سلام چندوقتیه حالم خوب نیست بیقرارم ویه غمی ته دلم ول کن نیست 32 سالمه 6 ساله
ازدواج کردم همسرم ادم بی توجهی نسبت به منه البته برای سای رین اعم ازخواهر
ومادروحتی خواهرزادهاش کم نمیزازه ازاولشم اونا تو اولویت بودن فکرمیکردم چون سنتی
ازدواج کردیم اینجوریه بعدا درست میشه اما نشده بدترشدشایدکوتاه اومنای من باعث اون
به این رفتار عادت کنه همش احساس تنهایی میکنم خیلی باهاش حرف زدم براش توضیح دادم
که بهش نیازدارم زن وشوهربایداولویت اول همدیگه باشن امااون درک نمیکنه انگاردارم
به سنگ میگم وقتی به خودش میگم به صخره بودن خودش افتخارمیکنه منم سعی کردم مثل
خودش باشم سنگیه سنگی اما نتیجه نگرفتم فقط از تو متلاشی شدم ازتولدبچه دومم دیگه
هیچ احساسی بهش ندارم چون خیلی بی توجهی دیدم همزمان بامن کس دیگه ای هم حامله
بودومن میدیدم چقدرشوهرش بهش توجه داره از اون به بعدهرموقع بافامیلم شوهراونارو
باشوهرخودم مقایسه میکنم هیشکی به بدی این نیست همش حس میکنم من ازهمه بدبخترم دیگه
تولحظات خوب زندگی هم من حالم خوب نیست وفقط تظاهر به خوبی میکنم همیشه حس تنهایی
وغم تو وجودمه حس خیلی بدیه کمکم کنین ازش خلاص بشم من توهمه این 6 سال زندگی سختی
داشتم خونواده همسرم خیلی اذیتم میکردن اونم هیچوقت طرف من نبود که یه مدتیه دیگه
کاری بهم ندارن اما هیچوقت حالم به این بدی نمیشدیه مدتیه کلا زندگی برام سیاه شده
نمیتونم به بچهام برسم حوصله هیچ کاری ندارم باکوچکترین بی محلی همسرم بشدت عصبی
میشم ودعوامیگیرم واصلا شادی رو حس نکردمنمیدونم چیکارباید بکنم خواستم برم پیش
روانشناس اما کسیو نمیشناسم تو شهرمون اخه من اهل اینجانیستم نمیخوامم کسی بدونه پس
نمیتونم کمکی بگیرم لطفا کمکم کنین حال کسیو دارم که تو اقیانوس روی یه تکه چوب
شناوره