سلام من یه دختر 19 ساله ام که یک سالی میشه نامزد کردم
نامزدم دور از خانواده و خارج کشور زندگی میکنه بخاطر سختیایی ک از زمان بچگی کشیده و این دور افتادگی از خانواده حال روحی خوبی نداره بیشتر اوقات عصبیه ترجیح میده ک تو خودش باشه ما حداقل روزی یک بار دعوا میکنیم البته به ساعت نمیکشه ک از دلم در میاره . بخاطر این اخلاقش خیلیا ترکش کردن مدام بهم میگه ک تعادل نداره و نمیخواد بهم اسیب بزنه ازم میخواد که تنهاش بزارم ولی میدونم ک خواسته ی قلبیش نیست چون زودتر از اون چیزی ک فکر کنید پشیمون میشه و خودش زنگم میزنه راستش یه جورایی این حرفا رو میزنه که بهش بگم میخوامش بگم ک میخوام پیشش بمونم احساس میکنم میترسه که منم مثل خیلیای دیگ ترکش کنم. وقتی از دستم عصبانی میشه به هیچ عنوان نمیتونم باهاش ارتباطی برقرار کنم، از من فرار میکنه و کاملا دور میشه و میره توی خودش و خلوتش. میدونم دوسم داره ولی این جور وقتا انگار براش اهمیتی ندارم و منو نمیبینه، منم شدیدا احساس تنهایی و غریبگی میکنم و دلم میخواد از پیشش برم. کاملا تبدیل میشه به یه آدم دیگه، یه غریبه. ، سعی کردم بهش بفهمونم که به من چی میگذره این جور وقتا، ولی اهمیتی نداده.ازینکه اینجور وقتا به احساساتم توجهی نمیکنه غمگینم. فکر کنم نمیتونه کنترل کنه این رفتارشو.وقتی عصبی میشه سیگار میکشه و تب میکنه و من عذاب وجدان میگیرم ازین بابت و احساس گناه میکنم، به همین خاطر گاهی تصمیم میگیرم ظرفیتمو بالاتر ببرم و بیشتر تحمل کنم و بیانش نکنم اون موردی رو که آزارم میده، چون میترسم از واکنشی که میخواد نشون بده، ولی میدونم این کار درست نیست و بینمون دیوار میکشه به مرور. دوس دارم بدونه تا وقتی که از لاکش بیرون بیاد من میمیرمو زنده میشم چون هم بابت اختلاف پیش اومده بینمون و هم بخاطر ناراحت کردنش، من لحظات بدی رو دارم میگذرونم. دوس دارم پیشم بمونه و باهام حرف بزنه تا خالی بشه کاش با سیگار کشیدن و رفتارایی که میدونه منو عذاب میده، تلافی نکنه. البته بخاطر تلافی کردنم نیست، بخاطر ارامش پیداکردنه که میکشه، ولی کاش این کارو نمیکرد، کاش زمان عصبانیت هم، منو می دید و خودش رو کنترل میکرد من میخوام کمکش کنم ولی نمیدونم چه جوری هر بار بدتر گند میزنم و عصبی ترش میکنم . میخوام از این حال افسرده درش بیارم دلم میخواد وقتی حوصله هیچ کسی رو نداره بیاد باهام حرف بزنه میخوام تو اعصبانیت ارومش کنم ولی نمیدونم چه جوری . وقتی عصبی میشه ازم دور میشه به میگه که ازش دورر شم که برم خب منم فکر میکنم که این طوری حالش بهتر میشه احساس میکنم من تو زندگیش نباشم حالش بهتر میشه ولی اینطور نیست وقتی دارم میرم جلو میگیره میگه تو بری حالم بهتر نمیشه نمیتونم درکش کنم نمیتونم بفهمم که چی میخواد. میشه کمکم کنید بهم بگید چی کار کنم ک از این دو گانگی در بیاد که حال روحیشم خوب بشه
نمایش نظرها (1)
سلام
سوال شما در سری قبل پاسخ داده شده است لطفا به تایپیک قبلیتان مراجعه کنید