سلام، من جدیدا با پدرم به مشکل برخوردم. حس می کنم بابام همه چیز رو برای خودش می خواد. فقط به خودش حق می ده. منم می فهمم اون می میره سرکار، خسته می شه. اما فقط خودش و خستگی خودش رو می بینه. هر روز از سر کار میاد، گیر می ده به همه چیز اونم با داد و فریاد. مامان منم خسته می شه، اونم کار می کنه. من خودم تو خونه ام و بارها جلو چشم بابام یه چیزی رو جمع کردیم و همون دقیقه خواهر کوچیکم اومده و وسایل رو ریخته زمین. بابادفکر می کنه با یه مشت مفت خور طرفه. ولی نمی بینه این مامانه که داره غذا می پزه، لباس می شوره، ظرف می شوره. و بدتر از اون با یه بچه کوچولو شر و شیطون رو به رو هست که باید به اونم رسیدگی کنه. دیگه مامانم مثل قبل جوون نیست که بتونه ۳ تا بچه کوچیک رو همزمان با هم هندل کنه. بابا یه ذره مامان رو درک نمی کنه. ازش بدم میاد. من یه روز خونه میام، همش می بینم داره دعوا می کنه. با خودم می گم انگار مشکل منم تو خونه، اگه مشکلتون منم، من می رم خوابگاه نمی مونم پیشتون. چرا مامان اون موقع که بابا دچار مشکل مالی می شه اونو درک می کنه، بابا یه ذره مامان رو درک نمی کنه؟ گوشام درد گرفته از بس هر صبح با صدای داد و بیداد بلند شدم. امروز منو زد… او هنوز بعد از ۴۶ سال هنوز نمی دونه چجوری باید برخورد کنه حرفاشو بزنه. اخلاقش هم جدیدا داغون شده. هر چی خستگی سر کار داره، میاره تو خونه سر مامان… من یه روز میام خونه، انگار به خاطر منه دارن دعوا می کنند یا این که هر روزه کارشون. نمی دونم واقعا. ازش بدم میاد. دیگه دوستش ندارم.
- On اسفند ۱۴, ۱۳۹۸, ۹:۴۲ ق.ظ
Hertzbergs
دسته بندی: مشاوره خانواده
مشکل با پدر
مطالب مرتبط
نمایش نظرها (3)
سلام به شما دوست عزیز
قابل درک می باشد که این شرایط از نظر روحی برای شمابا فشارهای زیادی همراه می باشد اما بهتر است دقت داشته باشید که بهتر است در روابط پدر و مادرتان وارد نشوید و تصمیم گیری در این مورد را بر عهده خود مادرتان قرار بدهید .
در این مورد اطلاهات بیشتری در اختیار ما قرار بدهید تا باهم بیشتر صحبت کنیم.
1. چند سال دارید؟
2. دیدگاه خود مادرتان چیست؟
3. واکنش مشا چگونه می باشد ؟
4. بیشترین مشکل و درگیری شما با پدرتان چیست؟
سلام
اون موقع که این مطلب رو می نوشتم، ۲۳ سالم بود. الآن ۲۴ سالمه... عملا بعد یه سال هیچی درست نشده... یه ساله با بابام حرف نمی زنیم. دیگه کلا یه حالت قطع ارتباط... هر بار می خوام بهتر کنم اوضاع رو، یه کاری می کنه دوباره دعوا دوباره دوری
به جلو نگاه می کنم می بینم بهتره که کلا رهاش کنم به حال خودش این رابطه درست بشو نیست.
تو همین مدت یه خواستگار برام اومده، خواستگار از هر لحاظ آدم خوبیه، فقط مشکلش اینه نمی تونه بره خارج از کشور به خاطر شغلش... من دوست داشتم مقاطع تحصیلی بالاتر رو تو خارج بخونم. اطرافیان می گن اوضاع اقتصادی خوب نیست، درست رو بخون برو خارج اون جا درآمد هم داشته باش... درآمد اونجا با اینجا قابل مقایسه نیست. کاش دانشگاه ها باز بودند من می تونستم برم خوابگاه... یه جورایی احساس می کنم بالاخره باید از خونه برم یا با ازدواج یا با تحصیل... باورم نمی شه به همچین مرحله ای رسیده باشم که همچین حرفی رو می زنم. از ازدواج هم می ترسم. می ترسم به خاطر شرایط عجولانه تصمیم بگیرم و برم ببینم ازدواج برام از چاله تو چاه افتادن بود.
حتی کسی رو ندارم باهاش درد و دل کنم... هر کسی مشکلات خودش رو داره. تنها پناهم کتابای درسیمه...
با سلام
مواردی که توصیف کردید خیلی ناراحت کننده است و به طور کلی رفتارهای پرخاشگرانه رنجش زیادی را در اطرافیان ایجاد می کند و همانطور که الان حال شما خراب است و حس خوبی به ایشان ندارید، به شدت به روابط آسیب می زنند.
بنابراین حال و روز و احساسات شما کاملا قابل درک است.
با این حال نکته ای وجود دارد این است که در اینجور مواقع دو نوع دیدگاه یا بعد وجود دارد.
یکی اینکه ما افراد و اطرافیان خودمان را از دیدگاه قضاوتگرانه بنگریم و بگوییم رفتار اشتباه انجام می دهند و بنابراین مقصر و خطاکار هستند.
دیدگاه دوم این است که سعی کنیم از زاویه دید آنها به ماجرا نگاه کرده و سعی کنیم اصطلاحا با کفش های او کمی راه برویم.
در حالت اول بیشتر خشم را تجربه می کنیم و ذهنمان سرشار از افکار سرزنش آمیز خواهد شد.
در حالت دوم اما که دیدگاه مشفقانه است، باعث می شود آن فرد را بیشتر درک کنیم و سریع او را مورد قضاوت یا شماتت قرار ندهیم و با او همدلی کنیم، و صرفا رفتارهای مخربش را نمیبینیم بلکه مسائل پشت آن را میبینیم و حتی ممکن است برای او نگران شویم و جویای حال و احوالش باشیم.
به نظر می رسد شما مادرتان را از دیدگاه دوم نگریستید شاید به این علت که دغدغه ها و چالش ها و مشکلات روزمره او را از نزدیک ملاحظه کرده و شاهد آن بوده اید.
اما در مورد پدرتان شاید چنین اطلاعات دقیقی نداشته باشید و همین باعث می شود آن بخش یا آن دیدگاه را به کل نادیده بگیرید.
گذشته از این، مهارتها و ظرفیتهای افراد با یکدیگر متفاوت است، اینکه فردی نداند چگونه خشمش را مدیریت کند که به پرخاشگری و برونریزی منجر نشود یا اضطراب و استرسش را چگونه مدیریت کند تا باعث کاهش آستانه تحمل و تکانشگری اش نشود، دلیل بر بد بودن آن فرد نیست.
چه بسا خود این افراد از جمله پدر شما، خودشان از این عدم توانایی و اینگونه رفتارها بیشتر ناراحت باشند.
با این وجود حق هرکسی است که رفتار محبت آمیز و به دور از خشونت و پرخاشگری را در محیط خانواده تجربه کند و هرکسی باید نسبت به رفتار خودش مسئولیت پذیر باشد.
اما از آنجا که تنها چیزی که دست شما و تحت کنترل و اراده شماست، رفتار خودتان است، می توانید از خودتان بپرسید شما با چگونه رفتاری می توانید در ایجاد این آرامش نقش داشته باشید؟
چگونه از طریق فعال کردن دیدگاه دوم، که توضیح داده شد، در مورد پدرتان، می تونید با او همدلی کرده و از در دوستی وار شده و به جای اتخاذ موضع منفعلانه، فعالانه در بهبود رابطه تان پیشقدم شوید؟
اصلا آیا برای این خواسته خودتان تا به حال کاری کرده اید؟
در این صورت آیا نتیجه بخش بوده؟
چه اقدامات دیگری در این مسیر می توانید انجام دهید؟
دقت کنید که اگر در درگیری بین پدر و مادرتان ورود کنید و سمت مادرتان را بگیرید باعث ایجاد روابط مثلثی شده و اوضاع بدتر می شود.
یعنی هم رابطه پدر و مادرتان و هم رابطه بین شما و پدرتان ر این صورت آسیب خواهد دید.
بنابراین سعی کنید رابطه خودتان با پدرتان را بهبود بخشید و خشم و ناراحتی خودتان را به بهترین شکل مدیریت گنید.
برای دریافت راهنمایی دقیقتر می توانید از مشاوره حضوری نیز بهره مند شوید.