سلام، درخواست کمک فوری دارم، من یه دختر هستم که با عشقم سر این مسائل مشکل دارم : من عاشقشم اونم عاشقمه و این حس دو طرفه اس اما این اواخر یه مشکلاتی پیش اومده برامون، البته برای من که نه، برای عشقم، من هر روز درباره احساساتم باهاش حرف میزنم و حسمو بهش میگم همیشه، هم خودم و هم خودش میدونه عاشقشم اما خوب مشکلمون اینه که حس میکنم ناراحته و یه غم داره، با توجه به اینکه درون گرا هست کمتر میتونه احساساتشو بروز بده، بارها و بارها بهش گفتم چیزی رو ازم پنهون نکن و باهام حرف بزن، من درکت میکنم، راستش ما همدیگه رو خیلی خوب درک میکنیم و بدجور همو می خوایم اما این مشکل چند بار برام پیش اومده و عشقم به خاطر وجود مشکلاتی که براش به وجود میاد زود مایوس میشه اون خیلی حساسه و من هم همینطور، هردومون سابقه خودکشی داشتیم اما مشکل افسردگیمون کاملا برطرف شده طوری که من به حدی براش حرفای انگیزشی گفتم که دیگه تمایلی به شنیدنشون نداره و وقتی میگم باهام حرف بزن، حرفی نمیزنه، خواهش می کنم کمکم کنین من بی اون میمیرم و دیگه امیدی برای زندگی ندارم، متاسفانه با جونم تهدیدش کردم که بدتر شد حالش، خواهششششش میکنمممم زود کمکم کنین، به کمکتون نیاز دارم، ممنون
- On مهر ۲۱, ۱۳۹۸, ۸:۲۶ ب.ظ
AK
دسته بندی: دوست داشتن یا نداشتن دوست یا نامزد و عشق
کمکمممممم کنیددددددددد
...برچسب:
نمایش نظرها (5)
لطفا سریع تر پاسخ بدین، خیلی حیاتی هست
با سلام خدمت شما دوست عزیز
با توجه به اینکه هردوی شما سابقه خودکشی دارید به نظر می رسد که علایم افسردگی هنوز در هردوی شما وجود دارد . دقت کنید که افراد ممکن است از موضوعاتی ناراحت و غمگین باشند که نخواهند با هیچ فردی در مورد آن حرف بزنند و اصرار زیاد شما نیز می تواند باعث کناره گیری بیشتر این فرد از شما شود و اینکه تهدید شما به خودکشی باعث می شود که ایشان خود را مقصر این موضوع بدانند و اگر تصمیم و نظری غیر از نظر مشا داشته باشند بیان نکنند هرچند که حتی اگر شما تصمیم به خودکشی بگیرید مقصر این موضوع خودتان می باشد که بجای حل مشکلاتتان از مسیر بهتر از این روش استفاده کرده اید و این نشان دهنده ضعف و علایم افسردگی می باشد و نیاز است که هریک از شما راحل های حل مسئله بیشتری را آموزش ببینید .
1. هریک از شما چند سال دارید و چند مدت است یکدیگر را می شناسید و روابط شما در دنیای واقعی می باشد یا مجازی؟
2. هدف هریک از شما از این رابطه چیست ؟
3. برای مشکلات افسردگیتان هردویتان به روانشناس و یا روان پزشک مراجعه کرده اید؟
متشکرم بابت راهنماییتون، با عرض معذرت سن و سالو نمیتونم بگم و دلیل افسردگی که از قبل داشتیم به دلایل اتفاقات بد گذشته بود، هر دوی ما انسان های بالغ و کاملی هستیم اما من آدم بی منطقی ام، با ورود هم به زندگی همدیگه همه چی درست شد و زندگی برامون هدف و معنا و مفهوم پیدا کرد، از طریق پیام رسان ها در ارتباط هستیم و یک بار هم همدیگه رو از نزدیک ملاقات کردیم و خانواده هامون در جریان هستند اما فکر میکنند دوستی ساده اس، ۷ ماه هست که باهمیم ما هدف های خیلی بزرگی برای زندگیمون داریم و چون نمیتونیم در کشورمون بمونیم حتما تصمیم داریم مهاجرت کنیم، برای درمان افسردگی به پزشک مراجعه نشده چون میگم که طوری نبود که بی دلیل و الکی باشه، ما فقط به همدیگه نیاز داشتیم و داریم، بله شما درست میگین مدام احساس مقصر بودن میکنه و تصور میکنه به من داره آسیب میزنه از طرفی حرفاشو توی خودش نگه میداره و نه به من، نه به هیشکی نمیگه، خوب من درکش می کنم و عشقم بهش حد و اندازه نداره، واسش میمیرم. عشق ما خیلی پاکه، من خودمم الان احساس غم و ناراحتی میکنم، خودشم میدونه که اگه بره میمیمرم اما لطفا کمکم کنین، چیکار کنم که باهام درباره مشکلاتش حرف بزنه؟ قبلا میگفت میگذره سریع این روزها اما الان نا امید شده
به معنای واقعی کلمه دچار نا امیدی شده، مدام میگه خستم، در گذشته هردون سختی زیاد کشیدیم و درک نشدیم، من خودم به شخصه بارها و بارها به خاطر بعضی تفاوت هام مورد قضاوت های نابجا قرار گرفتم و درک نشدم و مورد آزار و اذیت قرار گرفتم، عشقمم عین من، شرایطمون تقریبا عین همه و ما میدونیم که چقدر دیوانه وار همدیگه رو میخوایم، خواهش میکنم ازتون تورو خدا کمکم کنین که حفظش کنم و مشکلشو حل کنم، من نمیتونم از دستش بدم برای به دست آوردنش جون کندم، جونمو واسش میدم، حاضرم هرکاری کنم تا برام لبخند بزنه، لبخنداش بخشی از زندگیمه و خودشم زندگیمه، ما هردومون به خاطر تفاوت هامون از اجتماع طرد شدیم، خونواده هامون ادعای درک و همدلی کردن اما برای اینکه ما رو ساکت کنن، من نمیتونم اونو از دست بدم، میمیرم اگه بخواد بره، خواهش میکنم بگین چیکار کنم که انقدر نا امید نباشه، روزی که خونواده هامونو راضی کردیم که همدیگه رو ملاقات کنیم و من به شهرشون رفته بودم، بهم گفت که تو فقط تا ابد مال منی، اما حالا خودش به حرفای خودش شک داره و ابراز خستگی میکنه، با اینکه بهش امید میدم و میگم روزای بد میگذرن اما بازم حرفای خودشو میزنه
از عمد رفتارشو باهام سرد کرده، دِ اخه میشناسمش اونم عین منه، عاشقمه اما چون نا امیده به حرفای خودش باور نداره، فکر میکنه منو اذیت میکنه، هر چی براش توضیح میدم باز حرفای خودشو میزنه، دارم دق می کنم از ناراحتی، خدا شاهده طاقت ناراحتیشو ندارم، من بی اون زندگی رو نمیخوام، بی اون هیچی رو نمیخوام، دارم دق می کنم از غصه، من بی اون میمیرمممممممممممممم