سلام خسته نباشید من فوق لیسانس هستم استاد حق التدریس دانشگاهم.
کارمو دوست دارم. تو زندگیم بچه که بودم همش میزدن تو سرم همش تحلیل میکردن و مدام میگفتن من از پس هیچ کاری برنمیام. واسه اینکه کار مناسبی پیدا کنم پدرم کاری برام نکرد با اینکه برا بقیه کرد‌ چون فکر میکرد من نمیتونم تا اول دبیرستان از نظر درسی عالی بودم ولی انقدر تو مغزم میکردن که تو هیچی نمیشی واقعا چیز خاصی نشدم چهار سال دانشگاه با چنگ و دندون زندگیمو ساختم ولی طبق اتفاقاتی که افتاد دختر خاله و دوستم ابرومو بردن با اینکه به دختر خاله ام کمک کردم کلا نردبونم کرد و ازم رفت بالا بابام کمکش کرد یه زندگی عالی ساخت انقدر سرکوقت زدن تو سرم که حد نداره هنوزم که هنوزه انقدر میدوم که شرایط کاری بهتر واسه خودم ددست کنم تا الان که بابام خرابش میکرد الان هم شرایط کاری و اقتصادی تو جامعه افتضاحه‌عاشق یکی شدم که انقدر مشکلات داره نمیتونه بیاد خواستگاریم ولی میگه میاد دو سال شد یه کم اعتمادمو بهش از دست دادم‌‌ زندگیمونو سعی کردیم با هم بسازیم ولی مال من هنوز همونی هستم که هستم و اون دو تا کار شروع کرده. دچار افسردگی شدید شدم برام مهم نیست همش یا سرکارم یا خونه تنها امیدی به اشنده ندارم چشم دیدن خونواده خاله مم ندارم. بگین چیکار‌ کنم؟