مشکلات پسر در خانواده
من ۳ سالم بود که خانوادم جدا شدن و کلاس چهارم بودم که مادرم دوباره ازدواج کرد وقتی که بچه تر بودم شرایط خوب بود اما وقتی که بزرگتر شدم یه سری سایه سنگین روی زندگیم حس کردم که هر زمان بحثی یا مشکلی بود مادرم به من میگفت حرفی نزن ! یعنی در مشاجره من تمام مدت شنونده بودم تا زمانی که بحث به پایان برسد البته نا پدری من مردی بسیار محترم میباشند اما مادرم همیشه به من میگفت باید ممنونش باشی مدیونش هستی که بزرگت کرده از لحاظ مالی تا به حال یاد ندارم درخواستی کرده باشم اگر چیزی نیاز داشتم پولامو خودم جمع میکردم هیچوقت درخواست نکردم و در کل بزرگ کردن شامل جای خواب و غذا بود که هر زمان که میتوانستم به بهانه های مختلف از غذا خوردن طفره میرفتم تا کمی بار خفت خوراک از روی دوشم کم بشه گاهی زمانی که مادرم میخواست کاری برایم انجام دهد به عنوان مثال اتوی لباس نا پدریم میگفت نه لازم نیست همین خوبه و من به شدت کفری میشدم در چندین مسائل این مشکل داشتیم در حال حاظر ۲۵ سال سن دارم و تمامی این مشکلات بر دوشم سنگینی میکنه و احساس خفقان میکنم حتی وقتی با مادرم صحبت میکنم نتیجه ای جز دعوا و بحث نداره چون همیشه در نهایت من مقصر میشم نا پدریم با ماشین از سر کوچه رد میشه میاد خونه و بعد با من تماس میگیرد بابت خرید. شاید به ظاهر مسئله کوچکی به نظر بیاد اما به شدت روی اعصاب من تاثیر گذار هست این تنبلی و رفتار غیر منطقی آیا صرفا به علت پدر بودن باید دیگران را آزار داد ؟ یا واقعا مشکل از رفتار من هست ؟














با سلام خدمت شما دوست عزیز
گاهی اوقات بزرگ ترها با اینکه هدف خیری دارن اما راه اشتباهی را انتخاب می کنند. به طور مثال شاید ناپدری شما با دادن همین مسولیت های هرچند کوچک میخواهند حس مسولیت را در شما رشد دهد اما مسیر اشتباهی را میروند. و کاملا قابل درک است که شما با این نوع سبک فکر فشار زیادی را تحمل کرده اید. نباید با فکر کردن مداوم به این موضوعات خود را سرزنش کنید چون ناپدری شما از وجود شما آگاه بوده است و با مادر شما ازدواج کرده است پس منتی بر شما وجود ندارد. بهتر است کنار احترام گذاشتن به آنها مسیر زندگی خود را ادامه دهید. نیازی نیست زیاد از حد خود را درگیر روابط و طرز فکر و برخوردهای آنها کنید.
شاد باشید