سلام
من دختر 26 ساله اي هستم که قد سنم زجرکشيدم، زمانيکه 18سالم بود بابام منو باپسرعموم عقد کرد اما نامزدم معتاد بود و مدام منوکتک ميزد طوريکه تمام بدنم کبود ميشدوقتي به بابام ميگفتم اونم منو کتک ميزد و ميگفت برو باشوهرمعتادت، هيچ پناهي نداشتم و ازطرفي بابام و دوتا از برادرامم اعتياد داشتن و نميدونستم به کي پناه بيارم، شب و روزنامزدم کتکم ميزد تاحد مرگ، تا اينکه مادرم کمکم کرد و بعد از يکسال که عقد بودم طلاق گرفتم و باحرفا و کنايه هاي ديگران زندگي کردم و تحمل کردم، سرکاررفتم و توي دفتروکالت مشغول کارشدم و خرج جيبمو در مي آوردم تا اينکه پارسال خواستگار واسم اومد و خانوادم بدون هيچ تحقيقي منو به کسي دادن که عين کلفت ازم کارميکشيدن و اصلا دوستم نداشتن و پسرشون از لحاظ جنسي مشکل داشت منوهميشه تنها ميذاشت، يک بارم پاي درد دل من نمينشست واحساساتمو مسخره ميکرد، من بازم کنج خلوت خودم تنهايي گريه ميکردم واسه بخت و اقبال خودم که تاوان چيو پس ميدم بازم کارم به طلاق کشيد و جدا شدم، مشکلاتم خيلي زياده، پدرم اعتياد داره و اصلا بفکرمون نيست کرايه نشين هستيم و خودم کار ميکنم و خرج خودمو درميارم، من از زيبايي هيچ کم و کاستي ندارم و هميشه باحرمت و نجابتم زندگي کردم اما زيبايي بدرد من نميخوره، بدشانسي ازهمه جا بهم صدمه ميزنه و غصه هام پيرم کردن طوريکه ديگه کارم از گريه گذشته، ازطرفي يکي از برادرام بخاطر تزريق سرنگ آلوده “ايدز” داره و اين چيزا باعث شدن خيليا مسخرم کنن، خيليا ميان محل کارم که منو واسه پسرشون خواستگاري کنن اما تا ميان خواستگاريم ميفهمن داداشم مريضه و پدرم همش چرت ميره دوپا قرض ميگيرن ميرن، وقتي به بابام ميگم منو بدبخت کردين بهم فوش ميده ميگه برو با صاحب کارت بخواب و….
دلم سابيده شده دلم خون شده از اين سرنوشت تلخ، بيشتر شبها يه زيرپايي برميدارم ميرم پشت بوم اونجا توتاريکي ميشينم و گريه ميکنم و دستامو رو به آسمون ميکنم با زجه زدن همش ميگم خدايا من دربرابر تو نقطه اي هم نيستم خدايا من از بچگيم تا الان توي دفترخاطراتم واست نامه نوشتم چون پناهم توبودي، خدايا نگام کن توي سياهي گيرکردم نجاتم بده جوونيم داره برباد ميره سارا تودلش پره از آرزو…
کاش منم پدر مهربون و سالمي داشتم همين واسم کافي بودهميشه دست وپاشو ميبوسيدم اما پدر من صبح تا شب چرت ميره و هميشه دستش به اينو اون درازه واسه پول…
خواهش ميکنم راهنماييم کنيد چيکارکنم، تودلم پره درد نه ميتونم باکسي حرف بزنم و نه دلخوشي دارم، شدم يه جسم بي روح که نه ميخنده و نه ديگه گريه ميکنه فقط ديگه ساکته، کمکم کنيد پيرشدم
نمایش نظرها (3)
با سلام خدمت شما
با توجه به همه مشکلاتی که نوشته اید به کمک خدا تا به حال توانستید شرافتمندانه زندگی کنید پس هنوز هم می توانید امیدوار باشید داشتن مهارتهای اجتماعی بالاتر و تسلیم نشدن در مقابل افسردگی و ناامیدی مهم ترین کاری است که باید انجام دهید. در این زمنیه می توانید از روانشناسان ستاره ایرانیان یاری بگیرید 88422495
ممنونم ازتون، من هميشه با آبروم زندگي کردم ولي اطرافيانم خيلي مسخرم ميکنن و بابت خانوادم احساس حقارت ميکنم، من ازتمام اين دنيافقط پدرخوبي خواستم، اگه باباي من خوب بود کسي مسخرم نميکرد و خوشبخت بودم، ولي دردمن خوب شدني نيست
"درون خانه ام ابر است وبيرون آفتاب"
با سلام
قبلا از مشکلاتم واستون نوشتم، اين بار خواستگار واسم اومد و بابام مدام تو بخت من ميزنه باخواستگارام باحالت عصبانيت صحبت ميکنه طوريکه فکر ميکنن سر دعوا داره، کاري ميکنه که پاميشن ميرن و ديگه برنميگردن، اين بين من خيلي احساس حقارت ميکنم و جلوي خواستگارام ضايع ميشم، پدرم برخورد خوبي باهاشون نداره و مدام باحرفاش و کنايه هاش قلبمو به دردت مياره، يه چشمم شده اشک يه چشمم شده خون، چرا پدرم خوشبختي دخترشو نميخواد، و جهيزيه را هم خودم بايد تهيه کنم، گاهي اوقات فکر خودکشي به سرم ميزنه، ديگه از زندگي تلخ و سياه پدرم خسته شدم، توروخدا بهم بگيد چيکار کنم ديگه قلبم درد ميکنه از غصه پير شدم