۱ سال و ۲ ماه ک ازدواج کردم و ۷ ماه هم عقد بودیم از اول ازدواج بیش تر خونه خانواده همسرم بودیم.در مراسم خواستگاری ایشون گفتن ک پدرشون نیاز ب کمک داره و باید برای کمکشون برن پیششون و من گفتم ک اگ تعادل بر قرار بشه مشکلی نیست(ب دلیل داشتن زمین و ۲ تا گاو و پدر شوهرم جای دیگه هم سر کار میرن).اما شوهر من کلا فقط خانوادش و میبینه ۵ روز در هفته خونه خانوادشه در طول ماه ۲ روز مرخصی داره ک بیش ترش رو تا ب حال خونه خانوادش بودیم وقتی میریم اونجا شوهرم دیگه من و نمیبینه کلا انگار ک من دیگه وجود ندارم هر چی باباش و مامانش بگه انجام میده بدون استسنا اما اگه من حرفی بزنم یا خسته یا حوصله نداره یا خوابه (شوهرم شب کاره و منم توی شهر غریب تنهام و شبا تا صبح بیدارم و بعد از شب کاری بازم خونه پدرش میره کمک طوری ک من کلا شوهرم و نمیبینم از سر کار میاد ساعت ۴ صبح میگه حرکت کنیم تا ۶ غروب اونجاعه و بعد حرکت میکنیم سمت خونه و ساعت ۷ میره سر کار (این بی خوابی روی من تاثیر زیادی گذاشته لاغر شدم و همیشه ناراحتم وقتی میریم خونه پدر شوهرم تازه کارا شروع میشه حتی نمیتونم بخوابم چون مادر شوهرم ب هر دلیلی هی میاد تو اتاق وسیله برداره شوهرمم ۱ ساعت تو حال خودش میخوابه و میره کمک )تا حالا ی مسافرت نرفتیم حتی اگه مرخصی داشته باشه برای اینکه ی شب خونه تنها باشیم، ۲ تایی، باید التماسش کنم یادم یبار سر همین موضوع بهم گفت برای چی خونه بمونم شب و؟خانواده همسرم خونه و ماشین و براش تهیه کردن و همه جوره هم کمک میکنن و من واقعا ازشون ممنونم اما شوهرم کلا انگار ازدواج نکرده بیش تر وقتا فکر میکنم شدم کسی ک وقتی میره سر کار براش غذا دست کنه روزا اگر خونه هم باشیم کلا خوابه لباسش و بشوره و هر کاری گفت انجام بده هر جا گفت بره خلاصه ک کلافه شدم هزار تا مشکل دیگه هم هست همش ب طلاق فکر میکنم زندگیمون شده بحث و جدل بهش میگم تعادل بر قرار کن منم ادمم اما در نهایت میگه تعادل من همینه نمیتونم پدر مادرم و ول کنم هیچ جوره بهش اعتمادی ندارم تو زندگی، یعنی هیچ وقت سعی نکرده اعتماد یا علاقه من و جلب کنه و حتی کمترین علاقه ای ک داشتم و گفتم درست میشه ب مرور زمان از بین رفته و بهش بی تفاوت شدم نمیدونم چیکار کنم
نمایش نظرها (1)
خودش و نسبت ب خانوادش مسول میدونه اما نسبت ب من و زندگیش ن ،برای ی کار باید ۱ سال بهش التماس کنم ک مثلا دستگیره در خرابه کف حمام و دستشویی و مدر سنگ بکش و ..... حتی من و فراموش میکنه وقتی پدر و مادرش و میبینه مثلا قرار بود بریم جراحی دندان عقل داشتم پدر شوهرم اینا خونمون بودن و باید ۴ صبح طبق معمول میومد ک ب گاه ها برسه شوهرم کلا من و یادش رفته بود قشنگ برنامه چید پدر و مادرش و ببره خونشون و من مجبور شدم با مادر شوهرم برم و ....