سردرگمی وماندن دردوراهی
باسلام دختری هستم 31 ساله. تقریبادوسالی بودکه بایه آقایی که ازخودم سنش کمتربوداشناشدم به اصرارایشون. البته ایشون معلم هستن وایرانی نیستن وبسیارعلاقمندبه همدیگه بودیم کاملا به دلم نشسته بودومادروبرادرم وخواهرم ازعلاقه ماباخبربودن.این اقاهرباربمن میگفتن اینبارکه ایران بیام میام خاستگاری همیشه بامن ازطريق تماس تلفنی یاپیام درتماس بودن ومن ازعلاقه ایشون به خودم مطمئن بودم اما مشکل ازاونجایی شروع شد که خواهرام ازمن اننظارداشتن ازدواج کنم وبارهاسراین موضوع بمن نیش وکنایه میزدن که پیرشدی اوایشون شمارو نمیخواد اینهمه دخترخوشکل خارج ازکشورهست اوناروبعدابتوترجیح میده تورونمیخواد ته دلموخالی میکردن.
البته فامیل وهمسایه ووهرکی ازاره میرسمیرسیدبمن کنایه میزد تااینکه پسرخالم ازمن خواست که باهاش دررابطه باازدواج صحبت کنم ایشون ازقبل مث اینکه منودرنظرداشتن برای ازدواج درحالی که من علاقه ای به ایشون نداشتم بخاطر اینکه بی احترامی نشه قبول کردم برای گفتن شرایط ازدواج به همدیگر باایشون صحبت کنم درحالی که من کس دیگه ای رورودوست داشتم تااینکه به اصرارایشون چندماه برای آشنایی وقت گذاشتیم ایشون اصرارمیکردن بیان خاستگاری اما من چون کس دیگه ای رودرودوست دداشتم قبول نمیکردم میگفتم بیشتر فکرکنیم هموبیشتربشناسیم چون ایشون میگفتن من دخترگوشه گیریم وپرتوقعم .جریان روبا آقایی که بهش علاقمندبودم درمیان گذاشتم وازش خواستم باخانوادش درموردمن صحبت کنه وببینه آیا موافق ازدواج من وایشون هستن اما بعد چن ماه ایشون باناراحتی وگریه فراوان گفتن که خانوادم بامن نمیان خاستگاریت میگن نمیتونیم راه دوره خیلی بهم وابسته بودیم تاصبح گریه کردیم منم نخواستم اذیتش کنم وباخانوادش درگیربشه برای همین گفتم حرف خانوادتو گوش کن باناراحتی خیلی زیاد قبول کردم که منوایشون بهم نمیرسیم بشدت احساس افسردگی داشتم طوری که خواب نداشتم ووقلبم دردمیگرفت ونمیتونستم نفس بکشم خیلی زیادگریه میکردم وتنم واستخونام مورمور میشدنتونستم ازش دل بکنم اونم همینطور ولی وقتی خانوادم ازخاستگاری پسرخالم مطلع شدن چون میگفتن پسرخوبیه بزاربیادخاستگاریت ماازت انتظارداریم ازدواج کنی سروسامان بگیری من قلبا راضی به این ازدواج نبودم سردرگم بودم دلم جای دیگه بود پدرم به وصلت باخانواده خالم راضی نبود ولی داداشم راضیش کرد بیان خاستگاری اما من تردیدداشتم چون به پسرخالم علاقه نداشتم وظاهرش برام خوشایندنبود وهم اینکه احساس میکردم خانواده هامون باهم خیلی فرق دارن وغمگین وگریان بودم حتی روزخاستگاری خیلی گریه کردم ولی جزمادرم کسی توجه نکرد چون میگفتن بده امشب قرارگذاشتیم نمیشه بهم بزنیم اومدن خاستگاری ومن نامه ای به آقایی که دوست دداشتم نوشتم که چون 6 ماه منتظربوم که بهم بگه منتظرم بمون وخانوادموراضی میکنم ولی ایشون هیچ حرفی نزدن دراین مورد من راضی شدم بیان خاستگاریم ونامزدکردم وگفتم همیشه براش آرزوی خوشبختی دارم خداحافظی کردم ولی ایشون بعدعقدبامن تماس گرفتن که چطوری فراموشش کردم واواینکه منوخیلی دوست داره ونمیتونه بدون من زندگی کنه بهش گفتم دیگه من نمیتونم باایشون رابطه داشته باشم چون نامزدکردم ومتعلق به کس دیگه هستم ولی قبول نکرد راستش خودمم باورنمیکردم همچین اشتباهی کردم بشدت بهش وابسته بودم ویه لحظم ازفکرم بیرون نمیرفت الان ازنامزدی من خیلی گذشته وسردوراهی ام بشدت افسردم قلبوروحم درعذابه ازطرفی رابطم بانامزدم داره خراب میشه که چراازدواج روعقب انداختم وازطرف دیگه وقتی ازازدواج حرف میزنن خیلی میترسم که نتونم خوشبختش کنم چون بخاطرفامیل بودنمون احتمال داره فرزندسالم نداشته باشیمونتونم اون اقایی رو که علاقمندبودم روفراموش کنم احساس میکنم انسان نیستم وهمش آرزوی مرگ دارم سردردشدید نفس راحت نکشیدن بیخوابی ومورمورشدن تنم واینکه کلآ بیحس شدم سردوبی احساس میخوام راهنمایی کنین چکارکنم. ممنون














سردرگم بودن
سلام دوست عزیز
برای سرگذشت و سرانجام رابطه عاطفی تون متأسفم.
خیلی صریح عرض میکنم هرگز با کسی ک دوستش ندارید ازدواج نکنید.هــــرگــــز
همین الآن بشینید فکر کنید و با خودتون صادق باشید.اگه واقعا از در کنار نامزدتون بودن خوشحالید.
و ایشون رو بعنوان همسر آیندتون می پذیرید (ک ظاهرا اینطوری نیست).
که هیچ.اما اگه از بودن با ایشون خوشحال نیستید تا دیر نشده همه چیز رو تموم کنید.
دلیلی نداره ک یک عمر با پشیمانی و حسرت زندگی کنید.
فکر کنید و تصمیم قاطع بگیرید.