سوالتو بپرس
X

مشاوره دوران عقد

سلام من آرش هستم ومشکلی دارم امیدوارم که کمکم کنید
(لطفا خصوصی بمونه حرفام)
دوسال پیش دختر یکی از آشنا رو تو مراسم عید دیدنی دیدم وواقعا جذبش شدم.متولد 1372 هست.
تو همون روزا به خانوادم پیشنهادش کردم ورفتیم خاستگاری و جواب بله رو بالاخره گرفتم ازش.
بعدش خانم از تصمیمش پشیمون شد وگفت نمیخوامت و این درحالی بود که رفته بودیم آزمایش خون.
زنگ زدم بهش وگفتم بیا همدیگه رو بینیم.باهم صحبت کردیم وقبول کرد باهم ازدواج کنیم.من دوستش داشتم!!!
تومراسم بله برون خیلی توهم بود.
منم که از همه جا بی خبر!!!!
نامزد که بودیم کلا دپرس بود.آهنگای غمگین گوش میداد با مضمون اینکه هنوز توفکرتم و….
من بهش شک کرده بودم اما نمیدونستم واقعا چه خبره !!!
شکم روز بروز بیشتر میشد بهم بی توجه بود ودائما من رو میشکوند ومن واقعا با بزرگ منشی رفتاراشو ندید میگرفتم.عشق من کاملا فرسایشی شده بود وداشت منو رنده میکرد
یه روز روی کنجکاوی رفتم سر گوشیش و پیاماش با دوستش رو خوندم
فهمیدم دلش با دوست پسرشه ونه من.به دوستش گفته بود خوش بحالت به عشقت رسیدی
دوست پسرش کسی بود که با از دواج با من ازش جدا شده بود.حس میکردم حرمت منو شکونده.من واقعا حس بی ارزشی میکردم.بدن هیچ حسی به من با من ازدواج کرده بود.
فهمیدم به دودلیل با من ازدواج کرده
اول اینکه یکی خرجشو بده ودیگه اینکه میخواسته خودشو از شرایط قبلیش بیرون بکشه وچون میدونسته به اون نمیرسه اومده با من زندگی کنه .این برام مثل فحش بود
چون میدونسته به دوست پسرش نمیرسه.حس کردم من ابزار شدم
خدا میدونه تایه مدت تو آینه نگاه نمیکردم.اعتماد به نفسم صفر شده بود.شخصیتم خورد شده بود.تمام رفتارایی که با من کرده بود ومن بخشیده بودمش ،حالا که فهمیدم به چه دلیل بوده برام عذاب آور شده بوو رنگ گرفته بود
رفتیم مشاوره ومن به مشاور گفتم که مطلعم چی شده ولی دوست داشتن دیگری جرم نیست!!!!
توچشمام نگاه میکرد ومیگفت من دلم با اونه.بهم میگفت هیچ وقت تورو به اندازه اون دوست ندارم.
البته بعدا با بیان دیگه ای حرفشو عوض کرد وگفت نه بیشتر از اون دوستت دارم .البته به هچ وجه برا من قابل قبول نیست.چرا که دقیقا به همین صورت که حرفشو عوض کرد وگفت دوستت دارم وبی تو نمیتونم واز این حرفا فردا روزی ممکنه حرفشو عوض کنه و به یکی دیگه بگه دوستت دارم بیشتر از آرش.
بالاخره عیدگذشته عقد کردیم.در همین حین من تو کارم ورشکست شدم ومقدار زیادی بدهی بالا آوردم.از طرفی فاطمه وکاراش،از طرفی ورشکستگی وهزینه هاش.
اراده انجام هیچ کاری رو نداشتم.هر از گاهی یادم میومد وتو تنهاییام گریه میکردم.
به حال پول از بین رفته وفشارهای وارده بهم.مجبور بودم قرض کنم .پول بانکارو بدم .کارم که گیر نمیومد.بدهکار وورشکسته بودم ،ورشکسته تر وبدهکار تر شدم.فکر کارا ورفتارای فاطمه انقدر بهم فشار آوردکه معدم عصبی شد وتا حد سرطان معده رفتم که به خیر گذشت.
حس وحال عجیبی بهش داشتم اول زندگیمون.اما الان که عقدیم خاطرات کارا وگریه هاش برا دوست پسر لعنتیش هر از گاهی بهم میریزتم.انقدر که تا 2 روز آدم خودم نیستم.حتی بعضی وقتا توسکس یادم میاد کاراش ودوباره حس شکست و…
اون الان بدجور -اینجور که خودش میگه- عاشقم شده ولی من واقعا نمیتونم باورش کنم.حس میکنم تا ابد توذهنم میمونه این اتفاقات.
بزرگترین آرزوهام اینه که اون پسره رو ببینم وتلافی تمام بغضام رو سرش پیاده کنم
هروقتم یادم میاد حس تنفر بهم دست میده.فکرشو کنید عشق وتنفر همزمان!!!!!!
میترسم دلم رو بهش بسپارم و دوباره بشکندش.اگرم بسپارم حس میکنم از بی شخصیتیمه.نمیتونم مثل قبل دوسش داشته باشم.
اون فک میکنه خیلی دوسش دارم اما از حس اونروزای من واقعا چیزی نمونده ویه حس معمولی بهش دارم البته با کمی فقط کمی چاشنی دوست داشتن.
الان با کوچکترین حرف که به گذشتش ربط داشته باشه بهم میریزم.نمیدونم چرا ولی نمیتونم باورش کنم
اونجایی نابودم میکنه که فک میکنه حق داشته این اداهارو در بیاره.
حس میکنم عزت وشرفم از بین رفته واینکه تو این زندگی موندم از بی شخصیتیم بوده
یه آدم بدهکار به مردم وبانک
یه آدم شکست خورده توی عاطفه
یه آدم که فقط زندست وزندگی نمیکنه ،من به خاطر فاطمه از تمام آنچه بودم گذشتم از تمام موقعیتهام گذشتم…
بخدا من راضی نبودم به عشقش نرسه
اون هنوز فکر میکنه به عشقش نرسیده واین موضوع رو شکست میدونه واین موضوع آتیشم میزنه
رابطم باهاش ظاهرا سست شده وممکنه با کوچکترین اشتباهش بپاشه از هم.
وقتی یه دختر و پسر رو باهم میبینم که خوشحالن نابود میشم میگم خوش به حالشون چه رابطه عاشقانه ای… آرزوی منم یه زندگی فوق العاده عاشقانه بود ولی بر باد رفت وهمه چیز معمولی وحتی بدتر از معمولی شد
پیش خودم میگم کاش فاطمه هم به عشقش رسیده بود که اونم الان این شکست رو تجربه نکرده بود.خوشحال تر بود
فکرشو کنید وصال من تونظر اون نفطه آغاز شکست عشقیشه.نقطه آغاز اون پایان من بود
حس میکنم نباید کوتاه میومدم وبه بدترین شکلش تلافی میکردم.
حتی الان بعضی وقتا میگم یکیو میارم توزندگیش حالا که بود عاشق من شده به قول خودش بدترین ضربه رو بهش میزنم.اما دلم نمیاد.
حتی چند شب پیش از بس توضمیر ناخودآگاهم به این قضیه فکر کردم تاصبح خواب میدیم پسره رو پیدا کردم…
هروقتم باهاش سر این موضوع صحبت میکنم دعوا میشه و میگه باید تو نامزدی جدا میشدی وحالام جدا شو وخودتو عذاب نده
از زندگیم لذتی نمیبرم.کسی که میخواستم وفکر میکردم میخوام باهاش به تمام خستگیام پایان بدم بیش از همه خستم کرد
من همیشه عشق دوم بودم با این موضوع بی ارزشیم بهم ثابت شده.وثابت شد اینکه تیپ وقیافه جذابی ندارم و یا اینکه …اصلا الان اعتماد به نفس ندارم قدرت بیانم صفر شده ونمیتونم از حقم هیچ جا دفاع کنم
ممنون میشم کمکم کنید.
09175573686

آرش15581: آدمی بودم که بعد از ازدواج از دنیارفت

نمایش نظرها (2)

  • با سلام خدمت شما
    با توجه به مطالبی که نوشته اید از ابتدا تا انتها ، نقاط مبهمی وجود دارد وقتی که ماجرای ایشان را فهمیده اید نزد مشاور رفته اید و مسئله حل شده . آیا بعد از ورشکستگی و فشارهای عصبی ، ماجرای ایشان مجددا در ذهن شما پر رنگ شد ؟ به نظرم شما یک اندوه و غضه را مدام بهم می زنید و تازه اش می کنید . شما نیاز به جلسات مشاوره و شاید انجام ازمونهای شخصیتی جهت گرفتن کمک دارید. روانشناسان کانون مشاوران ایران در این زمینه می توانند یاریتان کنید 88422495