سلام..ببخشید من با همسرم حدود دو هفته س قهریم و این موضوع خیلی منو اذیت میکنه..دعوامون هم بخاطر دوست همسرم علی بود که این آقا علی پارسال عید نوروز با زنش اومدن خونه ما و موقعی که یواشکی با همسرم صحبت میکرد اسم مادرم رو تو حرفاشون شنیدم این قضیه خیلی منو ناراحت کرد ولی به روی خودم نیاوردم و بعد از مدتی از همسرم خواستم که دوست ندارم من با این دوستت و خونواده ش در ارتباط باشم بهشم گفتن بخاطر این موضوع ولی شوهرم همش انکار میکرد و میگفت علی اصلا اسم مادر تورو نیاورده اگه راست میگی چرا همون موقع مطرحش نکردی خلاصهروز عید فطر به این دوستش برا تبریک زنگ زد من هم خیلی عصبی شدم گفتم به شوهرم که تو حق نداری بهش زنگ بزنی شوهرم برگشت به من گفت روانی تو نیاز داری تیمارستان بری منم از این حرفش خیلی ناراحت شدم گفتم خودتی و از اینجور حرف برگشت بهم گفت بی خانواده منم از این حرفش بخاطر اینکه خونواده من خیلی احترام قائلن برا همسرم خیلی بهم ریختم و ناراحت شدم..و موضوع دیگه ای که تازگیا پیش اومد ،چند روز پیش مامانم به شوهرم زنگ زد کلی قربون صدقه ش رفت بهش گفت که روز جمعه بریم تفریح شوهرم گفت اصلا وقت ندارم و نمیام ..مادرم هم بخاطر این به شوهرم گفت دلش واسه من میسوزه چون شوهرم منو هیچ جا نمیبره همش تو خونه اسیرم.. ولی روز جمعه کلا تو خونه خوابید منم بهش گفتم لااقل پیش من به مادرم دروغ نمیگفتی شوهرمم برگشت کلی بدوبیرا گفت به مادرم و گفت به مامانت بگو حق دخالت کردن نداره حق نداره به من بگه که بیا بریم فلان جا..و…
حالا موندم چیکار کنم به مامانم بگم که شوهرم اینجوری گفته؟
ولی تصمیم دارم هر موقع باهام آشتی کرد حتما باهاش برم پیش یه روانپزشک تا یه گواهی سلامت مغز و اعصاب بهم بده تا دیگه نتونه بهم نگه روانی ..به نظرتون این کارم درسته؟؟