دوسدارم پیش مرگ4تاعزیزم(پدرومادروخواهروبرادرم9بشم بخاطر بدی هایی ک درحقشون کردم.خدا لعنتم کنه ک قدر نشناسی کردم :cry:
دوست عزیز گذشته جای خوبی برای درس عبرت گرفتنه ولی اصلا" جای خوبی برای ماندن نیست
پس از گذشته و اتفاقاتش بیرون بیایت ...هر کسی میتونه در زندگی اشتباهاتی کنه شما هم براساس اینکه قراره ازدواج کنید چنین کاری رو انجام دادید ... چیزی که مهمه پی بردن به اشتباه و بررسی حال و هوای امروز شماست ...
شما امروز باید به خودتون رجوع کنید بسیار ساده است وقتی حسی به کسی ندارید صریح بیانش کنید ... اگر از رفتارش ناراحت هستید در موقعیت زمانی مناسب باهاش درمیون بگذارید و مواضع و درخواست های خودتون رو اعلام کنید ... روشن کردن خطوط قرمز و تمامی انتظارات رو انجام بدید و بعد فرصتی برای فکر کردن و گرفتن تصمیم ...
هر اتفاقی بیفته شما قبلا" با ایشون اتمام حجت کردید و حرفای خودتون رو گفتید 8-)
ممنون ولی من چه شرطهایی وخط قرمزهایی بذارم فرض کنید برا یه صفر کیلومتر میخواید بگید.من حده رابطمو به مادر/پدرم لازمه بگم؟به طرف ایندم چی؟
من کنکور95رو برای دوم در پیش دارم.نگران ایندمم.نگران اینده ی تحصیلیم.نگرانم چیزی ب طرف ایندم بگه.به پدر ومادرم و......