سوالتو بپرس
X

سردرگم

از همسرم جدا شدم . دو تا پسر 5 و 3 ساله دارم . حدودا یک سالو نیم پیش بود . با پسری آشنا شدم از خودم کوچکتر / خیلی ابراز علاقه میکرد . همه جوره میخواست بهم ثابت کنه که برای ازدواج منو میخواد . بهانه بودن بچه هامو آوردم . بهانه مجرد بودنه خودشو مطلقه بودنه خودمو آوردم . با اطمینان بهش گفتم مادرش مخالفت میکنه . گفتم با بچه هام نمیتونی کنار بیای . خلاصه همه جوره سنگ مینداختم جلوی پاش ولی به هیچ صراطی مستقیم نبود . یکی دوماهی طول کشید تا بتونم بودنشو باور کنم . اما یه روز که داشت تلفنی باهام صحبت میکرد زن عموش متوجه مکالمه ما شده و با محبت موضوعه منو از زیر زبونش کشید بیرون . همه شرایطو بهش گفته بود . همون روز بهش گفتم که اگه مامانش بفهمه غیر ممکنه موضوعو درک کنه . حس آشفتگی داشتم . تا اینکه همونی شد که فک میکردم . اما فک نمیکردم مامانش !!!!!!
مادرش مدیر مدرسه س . فک کنم به این خیال که پسرش نیاز به ازدواج داره اینکارو کرد . تا اون لحظه فکرشم نمیکردم که این آقا به این حد از مادرش ترس داشته باشه . مامانش یکی از دخترای مدرسه را نشون کردو به بهانه یه مهمونی معمولی خونشون رفتنو . یه دفه از قسمت زنونه صدای دست زدن بلند شده بود . مادرش بدونه اینکه پسرشو در جریان بزاره انگشتره نامزدی دسته دختر کرده بود . اون خانم خوشحال ازینکه مدیر مدرسه به خاستگاریش رفته با رضایت کامل قبول کرد. اولش به خاطر بودنه اون دختر عذاب وژدان گرفتیم خواستیم از هم فاصله بگیریم ولی بیتر از چند روز دوام نیاوردیم مامانش هر وقت به پسرش شک میکرد تقریبا حدود 10 روز تو خوانه زندانیش میکرد . نه میزاشت سر کار بره نه دانشگاه . تو این یه سال شاید 4 یا 5 بار زندانی شد . سره کارش مشکل پیدا کرد . مامانش اصلا براش مهم نبود که برای موقعیت کاری و اجتماعیش چی پیش میاد . خودشم به هر نحوی که تونست به اون خانم فهموند که این ازدواج فقط به اجبار بزرگتراس . خود اون دخترم بهش گفته که علاقه ای بهش نداره و فقط به خاطره باباش سکوت کرده . البته اون دختر پشتش خیلی به مدیرش گرمه . ولی هیچ رابطه احساسی یا حتی گفتاری بین این دو تا نیس . تورو خدا یه راهی جلوی پام بزارین . چیکار کنم . نمیتونیم از هم فاصله بگیریم . درعین حال وجوده اون دختر برای هردومون عذاب آوره و اصلا دلمون نمیخواد با مادرش درگیر بشیم . یه راهی که اون دختر خانم به خاطره خودشم که شده کنار بکشه . این موضوع خیلی احساسیه . فقط خواهش میکنم صورت مساله رو برامون پاک نکنید . اگه راهی هس کمکمون کنید .

sobhan:

نمایش نظرها (1)

  • من خيلي كوتاه و بي مقدمه مي گم.ازدواج يه زنه مطلقه با پسر اصلا درست نيست.اگه يكم سعي كني ازش فاصله بگيري اون پسر ضربه نمي خوره و بعد يه مدت بادش مي خوابه.اينو بدون كه بايد هم اون بره با يكي مثل خودش هم تو.البته من اصلا ازدواج اونو با دختره درست نمي دونم.به نظرم به كل ارتباطتو باهاش قطع كن و بزار دوتاتون درست پيش برين.من كه ميگم آخر اين ازدواج 99% طلاقه