سلام من 18 سالمه و حس می کنم افسرده شدم چند سال پیش زندگی خوبی داشتم با پسری دوست بودم 3 سال.همهچیز خوببود دوستو اشنا زیاد داشتم اما یعد یک مدتهمه چیز خراب شد . خانواده و پدر من همیشه با موضوع دوست پسر مخالف بودن و از رابطه منو دوست پسرم اطلاعی نداشتن اما یه شب که تولد یکی از دوستام بود همراه مهدی (دوست پسرم)رفتیم اون شب با مهدی دعوام شدو اون رفت طرف دختری دیگه منم حال خوبی نداشتم حسابی مست کرده بودم خیلییی بیشتر از حد معمول خورده بودم اینو اونجا همه فهمیدن اما کسی جرعت نمی کرد جلوی منو بگیرهتا به خودم اومدم دیدم ساعت 1 شبه و من قرار بود 9 خونه می بودم پدرو مادرم نمی دونستن من تولدم اونم قاطی…اونا فکر می کردن من کلاسم اما الان می دونستم اگه برم خونه اونم با این وضع بی چاره میشم…دوستم زنگ زد و گفت که مامانمینا ادرسو پیدا کردنو دارن میان اینجا 3 تا از پسرا گفتن ما باهات میایم سری حاظر شدمو با ماشین اونا دور شدیم مهدیم با ما اومده بود وقتی از استرس رو به موت بودم دستمو گرفت گفت بام می مونه تا اینگه از خونه بش زنگ زدنو گفت باید بره و منو سپر به اونا و رفت گوشیمم ک من کلن گم کرده بودم ساعت طرفای 3 بود که رفتن یه جا و شام خریدن گوشیه پسرا مدام زنگ میخورد و دوستاشون ازشون میخواستن که منو ببره پیشه بابام چون بابام داره همه جارو می گرده و به پلیس خیر دادن کم کم پسرا شروع کردن و اروم ارومبهم دست می زدن اما برام مهم نبود تنها پیز مهم این بود که من کجا برم کجا بخوابم من تصمیم بر گشتن به خونرو نداشتم و میخواستم فرار کنم.اونققققدددر پسرا در گوشم خوندن برگرد و برگرد خونه که کلافه گفتم منو پیاده کنن منو 2 تا کوچه پایین تر از خونمون پیاده کردنو رفتن تا رفتن ماشینه خوارمو همسرشو دیدم ک ساعت 4 صبح چرخ میزدو تا منو دیدن سوارم کردنو بردن خونه بابام اون شب باهام اتمامه حجت کردو گفت دیگه حق ندارم بیرون برم وضع خونمون وحشتناک بود کسی حال خوشی ئداشت نه گوی داشتم و نه حق زنگ زدن به دوسنامو به سوپر مارکت رفتن الان یه سالو نیم می گذره و من هنوز توی خونه زندانیم و از خیلی چیز ها محدود وضع مالی خوبی داریم و هر چیزی که بخوام سری برام محیاست اما طرز فکر پدر و مادرم داره منو می کشه همش یا در حال خوابم یا در حال اهنگ گوش دادنو گریه کردنو قبطه خوردن به اینکه چرا اینا پدر مادر منن اگه می خوام برا تفریح با خواهرم باید برم اونم پایست اما خب 10 سال ازمبزرگتره به نظرتون من باید پی کار کنم دارم دیوانه می شم اونا منو 2 ساله از عشقم جدا کردن از همه ووومنی که دورم همیشه شلوغ بود الان غیر از 3.4 تا دوست هیچ کسو ندارم .تو رو خدا بگید من با این والدین چی کار کنم؟ من بزرگ شدم…اونا نمی خوان اینو باور کنن…من الان واقعا تمایل به خودکشی دارم …
نمایش نظرها (3)
عزيزم شما حتي هنوز به اشتباهت پي هم نبردي اونوقت مي گي خونوادم؟شما بايد حداقل اعتماد خانوادتو جلب مي كردي ولي هيچ فهميدي چه بلايي سر خودت آوردي؟من فكر مي كنم عوض جدال با خانوادت بهتر به حرفاشون فكر كني.باور كن بعده ها مي فهمي كه چه كار خيري در حقت كردن.شايد اگه يه روز تو هم بچه داشتي همين كارو مي كردي.
عزیزم به نظر من کار شما خیلی اشتباه بوده و اونا حق دارن تو این شرایط بد جامعه نگران باشن.وقتی تو هنوز داری به یه فردی که اصلاازش نداره فکر میکنی معلومه هنوز نمیتونن بهت اطمینان کنن.باید بهشون فرصت بدی و ثابت کنی اون آدم گذشته نیستی.وگرنه بالا رفتن سن ملاک بزرگ شدن نیست.
چه تلخ...فک کنم پدر مادرت نیاز به مشاوره دارن... :shock: