سوالتو بپرس
X

من از مادرم حمایت بیشتر میخواهم

سلام.من دختری ۱۵ ساله ام و داعما سر هرگونه موضوع کوچک و بزرگی با پدرو مادرم بحثم میشه و گاهی اوقات انقدر این بحث سر میگیره که کار به دعوای فیزیکی میکشه.بیشتر اوقات هم دلیل بالا گرفتن بحث بی احترامی هاییه که مادرم به من میکند و من جوابشو میدم.اونا اعتقاد دارند که هرگونه بی احترامی از طرف والدین اشکالی نداره ولی عقیده من این است که برای هر دو طرف اشتباهه نه من باید بی احترامی کنم نه اونا. من از مادرم توقع حمایت و همدردی بیشتر دارم ولی او باور دارد که توقعات من بیجاست. مادرم با من طوری رفتار میکند و حرف میزند انگار که همیشه درحال گفتن”تو نمیتوانی”و”تقصیر تو است” میباشد. برای مثال هروقت که من با پسر خاله ام دعوا میکنم هیچ وقت از من حمایت نمیکند وهمیشه حق را به او میدهد.من برای یه مدت خواسته های خودم رو بیخیال شدم و از اونجایی که نمیتونستم با اینکه مادرم اونقدری که من میخواهم حامی من نیست کنار بیایم سعی کردم تا حد امکان از او فاصله بگیرم و وابستگی و ارتباطم با او را کاهش بدم. برای مثال تمام وقت خود را در اتاقم میگذراندم و در اتاقم را میبستم و سعی میکردم تا حد امکان از حرف زدن با او خودداری کنم تا شاید اینطوری به حمایت و پشتیبانی احساسی او احتیاج نداشته باشم و درک نکردن او من را اذیت نکند اما بعد از مدتی دوباره دعوامون شدو اونا در اتاقمو قفل کردن و تمام وسایلی که منو سرگرم میکرد مثل گوشیم رو از من گرفتن و من مجبور شدم که شب ها در پذیرایی و روی مبل بخوابم.من از این وضعیت بسیار ناراضی بودم و تصمیم گرفتم باری دیگر تلاش کنم و با حرف زدن با مادرم به او خواسته ها و توقعاتم رو انتقال بدم تا شاید رابطه یه ما درست شود و من دیگر مجبور به فاصله انداختن بینمون نباشم اما باز هم فایده نداشت جواب مادر من این بود که او به اندازه کافی حامی من هست و من توقع بیجا دارم. خب بله او در خیلی از موارد به عنوان یک مادر از من حمایت کرده و من بابت این سپاسگزارم اما توقع من از او این است که دخترش اولویت او باشد و در مواردی مثل دعوای من با پسر خاله ام حامی من باشد همانطور که خاله ام حامی پسرش است و وقتی که من بیشتر از هر موقعی به حمایت او نیاز دارم من را تک نندازد و با کنایه ها و بی احترامی هایش دل من را نشکند. اگر او نمیتواند این خواسته های من را براورده کند هیچ اشکالی ندارد من فقط میخوام که به من اجازه فاصله گرفتن بده و من رو مجبور به تحمل این موارد نکنه.او باور دارد که تا زمانی که من در زیر یک سقف با او زندگی میکنم این فاصله گرفتن بی معنیه من حق اینکارو ندارم
اما من نه به دنبال استقلالم نه چیز دیگری من فقط میخوام تا حد امکان در ارامش زندگیم را سپری کنم و اون وابستگی که به مادرم دارم را از بین ببرم تا رفتار هایش برام اهمیتی نداشته باشه و بتوانم با او همانطور که هست کنار بیایم

pargol:

نمایش نظرها (2)

  • با سلام خدمت شما
    با توجه به مطالبی که مطرح کردید احساس ناراحتی و خشم شما قابل درک است.
    اگر بخواهیم این خشم را بیشتر بررسی کنیم در واقع به دنبال ناکامی می آید.
    یعنی زمانی که ما خواسته و انتظاری داریم و نمی توانیم به آن برسیم احساس ناکامی و به دنبال آن خشم داریم چرا که آنچه می خواهیم با آنچه در حال حاضر با آن روبرو هستیم، یعنی داشته مان، متفاوت است.
    حالا در چنین شرایطی قبل از اینکه بخواهیم انرژی مصرف کنیم بهتر است از ابتدا ببینیم آیا این خواسته ای که داریم شدنی است و به عبارت دیگر خواسته ما تا چه اندازه واقع بینانه است.
    بعد از آن باید یک ارزیابی دیگر انجام دهیم ببینیم آیا خواسته ما در محدوده اختیارات و کنترل ما هست یا خیر؟
    به عنوان مثال آیا این خواسته که افراد دیگر، از جمله مادرمان مطابق میل ما رفتار کنند، آیا شدنی و واقع بینانه است؟
    آیا رفتار دیگران تحت اراده و اختیار ما هست که بخواهیم آن را تغییر دهیم؟
    اگر پاسخ به این سوالات منفی باشد، به این معنا خواهد بود که ما به آن نخواهیم رسید بنابراین هر گونه تلاشی در مسیر رسیدن به آن هم محکوم به شکست خواهد بود و ما به این ترتیب مدام احساس ناکامی و خشمی را تجربه خواهیم کرد که از ابتدا با یک بررسی به نوعی قابل پیشگیری بوده است.
    و در مرحله بعد بهتر است در خواسته ای که داریم تجدید نظر کنیم و با مطرح کردن آن به گونه ای که شدنی باشد و تحت اراده و کنترل ما هم باشد، بتوانیم برای آن کاری انجام دهیم.
    به عنوان مثال در این زمینه اگر چه شما تلاشهایی انجام داده اید اما به دو دلیل به نظر می رسد ناموثر واقع شده اند.
    اول اینکه میل به تغییر رفتار مادرتان و کنترل ایشان را داشته اید تا مطابق خواسته شما رفتار کنند نه بر اساس معیارهای خودشان.
    احتمالا در این زمینه رفتارهای پراشگرانه ای انجام داده اید که طبق گفته خودتان گاهی به درگیری فیزیکی هم تبدیل شده است. و یا قهر و بی توجهی را در پیش گرفته اید که هردوی این رفتارها به شدت روابط را تخریب می کنند و این یعنی شما یک قدم از خواسته تان دور می شوید چرا که در چنین شرایطی صمیمیت از بین می رود و احتمال درک شدن از سمت مادرتان هم با در این صورت کاهش خواهد یافت.
    در اخر مطلبتان جمله زیبایی به کار بردید که خیلی وقتها کارساز است اگر به آن واقعا توجه کنیم.
    مسئله این است که در مواقعی که برخی موارد از کنترل ما خارج هستند، واقعیتهایی هستند که باید آنها را بپذیریم که راحتتر بتوانیم با آنها کنار بیاییم و انرژی خودمان را هم بیهوده صرف نکنیم.
    مانند همان واقعیت که شما نمی توانید رفتار مادرتان را کنترل کنید و تنها چیزیکه در اختیار دارید رفتار خودتان است.
    پذیرش این واقعیت به این معنا است که مادرتان را نیز به همان صورتیکه هستند می پذیرید.
    و به انتخابها و رفتارهایی که دارد احترام خواهید گذاشت حتی اگر خلاف نظر و خواسته شما باشد.
    از آنجا که نیاز به داشتن روابط خوب و با کیفیتی که در آن احساس ارزشمندی کنیم و دوست بداریم و دوست داشته شویم از جمله نیازهای اساسی هر فردی است، شما هم نمی توانید این نیاز را انکار کنید بلکه بهتر است برای رسیدن به این نیاز خودتان تلاش کنید.
    به این معنا که سعی کنید برای ساختن روابط صمیمی و با کیفیت با مادرتان، که نیاز و خواسته خودتان است، اقدامات موثری انجام دهید.
    و سعی کنید اختلافاتتان را از طریق گفتگو حل کنید و در نظر داشته باشید که ادراک و خواسته های افراد ممکن است با یکدیگر متفاوت باشد و همین نکته را اگر در نظر نگیریم سوء تفاهمات و مشکلات زیادی را تجربه خواهیم کرد و دچار سو‌ء برداشت و اختلافات مکرر خواهیم شد.