با سلام
من دانشجوی دکتر در خارج از کشور هستم. دو ساله مه ازدواج کردم. همسرم رو در دوره ارشدم در ایران شناختم و در عرض یه دوره یک ساله با هم اشنا شدیم و تصمیم به ازدواج گرفتیم. چندماه بعد از شروه درس من ایشون هم به من ملحق شدن و الان با هم زندگی میکنیم.
از زندگیم راضی هستم و خیلی همدیگه رو دوست داریم ولی مشکلی هست که داره رابطمون رو خراب میکنه. من از دانشگاه سطح بالایی فارغ التحصیل شدم ولی همسرم از یک دانشگاه معمولی و به طور کلی از نظر بهره هوشی با هم اختلاف فاحشی داریم. اخیرا ایشون یه ارشد مجدد رو در این کشور شروع کردند که من رو با درس خوندنشون بیشتر درگیر کرده و این موضوع بیشتر برجسته شده. وقتی میبینم مطالبی که خیلی ساده و سطحی هستن رو باید چندین برابر من وقت بذاره و بخونه یا من باید بعضی از درسا رو شبا باهاش کار کنم واقعا حس بدی بهم میده. نه اینکه نخوام کمک کنم، نه. این حس که چرا همسرم نباید یه دختر باهوش بالا باشه! صادقانه تا جایی پیش میره که فکر میکنم کاش با مورد بهتری ازدواج کرده بودم و چشمم میره دنبال دخترایی که اینجا هستن و فکر میکنم چی میشد اگر صبر میکردم و …
مشکلی که خودم دارم اینه که ایده ال گرا هستم و این رو میدونم. قطعا هیچ کسی عالی نیست ولی این اختلافی که داریم باعث میشه که مجبور بشم ناراحتیمو بریزم تو خودم و یه حسی بهم میده انگار گرفتار شدم و راهی ندارم برای بیرون رفتن. این باعث شده توی مسایل دیگه هم حس کنم همسرم از پس کارش برنمیاد یا بد ظاهر میشه. اگر هم بهش ایراد بگیرم باعث میشم اعتماد به نفسش از بین بره و بشم یه شوهر ایرادگیر و غرغرو که نمیخوام باشم.
باز هم تاکید میکنم که میدونم این مشکل بخش عمدش مربوط به منه که فکر ایده ال گرایانه ای دارم ولی نمیدونم چطور با این مشکل کنار بیام. گاهی موقع توضیح دادن یه مساله صبرم تموم میشه واقعا و لحنم تغییر میکنه. جوری که ناراحتش میکنم.
ممنونم میشم اگر منو راهنمایی کنین.
با تشکر