با سلام
حدود ۲سال ونیم پیش عقد کردم.خاسته های همسرم واسه جشن عقد یکی دوتا نبود من پذیرفتم واسش هر کاری در توانم باشه انجام بدم.در عوض اونم قول داد توی زندگی جبران کنه.مخارج بالا بود.توی انجام کارها اجازه نمیداد خونواده من نظر بدن پدرم که کلی وعده داده بود با دیدن این رفتارا ازش ناراحت بود.عقد به خیر و خوشی گذشت ولی واسه عروسی اوضاع بدتر مشد که بهتر نمیشد.اختلاف سلیقه ها خودشو نشون داد سوء تفاهمای زیادی بوجود اومد.
من هرچه تلاش کردم کسی گوشش بدهکار نبود.بین خونوادم و همسرمو خونوادش گیر کردم.همسرم که دید بابام از قولایی که داده بود شونه خالی کرده آتیشی تر میشد بابا و مامانمم از رفتارای یکطرفه اون و خانوادش ناراحت.
به عروسی رسیدیمو تا آخرای عروسی به خوشی گذشت
توی نیم ساعت آخر دست پدرمو گرفتن که بیاد باهامون توی خوشی سهیم شه کا ناگهان دست منو پس زد و رفت
من توی عروسی خودم شوکه شدم در حد سکته مغزی رفتم.چندتایی سیلی خوردم تا به هوش اومدم.
همسرم ازین برخورد بدجور ناراحت بود من که دیگه چیزی نمیتونستم بگم.شب به انتها رسید ولی مارو دست به دست ندادن.که توی دلمون موند.شب زفافموم شد زهر مارمون.از شدت سردرد تا صب نتونستیم آروم بشیم.صب هم نتونستیم ووسه مراسم صبحی بریم خونه پدرم.
ناراحتی زنم و خودم چشممونو کور کرده بود خونواده زنم هم هیچ تلاشی نکردن که اوضاع ازین بدتر نشه.واسه مراسم صبحی نرفتن و عصری بالاخره راضی شدن برن.البته بدون من و زنم و مادر زنم.
پدرم خیلی شاکی شده بود واسه این رفتار اونم کم نذاشت و تلافی کرد مراسم سه شبه رو بهم زد و کلا ارتباط رو قطع کرد با خونواده همسرم.با این اوضاع من رفتم که شاید از تنش کم کنم.ولی با دادو بیداد همسرم تو خونه البته بعد از رفتن مهمونا باعث عصبی شدن مامانم شد و باعث شد همسرمو هل بده .عین بنزینی که بریزن روی اتیش .حالم بد گرفته شد.واتفاقی که نبایست افتاد.از حونه پدری ترد شدم.
زور داره آخه دوسدختر دوسپسر هم نبودیم بگم نمیخاستنش.خاستگاری رفتنم کاملا سنتی بود و همسرم رو از قبل نمیشناختم حتی مادرم آدرسشونو پیدا کرده بود.از درون میسوختم و حرف نمیزدم.
الان تقریبا یک سال و نیم از ماجرا میگذره و خیلیا پی به اشتباهشون بردن.پدرم پا پیش گذاشته و چند باری با من تماس گرفته و چند باری دیدنش رفتم.من چیزی تو دلم نیست ازش چون پدرمه.ولی زنم اصلا نمیخاد باهاشون اشتی کنه حتی میگه اگه تو هم بری سمتشون باید طلاقم بدی.این موضوعو با پدرش در میون گذاشتم تقریبا با وجود ناراحتیاش حقو به من داد و گفت باید پدر مادرت بیان عذر خاهی کنن یا از دل دخترمون درارن.اما از جایی که پدرم از من عذر خاسته و من نمیتونم شکستنشو جلو زنم ببینم موندم باید چیکار کنم.زنم کلا حرف خودشه قطع رابطه با اونا یا طلاق
پدر زنم میگه باید از دلمون درارن .مادر زنمم که خدا از تقصیرش نگذره دخترشو پر میکنه و فکر میکنه داره کار درستو انجام میده.
پدرم که واسه صلح پا پیش گذاشته
من که دستشو رد نکردم ولی نمیدونم الان چیکار باید بکنم
بد جور گرفتار شدم.