سوالتو بپرس
X

نمیدانیم چه کنیم

سلام،در هفت ماه اخیر،زندگی مان از هم پاشیده..برادرم ۲۴ساله است در هفت ماه گذشته با دختر دایی ام در خانه مان ارتباط دوستی پیدا میکنند به دور از چشم خانواده…چون دختر دایی ام در خانه اش دچار مشکل شده بود و با اجازه ی خانواده اش قرار بود چن روزی پیش ما بماند تا روحیه اش عوض شود ..در این بین نا گفته نماند برادرم به ترامادول هم به مدت سه سال مصرف میکرده و بازهم خیلی محتاط و به دور از چشم ماو اخیراچون ما متوجه شدیم به گفته خودش ترک کرده است چون به عوارضش پی برده،وبعد با حضور اون دختر ..این موضوع دوس داشتنش را برای مادر مطرح میکند ولی با مخالفت دو خونواده مواجه میشود چون خونواده ها از هیچ لحاظی با هم تناسب ندارند..و اون دختر هم  شرایط نرمال روانی به گفته ی پدرش و حرکاتی که از او سر میزند  ندارد تا کنون دوبار دست به خودکشی زده و برادرم نیز برای رسیدن به خواسته اش یک بار دست به خودکشی بعد از آشنایی زده…پدر و مادرم از هر راهی استفاده کردند تا به او بفهمانند او مناسب نیست حتی تمام دوستانش هم در تماسی با پدرم عدم تناسبشان را متذکر شدند و چندین مرتبه با او حرف زدند در این بین بخاطر فشار عصبی زیادی که در خونه بوجود اومده مادر حمله عصبی بهشون دست میده و جراحی میشن..ولی برادرم همچنان روی حرف خود است از طرفی اون دختر با پسرای زیادی بوده و خیلی هم چرب زبان است و فارغ التحصیل روانشناسی است..و وقتی با مخالفت مواجه میشه طی پیامی به مادرم حرف های خیلی … میزند…و ما چون خانواده گرم و صمیمی و آبرومندی هستیم …حداقل فکر میکردیم با دیدن این سند (پیام)دیگه همه چی تموم میشه ولی این اتفاق نیفتاد و بعد از آن برادرم شروع کرد به دروغ گفتن و جلسات پنهانی او را دیدن وشب را تا صبح بیدار میماند و سرش را در گوشی اش فرو میبرد و حتی من در بین وسیله هایش یه فلش حاوی عکس های نامناسبی از آن دختر پیدا کردم..ولی او فقط کتمان میکرد و دروغ میگفت..تا جایی که با مخالفت خونواده از خانه رفته و پدر به او اطلاع داده که در صورتی میتواند به خانه اش برگردد که او را فراموش کند ولی الان حدود ده روز است که بر نگشته و آدمی هم که با او دوست شده و در  خانه اش میماند به بی بندوباری مشهور است … ما نمیدانیم کجا اشتباه کردیم!البته میدانیم محبتمان به آن دختر بی جا بوده ولی ناگفته نماند برادرم قبل از این از او متنفر بوده و همیشه وقتی او به خانه مان می آمد قر میزد و از خانه میرفت… ولی بازهم مادر در بستر بیماری نگرانش هست وپدر شبها غمگین تر میشود..چون میدانیم برادرم به اندازه سنش درک ندارد و کاملا احساساتی عمل میکند…و تمام خصایص اخلاقی آن دختر به او سرایت کرده و فقط به او گوش میدهد..حتی تمام دوستانش و ما مطمئن شدیم که آن دختر اورا دوست ندارد چون هیچ تلاشی نمژکند وفقط به خانواده ما بی احترامی میکند..حتی قبل از آن بدون هیچ بحثی باما (من و مادر)حرف نمیزد و شب تا صبح بیدار میماند وتا ظهر میخوابید واصلا به فکر کار وآینده اش نبود…وتمام این شرایط از او بعید بود …

jikjik:

نمایش نظرها (3)

  • سلام..من حدود 9 ماه در دوران عقد به سر میبرم هنوز عروسی نکردیم شوهرم بیکار است ما نمیدونستیم بیکاره چون با برادرش کار میکرد من لیسانس حقوق دارم اما همسرم دیپلم.من 27سالمه و همسرم33سالشهبین دو راهی موندم نمیدونم چیکار کنم این مسئله بیکاری داره عذابم میده..همسرم تلاش میکنه اما به جایی نمیرسه..من دوسش دارم از لحاظ مالی نمیتونم کمکش کنم..نمیدونم جدا بشم یا نه...خانوادش قول داده بودن حمایتش میکنن اما نکردن...

    • دوست عزیز شاید بهتر باشه شما در این مورد بیشتر فکر کنید چون نداشتن استقلال مالی و بیکاری ایشون بلاخره زندگی شمارو به سقوط خواهد کشاند ... پس بهتره بیشتر در این مورد فکر کنید و با خانواده و افراد قابل اعتمادی که در فامیل و خانواده شما وجود داره راه حلی برای این مشکل پیدا کنید ... این مشکل بیشتر جوانان کشوره و بهتره بدور از نگرانی و استرس حلش کنید

  • نمیدونم با این موضوع بیکاری عروسی کنم یا نه خونه پدرم باشم تا شاید مشکل بی کاریش حل بشه....کمکم کنید