سلام امیدوارم حالتون خوب باشه ، من هیفده سالم هست و مادرم سی و نه سال چند سالی هست که پدرم فوت کرده، مادرم از حدود چند ماه پیش خیلی بیشتر از قبل به خودش میرسید و هنگام بیرون رفتن از خانه بسیار بسیار بدحجاب بود ، اخیرا من بهش مشکوک شدم و هروقت به حمام میرود ، لباس های زیرش را چک میکنم که همه مرطوب و کثیف هستند ، یکبار هم که به تعقیبش رفتم داخل یک گاراژ ماشین شد و من واقعا در حیرتم که باید چکار کنم لطفا کمکم کنید
- On شهریور ۲۰, ۱۴۰۰, ۱۲:۴۹ ب.ظ
maziar
دسته بندی: مشاوره آنلاین
وضعیت مادرم
مطالب مرتبط
نمایش نظرها (3)
سلام به شما دوست عزیز
درک میکنم که شما نگران زندگی خانوادگی خود هستید اما بهتر است که از کنجکاوی بیش از اندازه در مسائل مادر خوداری کنید در این مسیر بهتر است که در احترام و بدون برچسب زدن و یا کنجکاوی در مسائل شخصی ایشان نگرانی خودتان را در مورد این تغییرات بیان کنید اما بهتر است که به مادرتان به عنوان یک فرد بالغ به او اعتماد کنید ایشان می توانند در مسیر نیازهای خود تصمیم گیری داشته باشند.
من۶ ساله ازدواج کردم مادرم مشکل روانی داره بعداز فوت برادرم ۶ماه تو بیمارستان چمران بستری بود شوک مغزی زدن بهش که مرگ برادرمو فراموش کنه اما برعکس شد خیلی حالش بدتر شد کلا یه ادم خیلی بدی شد جوری که به منکه دخترشم خیلی حسادت میکرد بعد از برادرم دوتا پسر دوقلو به دنیا اورد خیلی رفتارش بامن بد بود منو میزاشت خونه مادربزرگم و یکی دو هفته میرفت مسافرت تواین مسافرتا یه اتفاق بد برام افتاد که باعث شد از لحاظ روحی اسیب شدید ببینم و ۴ سال کامل برم مشاوره و روان درمانی که درواقع اصلا نیازی نبود و این تصورات مامانم بودو اتفاق حاصی برام نیوفتاد الانکه ازدواج کردم خیلی خیلی اذیتم میکنه برادرامو ضد من کرده بابامو خیلی دوست دارم بابام از ترسش نمیتونه بیاد منو ببینه کلا خیلی سروصداییه همه میترسن ازش اما شوهر من نه خیلی باهاش لجمیکنه من واقعا دارم بینشون داغون میشم من همسرمو خیلی دوست دارم نمیخوام از دستش بدم اما چندوقته که همسرم از دست کاراش خسته شده عروسی و عقدمون و دوران عقدمون حتی بچه دار شدنمون هم بچه ی اولم هم بچه ی دومم خیلی اذیتم کرد همسرم اینا از یادش نمیره چندوقته همش حرف از جدایی میزنه من میترسم نمیخوام بچه هامو از دست بدم نمیخوام زندگیم خراب شه ما همو خیلی دوست داریم اما بخاطر کارای مامانم دیگه خسته شده بهش حق میدم همه کار تا الان براش کردم که فکر جدایی نکنه اما میگه ارامش ندارم خسته شدم میشه کمکم کنین من نمیخوام زندگیم بهم بخوره مامانم از زندگیم حذف کردم اما دخالتهاش تمومی نداره از طرفی خیلی حرف از طرف خانواده شوهرم میخورم جدیدا هم شنیدم همسرم وکیل داره که خیلی ترسیدم من چیکار کنم
سلام به شما مهدیه جان
قابل درک هست که این شرایط برای شما با فشار روحی زیادی همراه شده است اما عزیزم شما و همسرتان هردو باید بدانید که هیچ یک از شما دو نفر مسئول رفتارهای خانواده خودتان نیستید پس اینکه یکدیگر را بخاطر دیگران سرزنش کنید کمکی به شماها نمی کند در کنار اینکه شاید هرگز مادر شما نخواهد مسیر ارتباطی خود را تغییر بدهد سوال اینجاست که چه چیزی باعث می شود شما در این مسیر ارتباطی ناقص و آسیب زا باقی بمایند در کنار احترام به ایشان در جایگاه مادیشان نیاز است که شما زندگی مشترکتان را از زندگی خانوادگی جدا کنید ار دائم بخواهید این مشکلات را به زندگی مشترکتان وارد کنید خب این مسیر هم برای خود شما و هم همسر و فرزندتان آسیب زا می باشد .
در این مسیر بهتر است شما و همسرتان باهم به زوج درمانگر مراجعه کنید چون به نظر می رسد مسیر تعاملی بین شماها با مشکل مواجهه می باشد و حریم خصوصی زندگی شماها حفظ نمی شود که این میزان خانواده ها می توانند تاثیر گذار باشند.
بهتر است بدون سرزنش و یا به دنبال مقصر بودن در احترام به ایشان بیان کنید که بهتر است بهم برای کمک از متخصص پیش روانشناس برویم تا بتوانیم در این مسیر شرایط بهتری را تجربه کنیم.